صندوقچه ی بی بی من و برخی صندوق های قارچی قرض الحسنه! امروز

پولطنز وارده

نوشته: لبو تنوری

یاد قدیم ها بخیر ، یک بی بی داشتم که هر هفته همه ی بچه های فامیل خونه اش جمع می شدند و بی بی از توی بالشت یا سر چارقدش چند سکه یا اسکناس در می آورد و به یکی از بچه ها می داد و می گفت: برو از مش باقر یک سیر ماست ؛ دو سیر نخود لوبیا ، ۴سیر روغن کرمانشاهی ؛ ۲ بسته کبریت ؛ یک چیلک نفت و ما بقی را برای بچه ها نخود کشمش و شکلات کشی بخر بیار. بچه ها با مادر خرج که الان حکم فرمانده را داشت راه می افتادندومی رفتند از مش باقر خرید بی بی را انجام می دادند و چه لذتی داشت وقتی مش باقر؛ نخود کشمش و شکلات کشی را توی یک کاغذ می پیچید و به فرمانده می داد ، حال می کردیم.

بی بی پولش را یا گوشه ی چارقد گره می زد یا داخل بالش زیر سرش قایم می کرد. بارها بابا بهش گفته بود «آخه مادرجان دنیا عوض شده بیا بریم برات سرکوچه یک حساب باز کنم، هروقت که پول خواستی می تونی  برش داری؛ اینجوری خطرناکه». اما بی بی با آن لهجه ی شیرین می گفت: مادر اولا این شندرغاز کرایِ بانک رفتن نمی کنه، ثانیا از قدیم گفتن «مالت رو بپا  و مردم رو دزد نکن». من پولم رو زیر سرم می ذارم شب خواب پریشان نمی بینم . خلاصه سرتون رو درد نیارم، قصه همچنان ادامه داشت تا یک روزکه نوبت برادر بزرگ من بود که از مش باقر اجناس مورد نیاز بی بی رو بخره ، بعد ازخرید آمد و گفت بی بی،مش باقر گفته به شما بگم این دفعه جنس به بچه ها دادم ولی از دفعه دیگر روغن کرمانشاهی کیلویی یک تومان رفته روش؛حواسش باشه پول بیشتر بفرسته. این حرف داداشم که تموم شد اشک تو چشای بی بی جمع شد،انگار غم دنیا تو دلش جمع شد ؛ بلند شد رفت سجاده اش را از«اشکاف» خانه آورد رو به قبله پهن کرد و رو به خدا گفت: عدالتت را شکر؛اگر عدالت هست این مش باقر بی انصاف را بکش وما را از دست این گرانفروش راحت کن. نور به قبرت بباره بی بی ،اگر الان بودی فکر می کنم دیگر هیچ وقت سجاده ات جمع نمی شد.از بس دعا می کردی مستجاب الدعوه می شدی.

به هر حال بی بی جان هدف از این حرفها چیز دیگری است. من خام فکر می کردم یک دو کلاس که درس خوانده ام فکرکردم از شما بیشتر می فهمم. با کلی زق و زق کردن از خوراک زن و بچه ام زدم ویک مقدار پول جمع کردم؛رفتم تو صندوق میزان و علویه گذاشتم که اگر خدا بخواهد یک وام بگیرم واز این اجاره نشینی لعنتی راحت شوم. باورت نمی شه هر ماه که این صاحبخانه را می بینم گوشت تنم آب می شه. انگاریک دور سونای خشک می رم و بر می گردم. بگذریم بی بی،کاری کردم که صد تا چوب داره؛ حالا وام نگرفتم هیچ، غرغر زنم رو هم باید تحمل کنم، صاحبخانه رابایدببینم . از همه مهم تر شعر پروین اعتصامی را هر روز برای خودم بخوانم:

