عنکبوت ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

از شوک  لیست اول با کالاهای مربوط و نامربوطش در نیامده ایم که دومی هم منتشر شد؛ آن هم درست وقتی توی ایستگاه منتظر اتوبوسم! شاید هم زودتر منتشر شده و تا از فیلترو فیلترشکن عبور کرده، دیر به من رسیده است. از فیلتر گفتم، چشمم به فیلترهای سیگار می افتد که گویا چند نفری در انتظار اتوبوس و پیش از سوار شدنش، دود کرده اند. راستی اگر فیلتر سیگار نبود، الان شمار کمتری از سیگاری ها زنده بودند؟ اگر نقش فیلتر این قدر مهم است و با آن که موجب مرگ تدریجی مان می شود، جان عده ای را نجات می دهد، خب به نظرم این که خبرها دیرتر به دستم می رسد، اصلا ایرادی ندارد! عنکبوت ذهنی ام در حال تار تنیدن است و من را مثل یک مگس بینوا گیر انداخته، در حالی که به من می خندد و با آن مایع چسبناک حال بهم زنش، فضای فکر کردن مرا تنگ و تنگ تر می کند و جای خودش را تُنُک و تُنُک تر! اتوبوس با یک بوق ممتد از راه می رسد؛ سرم را بلند می کنم. پیرمردی با واکر از خیابان و از جلوی پیشانی اتوبوس در حال رد شدن است؛ به نظرم راننده امروز مثل همین عنکبوت توی سرم، اصلا اعصاب ندارد. بلند می شوم و راه می افتم سمت در ورودی! راستی از لیست می گفتم؛ همان لیستی که با ورود به اتوبوس و نشستن روی صندلی آخر، سمت چپ ردیف مردانه، دوباره نگاهش می کنم . از میان ۵۳ صفحه و ۱۵۰۰ شرکت ریز و درشت، برخی نام ها خیلی دانه درشت ترند؛ به کلمه ی درشت که می رسم، باز همان عنکبوت موذی، موی دَماغ می شود و فضای دِماغ م را تنگ تر می کند. در میان صفحات، صفحه ی” بی آبی و پرخاکی  جنوب” راه نفسم را می بندد؛ من هم آن صفحه را می بندم و بلند می شوم تا شیشه ی کشویی را باز کنم و هوا تازه شود. راننده از آینه نگاه می کند و می گوید مگر نمی بینی کولر روشن است؟! دوباره شیشه را می بندم و مثل یک حرف گوش کن حرفه ای می نشینم.  لیست “طلایی” رهایم نمی کند؛ چشمم روی یکی از گزینه ها قفل می شود؛ برنج سفید قابل مصرف! عنکبوت م نهیب می زند: ای اُمُل! نمی دانستی برنج سفید تزئینی، غیر قابل استفاده، سُس مال شده و گاه ساس زده هم موجود است؟! و من می گویم : خیر قربان! اتوبوس پشت چراغ قرمز مانده و راننده سرش را از پنجره بیرون برده که به ماشین بغل دستی ش یادآوری کند: دنده ی “غلط کردم ” واسه همین روزاست! اما در آخرین لحظه منصرف می شود، چیزی نمی گوید و با سبز شدن چراغ به راهش ادامه می دهد. ایستگاه سوم یکی می آید و کنارم می نشیند؛ خانمی که دختر بچه ای بازیگوش همراهش است.” یسنا بشین، یسنا نکن، یسنا کشتی منو، یسنا …” تارهای تنیده شده ی اطرافم را مثل “شمشیر زن یک دست” – آخر توی آن یکی دستم گوشی ست- پاره می کنم و به دختر ماه مامانی می گویم : از کجا فهمیدی من از اسمت خوشم میاد؟! دخترک هاج و واج نگاهم می کند؛ از چشم های گرد درشت ش می شود فهمید در عقلم شک کرده است. بعد به مادرش نگاه می کند و آرام می گیرد. احساس یکی شدن با عنکبوت ذهنی رهایم نمی کند؛ دستکم “یسنا” این حس “قریب” را در من تقویت کرده است، به ویژه که مادرش هم با لبخند معناداری از این که نقش یک روانی تمام عیار را بازی کرده ام، از من تشکر می کند. کمی نمی گذرد که یسنا پرشور تر از قبل شروع به ورجه وورجه می کند و اتوبوس را روی سرش می گذارد. با سر و صدایش، سفر سوئیس را که تازه به جاهای خوبش رسیده بود، نیمه کاره رها می کنم و بدون رئیس جمهور، باز به همین قارقارک بر می گردم؛ چشم هایم را ریز می کنم و می گویم: یسنا جون گفتی اسمت چی بود؟ دخترک بِرّ و بِرّ نگاهم می کند و به مادرش می گوید: گوشِتو بیار، گوشِتو بیار. مادر گوشش را پایین می آورد و دخترک چیزی توی گوشش می گوید که نمی توانم بگویم! می خندم؛ عنکبوت به تار تنیدن ادامه می دهد…

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.