شیب؟ بام ؟! ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

متوجه شده ام در این یک ساله که ماجراهای اتوبوس سواری ها و شهرپیمایی هایم را برایتان تعریف می کنم، عِرق خاصی به این وسیله ی نقلیه پیدا کرده ام و چند روزی که برای سفرهای درون شهری ام از آن استفاده نمی کنم، بدنم درد می گیرد و به قول دوستم: این دقیقا همان چیزی ست که به آن اعتیاد می گویند؛ از طرفی حالیم شده که اگر اتوبوس را از ناوگان حمل و نقل شهری حذف کنند، خانم ها، دانشجویان و دانش آموزان بیش از دیگران به دردِ سر می افتند؛ هر چه باشد، برای این سه گروه، راحت ترین و ارزان ترین وسیله ی سفر، اتوبوس است؛ تازه در خلال سفر می توانی دوستانی پیدا کنی، با افرادی آشنا شوی و گاهی دوستان گم کرده را آن جا پیدا کنی. گاهی هم آدم با خودش می گوید: این ارزانی و تجدید دیدار بخورد تو سر خیابان های شیب دار؛ جاده های غیر استاندارد و پیچ های بدون گاردریل؛ امیدوارم برای آن که تلخی کلامم گرفته شود، همه تان یک بار بگویید: خیابان؟! استاندارد؟ شیب؟! بام ؟! و بعد متوجه شوید همان طور که دست هایتان را مایل گرفته اید تا سطح شیب دار را ترسیم کرده باشید، یکی از شما فیلم گرفته باشد!

باری؛ دارم به عکس های دانشجویان علوم تحقیقات نگاه می کنم که دختر جوانی می آید و کنارم می نشیند؛ به گوشی ام نگاهی می کند و می گوید: دلم خون شد ها؛ یه هفته گذشته اما من از فکرش بیرون نمیام. انگاری تو هم مث منی! نگاهش می کنم و سری تکان می دهم!

می گوید: از وقتی داداشم رفت، نسبت به مرگ جوونا خیلی حساس شدم. می دانم دلش حرف زدن می خواهد. مجال می دهم تا راحت درد دل کند و او هم شروع می کند:  ۱۶ سالش بود که به جای پسرعمه م … حرفش را می خورد و ادامه می دهد: تو این دو سال پیر شدیم؛ همه مون پیر شدیم.

می گویم: حق دارین. کمی سکوت می کند و ادامه می دهد: بابام رفته بود میانجی گری؛ اما اونا در جواب، پسر بی گناهش رو …

می گویم: ای بابا! می دونی الان مردم به فکر زندگی در ماه و مریخن؛ ما هنوز در  عهد سوت سوتک الدین شاه زندگی می کنیم و بابت یک نگاه چپ، زندگی طرفو چپ می کنیم…

به ایستگاه که می رسیم، دختر جوان دیگری سوار می شود. گویا دوست این یکی ست و بهتر از اتوبوس جایی را برای قرار گذاشتن پیدا نکرده اند؛ به من می گوید: جات تنگ میشه اگه یه کم اونورتر بری؟ می گویم: نه؛ همین که هم صحبت پیدا کنی، راضیم. ته دلم ذوق می کنم که حالا یکی دیگر سنگ صبور شده است و ناچار نیستم آدای آدم های همدل و هم‌ساز را دربیاورم ؛ اما گویا جنس صحبت های این دو دوست، از نوع دیگری ست؛ از جشن تولد و تِم کریسمس و شب ژانویه!

ته دلم قرص می شود که دیگر از آه و افغان خبری نیست و بدون حرف و گفت و صوت، با خیال راحت می توانم ادامه ی اخبار را رصد کنم. اما زهی خیال باطل که این دختران جوان دست از سر من بردارند! دختر دومی که اسمش سعیده است، می گوید: شما می دونی از کجا میشه کلاه منگوله ای بابانوئل پیدا کرد؟ می گویم: اگر بگردی حتما پیدا می کنی؛ وانگهی به نظر میرسه شما تو خرید از من خبره تری. می گوید: اون که بله؛ اما این دیگه مُد لباس نیس؛ تِم مهمونیه؛ گفتم شاید یه چیزی بدونی.

این بار سرم را افقی تکان می دهم یعنی هیچ نمی دانم؛ سکوت می کنم و می گذارم ادامه ی حرفش را با دوستش پی بگیرد؛ از این که سرخوشند، خوشحالم؛ جوان اند و دنیا را آن جوری که خودشان دوست دارند، تجربه می کنند… اتوبوس به ایستگاه می رسد، پیاده می شوم. سرمای مطبوعی ست و دلم می خواهد قدم بزنم.

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.