شب را نخوابیده ام؛ مثل راننده ی همین اتوبوس و دخترجوان کنار دستی ام!

دست، زبان، زمین لرزه

تهران لرزیده است و دل یک ملت پس از آن روی ویبره است. کمتر کسی را می شناسی که در گوشه و کنار این کشورشهر، کسی را نداشته باشد؛ دوستی، آشنایی، فرزندی یا همسری که برای کار و به امید زندگی بهتر، راهی مرکز نشده باشد. یکی رفته تا طلبکار پیدایش نکند و دیگری رفته تا طلبش را از زندگی پس بگیرد. یکی ورشکسته و دیگری استوار. تهران این جوری است دیگر؛ هر که از خودش هم بخواهد بگریزد می تواند آن جا مخفی شود و برای مدتی از شر خودش هم خلاص شود. صدای حرف زدن راننده را با سرنشین ردیف اول می شنوم: بچه م دانشجوست؛ وقتی قبول شد، سر از پا نمی شناختیم، دیشب از غصه خوابمان نمی برد! هیییی، این دنیا هیچ چیزیش به کام ما نیست. پشت سری هم به راننده می گفت: ببین دلار چقدر بالا برود؟! گفتگویی که هر یک از چیزی متفاوت سخن می گفت اما هر دو هم از تخلیه ی هیجانی شان راضی به نظر می رسیدند! دخترخانم کنار دستی ام با اشاره به راننده می گوید: من و او دو روی یک سکه ایم؛ خانواده ام ساکن تهرانند.کاش نبودند. به سمتش می چرخم، نگاهم روی چشم های بادکرده اش  قفل می شود؛ بی خوابی و گریه ی توأمان دمار از روزگار چشم های بادامی اش در آورده است. می گویم اما چهره تان خراسانی است، پس احتمالا خانواده مهاجرت کرده اند. با سر تایید می کند و می گوید درد همینجاست! پدرم نظامی است و از وقتی یادم می آید، مثل گوی درون گردونه چرخیده ایم. می گوید دانشجوی نیشابور است و نمی داند چه بکند؟ از پشت سر یکی می زند روی شانه ام و می پرسد پول خرد دارم یا نه،گویا نه کارت دارد و نه پول خرد! بر می گردم و می گویم خریدها که از طریق کارت انجام می شود و از وقتی اتوبوس هم کارتی شده، دیگر نه پول خرد پیدا می شود نه درشت! برایش کارت می زنم و پیاده می شود. به سوی دختر جوان کنار دستی ام برمی گردم، اندوهگین است و مدام خبرهای مربوط به پس لرزه ها را چک می کند، می گوید دلش می خواهد تهران برود اما خانواده اش اجازه نداده اند و حالا  اگر اتفاقی بیفتد، خودش را نمی بخشد. می گویم بیا امیدوار باشیم که از کنار گوشمان گذشته باشد، اگر هم اتفاقی بیفتد، چرا خودت را نمی بخشی؟ مگر تومسبب زلزله بوده ای؟ خانمی که کنارمان ایستاده است، می گوید: معلوم است دیگر، تا با این ریخت و قیافه… سعی می کنم حرف هایش را نشنوم؛ اهمیت هم نمی دهم، اما برای آن دختر نگران، سخنان تند این خانم، آتشی است که در علفزار خشک افتاده باشد. رنگ چهره اش عوض می شود، لرزش خفیفی در صورت اش حس می کنم،کمی خودش را جا به جا می کند اما حرفی نمی زند. به نظرم کار عاقلانه همین است؛ سکوت کنی وقتی حرف نزدن زجرآورترین کار دنیاست! از جایم بلند می شوم تا خانم مسنی که تازه سوار اتوبوس شده است، بنشیند. اما خانم تندزبان، به صندلی نزدیک تر است و مثل بازی های کودکی مان، جای خالی را می قاپد. دختر چشم بادامی هم بلند می شود تا خانم سالخورده بنشیند. کنارم می ایستد و در سکوت به خیابان نگاه می کند. دو دختر دیگر نزدیک ما ایستاده اند؛ لیستی از جوک های زلزله ای دارند که برای هم می خوانند و ریسه می روند. برایم جالب است که همه چیز نزد ما یا تبدیل به جنگ می شود یا جوک! زمین کم بود، حالا دست و زبان مردم هم ما را می لرزاند..

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.