عرفان و عارفان در شرحِ هفت وادی عشق و سلوک

10 (2)علیرضا خطبیب زاده

«غایتِ همّت تو دریافت توست نه یافت … نتوانی که او یابی مگر به او»

هر سخنی، جزوه ای، رساله و کتابی در باب عرفان، به زبان و قلم نمی آید مگر جهت و وجهِ او را در ذهن، فکر، نظر، دل و جان نقش کند. عرفان بدون وجه و اشاره و نشانه به او عرفان نیست؛ لفظی عاشقانه است که پایداری اش به پایداری معشوقی است که عاشق به آن دل بسته است.

عرفان، – در ساده ترین تعبیر و تعریفش – «چیزی نیست مگر، نگاهی هنری و جمال شناسانه نسبت به الاهیات و دین»(۲) که این تعریف، صورتِ نگارینِ عرفان را می نمایاند نه اصل و اصولِ ذاتی عرفان را.

سخن گفتن از عرفان، عارفانی را باید که: «نه مرد روزگار خود، و نه مرد روزگار ما، بلکه مردِ زمان و عصری هستند که ممکن است تکامل بشر وعُلوّ انسانیت ازین پس آن را به وجود آورد.»(۳) این کسان، وجودشان را که مملو از عرفان است، از هرچه جز عشق، – که موتورِ محرک عرفان است – تهی ساخته، توان سخن گفتن در باب عرفان را دارند، که هرچه غیر ازین، تحقیقِ سست و ساده و به دور از لطافتِ ذاتی عرفان در قالب عرفانِ نظری است. سخنِ عاشقانه گفتن با سخن از عشق گفتن، فاصله ای به درازنای دیدن و شنیدن دارد.

شناختِ عرفان همچون شناختِ عارفان است، و« این گونه مردان را به حقیقت، کسانی توانند شناخت که از جهتِ کمالِ ذات و صفات به پای بلندی آنان نزدیک شده و بر عالمِ بی چونِ ایشان اشرافی حاصل کرده باشند. چه، می دانیم که، بی حصولِ جنسیّت، شناخت و معرفتِ راستین به حصول نمی پیوندد.»(۴) آنکه حقیقت داند، سخن به حقیقت خواهد گفت و از حقیقتی سخن خواهد گفت که همه ی هستی  – از فراز و فرود – به طفیل آن، حقیقتِ وجود یافته اند نه مجازِ وجود. آن کس می تواند سازِ عشق را به نوا آورد که خود در سوز و آتشِ عاشقی و عشق سوخته و از خاکستر خود در وجهی دیگر بر آمده باشد؛ که در آنگاه، نه از عشق و نه از عاشق خبری نتوان گرفت! چه که او دیگر آنی شده که به آن «آن»، هستی دم به دم، در زایش نو است، و همو نیز با هستی، به هستِ تازه ی مدام اندر است. «مطرب که عاشق نبود، و نوحه گر که دردمند نبود، دیگران را سرد کند. او برای آن باشد که دیگران را گرم کند.»(۵) ازین است که، آن کلام که شنونده وخواننده را گرم نکند و درون او را به جوشش نیندازد، هیچ از عشق و عرفان بویی نبرده و نوای نای آتشینِ نیِ عاشقانه ی وجودِ آدمی را نشنیده است! چنین اثری، سردی می آورد و کرختی. از عرفان با هرکسی سخن نتوان گفت؛ که عرفان را اهل باید که بشنود و دریابد و دراندازد و دیگر شود. «سخن با خود توانم گفتن، (و)با هرکه خود را دیدم در او، با او سخن توانم گفتن. تو اینی که نیاز می نمائی، آن تو نبودی که بی نیازی و بیگانگی می نمودی، آن دشمن تو بود، از بهر آنش می رنجانیدم که تو نبودی … »(۶)

یک اثر عارفانه، عاشقانه، همچنان که مخاطبِ خود را غرقِ لذّتِ معنا و معنویت و شناخت می کند، او را نیز می رنجاند، به وجود مجازی او زخم می زند، آشیانه ی فکر او را درهم می ریزد، از خواب و خواب زدگی بدر می کند، آرامشِ مرگ زای اورا به پریشانی در می آمیزد، و از شخصیتِ ساده و منفعلِ او، سخصیتی پیچیده و راز آلود و پویا می زایاند. همراه با درد و رنج و سختیِ بسیار. تا که او را ازین باور خام که: «چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود» در آورده و به این حقیقت در اندازد که:«ندانستم که این دریا چه موجِ خون فشان دارد.»(۷)

