شبی در محفل مثنوی نیوشان

دیدار و گفتگو با گروه «باغ سبز مثنوی»

  بنیان نهادن یک گروه در یک جامعه ی توسعه نیافته کار دشواری ست، آن هم در ایرانِ کنونی که به گفته ی دکتر رنانی: «… مثلا در سطح سیاستمداران می بینیم “یکی” درباره ی یک بند از قانون اساسی انتقاد دارد و در سخنرانی اش آن را بیان می کند و “دیگری” در مصاحبه آن را پاسخ می دهد؛ اما آن ها ناتوان اند از این که با یکدیگر گفت و گو کنند.

فروغ خراشادی- دو روز پیاپی در تقویم رسمی به نام «شمس» و «مولانا» نام گذاری شده است؛ هفتم و هشتم مهرماه!

نام گذاری روزهای ادبی، فرهنگی و هنری، به خودی خود چندان اتفاق مبارکی نیست؛ نه به شناخت ما از زندگی و آثار بزرگان کمک خاصی می کند و نه بزرگ ‌داشت‌های یک ساعته و یک روزه گرهی از کلاف سردرگم‌مان می گشاید. چنین مناسبت ‌هایی و یادآوری ‌هایی در تقویم، برای آن است که لختی بیاندیشیم و برای شناخت مفاخر ادبی-فرهنگی و نزدیک شدن به فهم اندیشه و درک روزگاری که در آن می زیسته اند،گامی پیش نهیم؛ جلسات مثنوی خوانی، شرح و تاویل-نه تفسیر- از جمله ی این گام هاست که چندی است در گوشه و کنار شهرستان برپا می شود. این که صرف برپایی و حضور گاه و بی گاه در این جلسه ها چه کمکی حداقل به خوانش متنی ثقیل چون مثنوی معنوی می کند، سخنی علی حده است و این که همین گردهم آمدن یک بار در هفته، در بر دارنده ی فایده ای ست یا خیر، سخنی دیگر!

قطره دریاست؛ اگر با دریاست

از بین دست کم ۶ گروه فعال مثنوی خوانی در سطح نیشابور – که من می شناسم-با شیوه های گوناگون مدیریت، که عموما تک صدایی ست و به شیوه ی «متکلم وحده» اداره می شود، یکی با سابقه ای ده ساله در آستانه‌ی یازدهمین سال بالیدن قرار دارد؛ «باغ سبز مثنوی».

عصر سه شنبه است. به آدرسی که برایم پیامک شده می روم؛ همزمانی بزرگ‌داشت شمس و مولانا، با تولد ده سالگی این انجمن، حال و هوای متفاوتی به جلسه بخشیده است. اعضایی در این گروه، از روز اول بوده اند و هر سه شنبه، تمام سعی شان را می کنند که خود را به آن برسانند و شماری هم در طول این سال ها، اندک اندک به آن پیوسته اند و هنوز هم این شریان و جریان «قطره به دریا پیوستن» ادامه دارد.

مرسوم این است که جلسه با غزلی از دیوان شمس آغاز شود؛ بیت هایی از مثنوی خوانده شود و به جز معنای پوسته ی اشعار، به مغز مفاهیم هم بپردازند و در نهایت هر کسی برداشت و دریافت خود را ارائه دهد.

اما بر خلاف سنت پیشین، بنای جلسه ی فعلی بر این نهاده شده که برداشت ها و دریافت های حاضران را در مجموع سال های مجالست بشنویم؛ آن چه که در نتیجه ی هم نشینی و موانست با مثنوی شریف در گذر دوران حاصل شده و در زندگی، کار و روابط اجتماعی افراد اثر گذاشته است.

شکایت و حکایت در محفل جانان

یکی از «بشنو این نی چون «شکایت» می کند؛   وز جدایی ها «حکایت» می کند» می آغازد؛ همان بیت کلیدی و سرآغاز مثنوی که هر روایت و قرائتی از این «قرآن پارسی» به آن، باز می گردد.

دیگری می گوید: در دم زیستن، بی نگاه به گذشته و بی توجه به آینده را از اندیشه های مولانا برداشته است.

سومی معتقد است خداجویی در جمع ممکن است؛ چنان که پیش از این نیز گفته اند که «دست خدا با جماعت است.»

و دیگری بر این باور است که آنچه مولانا در آثار خود آورده، فقط باورها و آیین‌هایی بوده است که در مقابل هرگونه تهاجم نظامی- نظری –زبانی- ذهنی پا سفت کرده بودند و حال ازبین رفته اند و مولانا تمام تلاش خود را صرف «بود شدگی» آن ها کرده؛ او سعی دارد خصایل انسانی ایرانی را ذیل واژه‌‌ی عرفان حفظ و اشاعه دهد تا اصل و ریشه و رگ تپنده گم نشود و همین گونه است که به بسیاری از مواردی که در آثار سنایی و عطار نبوده، پرداخته است؛ از سویی مهم ترین توصیه ی مولانا در قالب آثارش پرهیز از آفت‌های ذهن و زبان است و در این باره استثنای معنایی وجود ندارد؛ باید ساده و سالم در مواجهه با موضوع رفتار کرد و چنان که آدمی یک دهان دارد و دو گوش و دو چشم، دو بار بشنویم؛ دوبار ببینیم و یک بار بگوییم!

