عطار با تو سخن می گوید

22606محمد اکبری

کارشناس ارشد ادبیات فارسی

انسان از بُعدِ جسمانی موجودی ضعیف و ناتوان است؛ جز مشتی استخوان و پوست که دور او را احاطه کرده، چیزی نیست. اگر خاری در دستش فرو رود، از درد ، آه و ناله می کند. چون گرسنه شود ، از پای در می آید و چون سیر گردد و بیش از حد بخورد ،  نفس زنان به جای می ماند. به گفته مولانا:

« چون گرسنه می شوی سگ می شوی

تند و بد پیوند و بد رگ می شوی

چون شدی تو سیر مرداری شدی

بی خبر بی پا چو دیواری شدی «

روزی که در کارمان درمانده شدیم فغان بر می آوریم و چون بلا دور شد، همه چیز را از یاد می بریم. می خندیم و می گرییم ، کس را پروای آن نیست و حکم ازلی همان است. خواه بنالی و خواه شادی کنی، این نقطه پرگار ثابت است و آن پرگار بر صفحه روزگار می چرخد.

عطار ، از بلای روزگار و رنج آن می نالد. پایش را ز دست واقعه در قیر غم گرفتار می بیند و در میان حوادث دست و پا می زند.

هر شب ز جور چرخ بلایی دگر رسید

هر دم ز روز عمر به دردی دگر گذشت

خواب و خورم نماند و گر قِصه گویمت

زان غُصه‌ها که بر من بی خواب و خور گذشت

(دیوان عطار)

حیرت تو در برابر حوادث بزرگ از چیست؟ از چه می پرسی که این چون است و آن چگونه؟

چشم باز کن ، به آرامش موجودات و ثبات نفس یک یک ذات ها بنگر؛ و ای عطار اگر پاسخی نداری، در کوی جان منزل کن و به جهان پشت پا بزن ؛ دنیا را به دیوانِ مردم خوار واگذار  و چون کرکس گِرد این گروه مگرد. آنچه باطل است از پیش رو بردار؛ راه حق گیر و و دل از خویشتن نگهدار.

چو بازان جای خود کن ساعد شاه

مشو خرسند چون کرکس به مُردار

(دیوان عطار)

حبّ جاه و مال ، حجاب راه توست، از این راه برخیز. بت نفس خود را بشکن و به راه حقیقت برو.

کاشکی صد چاه بودی، جاه نی

خاشه روبی بودمی و شاه نی

(منطق الطیر)

همه چیز را درباختی، جوانی را دادی، پیری را خریدی، چشم پر نور و دل روشن خود را در کنچ گلخن این عالم سوختی و از دست بدادی و خویشتن را به شهوت و غفلت بیالودی؛ ذره ای از حرص و آزت کم نشد.

جهان رهگذری بیش نیست؛ پس ای انسان به آب و نانی قناعت کن و دم بر نیاور که آسودگی در قناعت است.

وگر چون یوسفی با روی چون ماه

قناعت کن در این بیغوله چاه

قناعت کن به آبی و به نانی

حساب خود چه گیری باز یابی

همه کار جهان ناموس و نام است

اگر نه نیم نان روزی تمام است

برو هر روز ساز نیم نان کن

دگر بنشین و کار آن جهان کن

(اسرارنامه عطار)

قناعت و صبوری از صفات مردان است، قناعت کن و قانع باش که مُلک دنیا از تو زایل نگردد و بدان که چیزی بهتر از قناعت نیست. اصل و گوهر قناعت فقر است و تو هر گاه فخر به فقر خویش نمودی ، مُلک جهان از آنِ تو خواهد شد.

بزرگانی که سِرّ فقر دیدند

به مُلک نقد درویشی خریدند

ز نقش پادشاهی باز رستند

به معنی از گدایی باز رستند

اگر چه مُلک دنیا پادشایی است

ولی چون بنگری اصلش گدایی است

(الهی نامه عطار)

صبر کن که خذلان مردم از شتاب است . اگر حرص آدم برای خوردن گندم نبود از بهشت رانده نمی شد. این میراث آدم است که برای ما باقی مانده. چه محنتی و چه آشفته کاری!

به مال دنیا مغرور نباش ، دنیا چون تو مال داری بسیار به یاد دارد. خدای را برای معامله و از روی طمع پرستش مکن.

زود خشم مباش و کینه کس در دل راه مده که بدتر از آن گناهی نیست.

چون اصحاب صِدق قَدم اندر صفای دل زن . خطّ وجود را قلم قهر درکش

و بر هر دو جهان پشت پا زن.

دنیا و آخرت دو سرای است و عاشقان

قفل نفور بر در هر دو سرا زنند

بِکر است هر سخن که ز عطار بشنوی

دانند آن کسان که دَم از ماجرا زنند

(دیوان عطار)

کودکان را به خود گستاخ مکن ؛ در پاسخ پیش دستی مجوی ؛ سخاوت پیشه باش و دلشاد و خرسند که خرسندی گنجی است که هرگز چون طنابی نمی پوسد.از خود تعریف و تمجید مکن که تو جز مشتی آب و خاک نیستی، از غم های گذشته یاد مکن. دشمن را هر قدر حقیر باشد خوار مدار که شهری را به آتش کشد.

اگر هستی خواستی، نیست شو که چون نیست شوی، هستی یابی و از هستی دم مزن که دعوی هستی خود اثبات نیستی است. اگر دَمی ادعای هستی کنی، از پیش و پس باران حوادث بر سرت می بارد.

زادِ راه مرد عاشق نیستی است

نیست شو در راه آن دلخواه نیست

در دِه ای عطار تن در نیستی

آنکه آنجا مرد هستی شاه نیست

(دیوان عطار)

هرگز رام نفس مشو و با آن بستیز که او تیغ به دست در پی ات روان است و در اندیشه ی ستاندن جان است که فرصتی یابد و ضربت خویش فرود آرد و تو را نیست سازد. بطن جهان از زایش کودک شادی عقیم است و در بسیط زمین این گوهر نایاب یافت نگردد که وجودش جز خیالی وهم انگیز نباشد. آنان که هوای دانه کردند اسیر دام ماندند.

گردن کشی نکن که فلک سیلی زنِ توست . روزگار نه تنها چون زالی است فریبکار بلکه تو را از بهر خوردن می پرورد.

شگفتا کار تو ای چرخ ناساز

که در خاک افگنی پرورده ناساز

جهانا حاصل پروردن ما

چه خواهد بود جز خون خوردن ما

کس از خون خوردن تو نیست آگاه

که پنهان می کنی در خاک و در چاه

ز سر تا پای رفتم هر زمان من

نمی دانم سر و پای جهان من

چو گویی بی سر و بی پای ازآنم

که سر از پای و پای از سر ندانم

چو جان اینجا نفس از خود نهان زد

چگونه لافِ دانش می توان زد؟

(الهی نامه عطار)

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.