سوسیالیسم در اینجا توهّمی بیش نیست! بند ناف معیشت ام را از قدرت قیچی کردم

ناصر آملی

روزنامه نگار و فعال سیاسی

 

سلام جناب دکتر […..]

بگذارید همین ابتدا وضعیّت ام و نسبتِ شخصی ام را با فرضیات جامعه شناختی – سیاسی- اقتصادی، روشن کنم:

من یک روزنامه نگارم که کودتا در روزنامه خراسان(در دوران مدیر مسئولی عزیز بزرگوار، سیّد ابوالفضل موسویان) و سپس توقیف توس، از بد حادثه مرا به پناهِ کارِ کارگاهی بُرد و لذا از آن پس، ناخواسته در چرخه حیاتی دو زیست قرار گرفتم:  «روزها کار در کارگاه، و عصرها پی گیری علایق و آرمان های عادلانه و آزادی خواهانه یعنی :  کار حزبی، فرهنگی ، مذهبی در شرایطی گاه بسیار دشوار؛ از دعوت هر پنجاه روز یک بارِ دکتر سروش به مشهد بگیرید، تا کمک به درآمدن چندین نشریّه که آخرین اش «اترک» بود؛  و در عرصه فضای مجازی، «شهر ایران»، که اکنون هست.

به عبارت دیگر، پس از حبس و تبعید جناب موسویان (که همین حاج حیدر رحیم پور که پدر حسن باشد، بارها در حضور من گرفتنِ روزنامه خراسان از موسویان را، غصب و حرام اعلام می کرد!) به این نتیجه رسیدم که باید بند ناف معیشت ام را از حکومت و قدرت قیچی کنم؛ و کردم.  من در آن روزها به عینه دیدم که بنای بلندی که در خراسان با خون جگر و گاه روزی ده ساعت کار طاقت فرسا نهاده بودیم، با یک حُکم! بر باد رفت و زندگی و کارِ رسمی و تخصصیِ مطبوعاتیِ من نیز.  البته پس از آن چندین پیشنهاد کار به من شد که نپذیرفتم؛ حتی جناب غزالی که پس از عزیزم «موسویان» مسئولیت خراسان را پذیرفته بودند، خود مرا به کار مجدد در خراسان دعوت کردند که از مراتب لطف ایشان بود؛ اما من باز هم نپذیرفتم؛ چرا که در موقعیّت سردبیری باید به فردی جز خودم تبدیل می شدم و مشغول کیسه کشیدن پشت قدرت، و آرایش چهره نامُوَجّهِ آن!  آن روزها آیت ا…منتظری بشدّت زیر ضرب و هزار تهمت و افترا و توهین بودند و من نمی توانستم تن به کار با نشریّه ای بدهم که مأمور بدین کار نیز بود.

باری به بازار کار و تولید خُردِ کارگاهی قدم نهادم و پس از چندی به عنصری تبدیل شدم که لای انگشتانش را جوهر خودکار رنگ می زد،  و زیر ناخنهایش را سیاهی روغن سیاه  و گازوئیل! بله؛ عجیب بود؛  اما بود و شد.  و لذا زندگی من در «هَروَله» میان کار نیمه صنعتی از یک سو، و قلم و سیاست و کتاب و حزب از سوی دیگر، رقم خورد. این سرنوشت من است و هیچ گله از آن نیز ندارم؛ بلکه خداوند را شاکرم که مرا عمله زر و زور و تزویر نپسندید و شد آنکه «عسی ان تکره شی و هو خیر لکم»!   چرا خیر؟

چون ناخواسته از قید معیشت بر دست وپای ذهن و معرفت و سیاست جَستم؛  بعلاوه توانستم نفسی تازه کنم و از بیرون به قدرت و سیاست موجود بنگرم و با پوست و گوشت و استخوان ببینم و احساس کنم که این «سوسیالیسم موهوم تخیّلی – دینی»، چه بر سر اقتصاد و فرهنگ و سیاست این قوم دارد می آورد.

آقای دکتر!  من نیز همچون بسیاری از جوانان هم عصر و هم نسل خود، سوسیالیست بودم.  مگر می شود جوان بود و انقلابی و در متن یک انقلاب، اما سوسیالیست نبود؟  من در جنبش دانشجویی پیش و پس از انقلاب شرکت داشتم؛ در انقلاب، مواجهه با گروههای سیاسی مقابل انقلاب، و نیز در جنگ – البته به قدر وُسع و توان و عُرضه ام – شرکت داشتم، مزه خون خود را چشیده و سوسیالیست بودم، متأثّر از شریعتی، «سوسیالیست خداپرست»؛  و مطهری، در «مبانی اجمالی اقتصاد اسلامی»!

من در برهه ای البته – خوشبختانه کوتاه – بازرگان را لیبرال خواندم و در بُرهه ای دویدم و سر به سنگ کوبیدم تا دولتی «سوسیالیستی – دینی» فراهم آید و ایران و جهان را گلستان کند:  یک دولت سوسیالیستی – اخلاقی، که می بایست اقتصاد و همه وجوه زندگی مردم را رئوفانه و پدرانه و مادرانه بر عهده بگیرد و سهم هر ایرانی و بلکه هر انسان را بدهد تا «انسانها بقدر توانشان کار کنند و بقدر احتیاجشان، مصرف»؛  اما وصد اما، اقتصادِ اخلاقی – سوسیالیستی که به انجام نرسید، هیچ، به دامان چرکِ افتضاحِ سرمایه داریِ – سوسیالیستی(!) در غلتیدیم؛ آن هم از نوع بی قاعده ترین و وحشی ترین آن؛  یعنی سرمایه داریِ دولتِ مقدّس!

چگونه ممکن است؟  لابد همین را می پرسید: «سرمایه داری سوسیالیستی»!؟

بله این اتفاق اُفتاد؛ و اتفاقاٌ در همه ی نظام های سوسیالیستی دیگر نیز کمابیش می اُفتد؛ یعنی بنام سوسیالیسم و عدالت اجتماعی، «سرمایه داری دولتی» به راه می ا ُفتد و تسمه از کمر مردم می کشد؛ به علاوه، اگر در بقیه جهان رُخ داد، در اینجا به بدترین و وقیح ترین شکل آن روی داد.    چگونه؟

توضیح خواهم داد …..

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.