شهرِ آرام! ( داستان اتوبوس )

یک هفته با اتوبوس

جمعه؛ ۵دقیقه ای می شود توی ایستگاه منتظرم. هوا رو به خنکی گذاشته و سرو کله ی بچه های محل هم پیدا شده است؛ توپ پلاستیکی چند لایه زیر بغل، با هیاهو از راه می رسند. تا جام جهانی فوتبال یک هفته مانده اما تبش از راه رسیده است. در تمام مدت انتظارم، دختر نوجوانی روی نیمکت نشسته است و آرام آرام اشک می ریزد. به نظر می رسد حضور دیگران برایش مهم نیست. اتوبوس می رسد و سوار می شوم؛ او از جایش تکان نمی خورد، اتوبوس حرکت می کند.

شنبه؛ ساعت ۴ ونیم عصر قرار کاری دارم. نمی شود ریسک کرد؛ این است که زودتر راه می افتم تا به موقع برسم. به ایستگاه نرسیده، اتوبوس آن جا را ترک می کند. کارتم را بالا می گیرم به این امید که راننده ببیند. می بیند. خارج از ایستگاه نگه می دارد. خنکای مطبوع داخل اتوبوس، حالم را جا می آورد. ماشین خلوت و ایستگاه ها خلوت ترند. نه کسی قصد پیاده شدن دارد و نه کسی هست تا سوار شود. خیلی زود می رسم. خیالم راحت می شود.

یکشنبه؛ بیش از ده دقیقه است ایستاده ام. سر ظهر و بی حوصلگی، مجابم می کند تاکسی بگیرم. وارد خیابان می شوم و دست تکان می دهم تا ماشینی نگه دارد. اتوبوسی از تقاطع می پیچد و با سرعت یک قدم در دقیقه، از راه می رسد. سوار می شوم . همه حتی اتوبوس و اتوبوس ران، کفگیر انرژی شان به ته دیگ خورده است! ایستگاه بعدی، راننده ی شیفت عوض می شود. این یکی گوله ی انرژی ست. پاهایش روی گاز و ترمز، جا به جا می شود. مسافران هم به جلو و عقب پرتاب می شوند. میوه و سبزی کف ماشین از این سو به آن سو می غلطد. یکی می گوید: جناب سر می بَری؟ راننده می گوید: جبران دیرکرد شیفت قبلی ست؛ سفت بشین.

دوشنبه؛ از اتوبوس که پیاده می شوم، همان دختر نوجوان روز جمعه را می بینم . گریه هایش تمام شده است. باز هم بدون کیف، با چشمان خالی و گلویی پر از سکوت؛ می پرسم: خیلی وقته منتظری؟ نگاهم می کند. پاسخ نمی دهد. می نشینم. پوست کنار ناخن هایش را می کند. اطراف ناخن هایش بد جوری زخمی ست و معلوم است مدتها تنها سرگرمی اش همین پوست کندن خودش بوده است. می خواهم چیزی بگویم اما سکوت می کنم. اتوبوس می رسد. می روم. می ماند.

سه شنبه؛ روزِ” بدون خودرو” است. باید اتوبوس و وسائط نقلیه عمومی شلوغ تر باشد. اما از همیشه خلوت تر است. شاید ساعت، ساعت تردد نیست! اما خیابان ها پر از ماشین است. یکی از همین خودروها، به محض سبز شدن چراغ، با سرعت جلوی آن یکی می پیچد و به سمت چپ می رود. ماشین در آستانه ی حرکت ترمز می کشد و ماشین عقبی به او می زند. از پنجره ی  اتوبوس ِ در حال حرکت بیشتر از این را نمی توانم ببینم . اما می دانم الان دو نفری گرفتار ماجرا شده اند که اصولا تخلفی نکرده اند. از خلاف کار هم ردی به جا نمانده است.

چهارشنبه؛ باید به پرسشی که ذهنم را از دیروز مشغول کرده است، پاسخ بدهم؛ تکلیف قانون با این راننده های خلاف کار بزن در رو چیست؟ به کیوسک پلیس راهور ناجا مراجعه می کنم و اتفاق دیروز را شرح می دهم. می گوید: اگر شاکی داشته باشیم و شماره پلاک برداشته شده باشد، طرف فرم پر می کند و می رود سراغ شورای حل اختلاف! اگر هم وقت نداشته باشد که از خیر ماجرا می گذرد. صدو ده، بیست هزار تومان هم باید تمبر بزند تا شکایتش رسمی شود. می گویم طرف از خیرش گذشت… سوار اتوبوس می شوم؛ با پرسش های بزرگتری که در ذهنم نشسته است. سرم را به شیشه تکیه می دهم و به خیابان نگاه می کنم. شهر آرام است و آن راننده ی  متخلف گرامی، زیر پوست شهر نفس می کشد!

پنج شنبه؛ راهی دفتر نشریه می شوم. به ایستگاه نرسیده، دخترک را می بینم. منتظر اتوبوس است. این را از کیفی که سر دوش انداخته می فهمم . دور انگشت هایش چسب زده است. می نشینم و چیزی نمی گویم. او هم ساکت است. یواشکی نگاهش می کنم. صدای اتوبوس می آید. سرش را می چرخاند و اتوبوس را که می بیند، بلند می شود. نخستین واکنش متناسب با شرایط محیطی را ظرف این یک هفته ای که گهگاه دیدمش، نشان می دهد. من هم سوار می شوم …

 

 

به اشتراک بگذارید:


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.