عالمی دیگر، آدمی دیگر

فروغ خراشادی

فیلم «هوش مصنوعی Artificial intelligence» ساخته ی استیون اسپیلبرگ بر اساس داستان کوتاه برایان آلدیس، محصول سال ۲۰۰۱ امریکا و در ژانر علمی تخیلی است.

داستان، آینده ای نه چندان دور را به تصویر می کشد؛ عصر غرق شدن زمین در زیر آب حاصل از ذوب شدن یخ های قطبی و کمبود مواد غذایی ، عصر تک فرزندی و زندگی های ماشینی، عصر «انسان واره ها»!

در چنین فضایی، خانواده ها جای خالی فرزندانشان را می توانند با روباتهای کودک پر کنند و  «دیوید» روبات انسان نما، از همین دست است. «مونیکا» مادر خانواده، با بازی «فرانسیس اوکانر» پس از کشمکش درونی اش بالاخره تصمیم می گیرد کد عشق و احساس را برای دیوید فعال کند و این گونه است که پسرک روباتی تحت تاثیر داستان گویی و مهربانی مونیکا، شوق انسان شدن پیدا می کند و او را مادر می خواند. «مارتین» پسر خانواده از آن سوی مرگ باز می گردد و از اینجاست که دیوید مورد حسادت برادر خوانده اش قرار می گیردو زندگیش سخت می شود چرا که توجه مادر را باید با پسر واقعی قسمت کند و از دیگر سو از جانب مارتین ترغیب می شود کارهایی را انجام دهد که نباید!  دیوید هر چه بیشتر طالب عشق مادری می شود، کمتر دریافت می کند, آخر او برای همه ی مناسبات و روابط انسانی، برنامه ریزی نشده است, او برنامه ریزی نشده که غذا بخورد یا شنا کند، اما می تواند عشق را بفهمد و این برانگیختگی احساسی، مورد پسند اطرافیان نیست. علی رغم تصمیم سنگدلانه ی پدر برای از بین بردنش، مادر او را به جنگل می برد و رها می کند تا با خیال آسوده به زندگی در کنار همسر و پسرش بازگردد. دیوید اما، به گمان اینکه اگر انسان شود، مادر او را می پذیرد، قدم در راه می گذارد, او _که نقشش را « هیلی جویل آزمنت»، استادانه ایفا می کند_ مانند» پینوکیو» _داستانی که از مادر شنیده_ در جستجوی پری دریایی است تا با چوب جادویی اش، آرزوی او را برآورد.

دیوید برای رسیدن به گرمای دست های مادر، نوازش ها و داستان هایش نا امید نمی شود، سرسختانه همه ی سختی ها را پشت سر می گذارد. از صحنه ی کشتار روبات های خارج از رده،  به کمک دوستانش جان سالم به در می برد و  به دیدن سازنده اش می رود… اما هر دری را میزند, جواب دلخواهش را نمی گیرد…

این جستجو با پایان زمین هم به پایان نمی رسد تا اینکه با حضور فرا زمینیان دیوید برای مدتی کوتاه، طعم انسان بودن و در کنار مادر بودن را می چشد، همان طور که مزه ی از دست دادن را…

همه ی فیلم، زیر سایه ی عشق می گذرد و اینجا عشق در وجود مادر خلاصه می شود.

«اسپیلبرگ» واقعیت دلخراش انسان بودن و تاریخ سراسر توطئه, حذف و کشتار بشر را زیر پوسته ای نازک از عشق، به تصویر می کشد. عشقی بدون قید و شرط که انسان را به یاد این شعر می اندازد

« آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی از نو بباید ساخت و ز نو آدمی «

و تلاش دیوید نیز برای به اندازه ی کافی خوب بودن_ انسان شدن_ و مورد تایید واقع شدن نشان از تکاپوی بی پایان ما دارد برای دریافت حس تایید شدگی از سوی کسی که دوستش داریم و نیاز داریم دوستمان بدارد _کسی که کد عشق و عاطفه را در وجودمان فعال کرده است…

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.