ای شکم خیره به نانی بساز

تا نکنی پشت به خدمت دو تا

حتما می پرسید چرا؟

خدمت عزیزتان عارض شوم که:  یک روز چشم باز کردم دیدم می گن میزان ورشکست شده وعلویه پول مردم رو نمی ده . حالا من که همه ی  زندگیم آنجا بود احساس کنید چه حالی بهم دست  داد،  از همه مهمتر الان که بعد چند ماه که آبها از آسیاب افتاده  مردم فهمیدن کاری از دستشان بر نمی آید. وقتی می روی صندوق میزان باید مثل ژاپنی ها به صورت کرنش وارد شوی و با احتیاط بپرسی کی می خواهید پول ما را بدهید ؟کارمندهای آن جا هم خدا قسمت شما نکند از مادر  «فولاد زره دیو» هم بد اخلاق تر هستند و با لحن بسیار خشن می گویند هیچ وقت ، برو هر غلطی می خواهی بکنی بکن. شما دوباره به صورت کرنش کنان باید از صندوق خارج شده تشکر هم بکنی ، زیرا اگر حرف بزنی به جرم اغتشاش در نظم عمومی و امنیت ملی شما را بازداشت می کنند. البته علویه کمی بهتر است ،چراکه شما می توانید تا جایی که جا دارد در آنجا سر و صدا راه بندازی ، آنقدرسر و صدا کنید تا از زبان بیفتید. سپس دو دست از دو پا درازتربعدازاینکه تخلیه روانی شدید، بر می گردید .کارمند آن جا هم به شما می خندد ، می دانید چرا؟ جوابش واضح است . کارمندان به محض ورود چون آموزش لازم را دیده اند در گوشهایشان پنبه گذاشته اند و روی پنبه را هم چسب زده اند. پس برای چه ناراحت باشند؟ اگر شما دقت کنید، همه شان انگار آمدن و رفتن شما برایشان عادی شده است.

یاد سخنان دکتر شریعتی به خیر که در سال ۴۲ نوشت: آدم وقتی فقیر می شه خوبیاش حقیر می شه.  آدم وقتی پولدار میشه زوردار می شه و بادگلوش ادبی و هنری می شه. همه به خاطر پول بهش احترام می گذارند حتی اگر  لایق آن احترام نباشد.

حالا در این ماراتن پول خواران صندوق آرمان، پدیده شاندیز، بیمه توسعه ؛بازیکنان خود را به صحنه فرستاده اند و جالب اینجاست همه ی این ها یک شبه ورشکست شده اند. یعنی تا روز قبل از ورشکستگی همه مطابق روال کار می کرده اند. یک دفعه همه این صندوق ها از دادن پول مردم ابا می کنند. حالا خدا پدر و مادر دولت یونان را بیامرزد. حداقل جرات دارد می گوید ورشکست شده ایم و اگر اتحادیه اروپا به ما وام دهد به مردم می دهیم و بارها عذرخواهی می کنند و اینجا نه تنها عذرخواهی در کار نیست. بلکه تو را محکوم می کنند می خواستی حواست را جمع کنی و در موسساتی که مجوز ندارند سرمایه گذاری نکنی . من موندم و کلی سوال که یک زمانی اززور بیکاری می خواستم برم شهرداری قسمت شستن اموات. بعد از گذشتن از کنکورچند مرحله ای من را فرستادند تشخیص هویت و انگشت نگاری و حتی قرار بود از شجره بی بی خدا بیامرزم هم تحقیق کنند.

هر حال کار من از این حرفا گذشته باید به فکر آینده بود. بی بی من حالا از این مردم سوال دارم می خواهم مردم جواب بدهند: آیا با این وضعیت اگر خواستم پولم را از شر دزدها در امان نگه دارم چه راه حلی پیشنهاد می کنید؟

گزینه۱: ‌بالشت محکم گیر بیاورم؟

گزینه ۲:‌ کیسه به شلوارم آویزان کنم؟

گزینه ۳:‌ چاله داخل خانه ام حفر کنم؟

گزینه۴:‌ خودمو بکشم و از این زندگی راحت کنم؟

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.