عطار درباره خود می گوید

8محمد اکبری

کارشناس ارشد ادبیات فارسی

بارها خود از «اهل درون» گفته ایم ولی هنوز از ابلهی «بیرونِی» درمانده ایم. با هر پری پریدیم و با هر پویشی راه رفتیم. گاهی با رندان در میخانه بودیم و گاه چهره به در بتخانه ساییدیم. گاهی زنّار ترسایان بر کمر بستیم و گاه در دِیر مُغان نشستیم. گاه مست بودیم و گاه هوشیار. گاهی سر بر زانوی فکرت نهادیم و گاه در میان های و هوی گم شدیم. گاه با کافران در جنگ بودیم و گاه همراه آتش میان سنگ.

گاه سجّاده بر دوش افکندیم  و گاهی در بحر دل به جوش آمدیم. گاه در چلّه سی پاره خواندیم و گاه چون بی خانمانی آواره . گاه با جغد در ویرانه و گاه با صوفیان در کاشانه.

گهی بوده گهی نابوده بودیم

گهی کِشتیم و گه هیچی درودیم

بسی در پویه ی این راز گشتیم

کنون بر ناامیدی باز گشتیم

(اسرار نامه)

بسیار سیلی از سال و ماه خوردیم و چه بسا قدح های زهر سر کشیدیم. بسیار گفتیم ، اما آرامش نیافتیم و بسیار رفتیم ، امّا راه به جایی نبردیم.

بسی گفتیم و دل آرام نگرفت

بسی رفتیم و ره انچام نگرفت

(همان)

عطار، در ضمن حکایات حال و روز پیری خود را این گونه به تصویر می کشد.

منِ مسکین بسیار بیداری کشیدم. در این دریا کشتی ها راندم و عاقبت رَخت خود را به دریا افکندم. چه سالها در این اندیشه بودم و بسیارحالها بر من معلوم گشت. چه بسا کسانی قبل از من بوده اند و پس از من ، همه در این حیرت و سرگردانی برابرند و کسی را از سِرّ الهی آگه نیست.

کس آگه نیست از سِرّ الهی

اسیرانیم از مه تا به ماهی

(همان)

این قصّه ی بسیار عجیب و پوشیده ای است که من روزگاری در این باره اندیشیده ام ولی سرانجام از آن همه تک و تاز باز مانده ام؛ چرا که این وادی بی پایان است. مدتی نیاسودم و در غم آن بوده تا بوده ام.

به ناخن مدتی این کان بکندم

ندیدم هیچ چیزی جان بکندم

به کام دل دمی نغنوده ام من

در این غم بوده ام تا بوده ام من

(همان)

چون محنت نامه روزگار را خواندم ، از هر مژه ای جویی از خون بر چهره ام جاری گشت. دلم در بازار این روزگار نتوانست ، تیری را به مراد خود نشانه رود. اگر جامی گوارا نوشیدم، هزاران شهد زهردار از آن چشیدم. عمرم را با خون دل بسر بردم،و دمی به خوشی نگذراندم. چنان در این جهان گوژپشت سرگشته ماندم که عاقبت خودرا به دست خود کشتم.

اگر درد دل خود سر دهم باز

به انجامی نینجامد ز آغاز

(همان)

چون می دانم که چیزی نمی دانم ؛ پس تا به کی از خود سخن بگویم؟ من کیستم؟ هیچ کس و از هیچ هم کمترم.

گناهم بیشتر و طاعتم کمتر است. در دین وامانده و در دنیا پیش رفته ام . نه به درد دیگران می خورم و نه دردی از خود مداوا می کنم. دریغا که عمرم در هوس تلف شد!….. مویم چون شیر سفید گشت ولی هنوز در حرص و آز مانند کودکی شیرخواره هستم.

 

چو شیرم گشت مویم در نظاره

هنوز از حرص هستم شیرخواره

به دل سختم ولی درکارسستم

بسی رفتم بر آن گام نخستم

(همان)

در این دریا نه تن پدید است و نه جان؛ نه سر پیداست و نه پایان. اگر فریدون و افراسیاب باشی در این جهان و دریا همچون قطره آب هستی. اگر بادی، کاهی از خرمنی ببرد چرا باید تا یک ماه به ماتم بنشینی!

تمام عمرم در افسانه تباه شد ، و عمری دوباره کجا یابم؟  هیچ کس مانند خودِ من دشمن من نیست و هیچ کس بی خبرتر از من نیست. سعادت و دولت من  مانند ابر خشکی بود و حاصل عمرم جز دریغ نبود. عمر رفت ، درد را کی مرهم خواهیم یلفت و چگونه بر ماتم عمر رفته خواهیم نشست؟ ارزش جان را هیچ ندانستیم.

دولتم چون خشک میغی بود و بس

حاصل از عمرم دریغی بود و بس

تن – که یک درد مرا مرهم نکرد-

همچو مویی گشت و مویی کم نکرد

ای دریغا جان به تن درباختیم

قیمت جان ذرّه ای نشناختیم

(مصیبت نامه)

همه عمرم در افسانه به سر شد، دیگر چه کسی می خواهد به دنبال عمری دیگر برود؟ کارم پر از خلل و من بدان جهت تهی دستم و پای جانم از حسرت در گِل مانده است . مانند قوم موسی در میان بیابان سرگردانم. هم اکنون نه رانده درگاهم و نه خوانده ی درگاه و میان کفر و ایمان حیران مانده ام.

اگر می خواهی یک جهان غم و اندوه ببینی ، زمانی در کنارم بنشین ؛ آنگاه خواهی دید که غم و اندوه من  چندان است که گویی صد کوه بر دلم سنگینی می کند. هر ساعت هزاران درد مانند باران بر دلم می بارد.

مرا هر دم ز گردون صد هزاران

بر این دل درد میریزد چو باران

چو گل عمر عزیزم بر سر خار

بپایان بردم و من بر سرکار

چو نتوان شرح کردن سرگذشتم

نفس در کام بردم گنگ گشتم

(الهی نامه)

منابع:

دریای جان از هلموت ریتر( جلد اول )با ترجمه عباس زریاب خویی

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.