پنجمی می گوید: به نظرم مراد مولانا این است که بشر خود را فارغ از جهت شرق و غرب برای یک بار هم شده بنگرد و سعی کند سعادت را با دیگران تقسیم کند.

افرادی به تاثیر هر یک از حکایت ها در زندگی شخصی شان اشاره می کنند و برخی با طرح پرسش، جلسه را به چالش می کشند.

برخی از قانون «جبران» می گویند و شماری در صدد برمی آیند که آموزه های مولانا را با رشته های تحصیلی خود، از ریاضیات و فیزیک تا روان شناسی و جامعه شناسی پیوند دهند…

یکی از نگاه طولی به اندیشه ی مولانا می گوید و دیگری بر عرض آن تفکر، قرار گرفته است و مادری هم برای بیان حس و حالش می گوید: باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی…

آیین گفت و گو؛ عمارت ماندگار

 به نظر می رسد این جلسه با سایر گردهمایی های از این جنس، تفاوت چشمگیر دارد و این تفاوت قائم به مشارکتی بودن آن است و به گفته ی موسسان و بر پادارندگان این سلسله جلسات: ابزار ارتباطی ما «گفت و گو»ست.

موسس گروه می گوید: بنیان نهادن یک گروه در یک جامعه ی توسعه نیافته کار دشواری ست، آن هم در ایرانِ کنونی که به گفته ی دکتر رنانی: «… مثلا در سطح سیاستمداران می بینیم “یکی” درباره ی یک بند از قانون اساسی انتقاد دارد و در سخنرانی اش آن را بیان می کند و “دیگری” در مصاحبه آن را پاسخ می دهد؛ اما آن ها ناتوان اند از این که با یکدیگر گفت و گو کنند. … هیچ گاه نشنیده ایم که بگویند چند “صاحب نظر” بر سر اختلافاتی که در برداشت از «مسائل» دارند، با یکدیگر گفت و گو کرده اند و به توافق رسیده اند…»(رنانی.۱۳۹۴)

جواد صادقی ادامه می دهد: در بررسیدنِ مساله ی «گفت و گو» در نیشابور که«فشرده ای است از ایران بزرگ»، فقدان این عنصر مهم ارتباطی را می بینیم و با تمام وجود حس می کنیم؛ ناگفته پیداست که ما «ادب گفت و گو» و «آیین گفت و گو» نمی دانیم و نمی خوانیم!

این فعال فرهنگی ادامه می دهد: برای همین در این دیار، گروه، انجمن و… پا نمی گیرد و اگر پا گرفت، پایدار نمی ماند!

دیگر عضو موسس گروه می افزاید: ما ده سال است که خانوادگی با محور «مثنوی معنوی» رو در رو و چهره به چهره می نشینیم و با هم حرف می زنیم، گفت و شنود داریم؛ تمرینِ «مکالمه و مفاهمه» می کنیم، تا به توسعه ی فردی و اجتماعی نزدیک شویم؛ ده سال فرصت کمی نیست برای تمرین!

اثر بخشی با شناخت بهینه

موسسان باغ سبز مثنوی معتقدند: این ده سال برای ما حساسیت آفریده و این پرسش را به همراه دارد که« در آستانه ی یازده سالگی تا چه اندازه به توسعه یافتگی رسیده ایم؟»

«تا چه اندازه حق دگراندیشی و دگرباشی به دیگران می دهیم؟» و…؟

آنان می گویند: ناگفته نماند که برای اثربخشیِ بهترِ این نشست ها و برای شناخت و پیوندِ بهینه ی اعضا با هم، سفرها و دیدارهایی با بزرگانِ ادب، فرهنگ، هنر و … داشته ایم و اکنون زمان ارزیابی رسیده تا آنچه را که از سر گذرانده ایم، بازنگری کنیم و از آینه ی ارتباط، پشت سر را بنگریم و با بررسیِ آن چه که اکنون هست و داریم، به پیش رویم و آتیه را بسازیم.

جلسه به پایان رسیده است؛ چهره ها بازتر و گره های پیشانی کم اثر تر می نماید؛ در یک جلسه ی چند بُعدی شرکت کرده ام؛ جلسه ای به نام مثنوی و به کام انسان! دلم می خواهد هر سه شنبه به آن ها سر بزنم، به کسانی که تمرین می کنند؛ تمرین خوانش متن و تمرین درک معنا و تمرین «گفت و گو»؛ من هم نیاز به این تمرین دارم؛ شاید هر خبرنگاری نیاز به چنین تمرینی داشته باشد! تا باد چنین بادا…

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.