یک اثر عارفانه، در عین پیچیدگی و رازآلود بودن، ساده و دلفریب و جان پذیر است و جز الفِ قامت دوست، حرفی برای گفتن ندارد. که هر چه جز این باشد، بی راهی و بیگانگی است. و هر که به شمائلِ عارف، تورا به جز این بخواند، راهزن است و او تورا به خود می خواند. عارف آن است که تورا از تو وارهاند و حجاب «خودی» از تو برگیرد و از خودِخود هیچ با تو نگوید، جز آن خودی که آئینه ای گشته و جز او را نمی نمایاند…

این بخشی از مقدمه ی کتاب هفت وادی عشق و سلوک است که کارهای فنی چاپ آن در انتشارات بهجت تهران آغاز گردیده است…

این اثر ، سعی در کار آورده و به این کوشش به راه آمده، که عرفان را به عرفان و عارف را به عارف بنمایاند. این اثر در پی مخاطب نیست که در پی سالک است. رونده می طلبد نه خواننده! و اگر مخاطبِ عام هم به هر دلیلی دست به سوی آن داشت و بر آن نظر کرد، چون از پسِ خوانشِ آن بر آمد بدون شک نباید آنی باشد که زمانِ آغازِ خوانش این اثر بوده. باید که همراه سیر و گذر از وادی های هفتگانه و آنچه به حسب نیاز و روشنگری حال در دل آن وادی ها طرح شده، خود نیز از خود گذشته باشد و یا در مقام کمترین، به نگاهی دیگر بر خود و هستی رسیده باشد. و طرح و رسم تازه و نوی از زندگی و حیات در انداخته و تفکری بدیع نسبت به آنچه پیش ازین درذهن و نظر داشته، برسد.

حین مطالعه ی منظومه ی زیبا و شگفتِ «منطق الطیر» -که یکی و شاید برترین منظومه ی مثنوی عارفانه است و برترین اثر پیر و مرشد و مرادِ نیشابوری، شیخ فریدالدّین عطّار-  طرحی به ذهنم خطور کرد که، «هفت وادی» که در منطق الطیر طرح و پیگیری شده و به حق هم حق مطلب توسط ذهنِ فعال و بدیع ساز و روحِ واصل عطار ادا شده، از منظرِ نظر دیگر عارفان، خصوصاً خداوندگاران: حکیم مجدودبن آدم سنایی و مولانا جلالدین محمّد مولوی نیز مورد برسی قرار گیرد. سالی بیش با این فکر زندگی کردم تا به بهترین طرحِ ممکن دست یابم. طرح این گونه آماده ی پیگیری شد که نگاه و نظرِ این سه بزرگوار بدون هیچ شرحی در ذیلِ هر وادی، گزینش و نگارش شود. دیدن و خواندن نظراتِ این سه قله ی عرفان که بعد از آن ها و خصوصاً مولانا ی دست نایافتنی هرچه گفته شده تکرار و یا شرحی بر آن موضوعات بوده، می تواند مفید باشد. با این دید واین طرح به سراغِ هفت وادی رفتم.

به هر روی، کار گزینش از روی آثار این سه بزرگوار آغاز گردید؛ درمورد عطار همه ی آثارش مد نظر قرار گرفت و سنایی، دیوان غزلیات و حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه و در مورد مولانا پایه ی کار مثنوی شد و در صورت لزوم دیوان غزلیات و فیه ما فیه و نیز مقالات شمس.

نظرات به سنایی و عطار و مولوی ختم نشد، ناگاه دیدم، حافظ، سعدی، خیّام، عین القضات، ابوحامد و احمد غزالی، شمس تبریزی، شیخ محمود شبستری، حلّاج، ابن عربی، ابن سینا، بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی، خواجه عبدالله انصاری، روزبهان بقلی و … خود نمایی کردند و حکایت حکایت دیگری شد و موضوع موضوع دیگری.

به عبارتی این اثر تنها شرح منطق الطیر نیست بلکه این شرح با بهره وری از نظرات این بزرگان در کنار نظرات شیخ عطار به پیش می رود و خواننده را با نظرات همه ی این عارفان بی نظیر و یکتا آشنا کرده و عرفان را چنان که آنان زندگی کرده اند و تا حد امکان به زبان آورده اند، عرضه می دارد.

معرفی نویسنده ، ارجاع ها و عکس نویسنده لازم است .

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.