سه اپیزود در عصر پاییزی یک پارک دانشجوی کتاب به دوش، پلیس، ساقی!

 

6آزاده مهدیار/ عصر روز پنج شنبه، پنجم آذر ماه است، سوز سرد پاییزی و صدای کلاغ ها و مردم سر در گریبان، حکایت حال این روزهای شهر است. باغ امین اسلامی هم به مراتب خلوت تر و کم نور تر از همیشه، پاییز خود را سپری می کند اما آن چه یک خبرنگار را این وقت و ساعت می تواند به این مکان بکشاند، جوانان پُر انگیزه و نیک پنداری است که در قالب طرح «یک کوله کتاب» کتاب های خود را روی زمین گسترانیده اند و مشتاقانه آن ها را به مردم امانت می دهند تا با حساب ویژه ای که بر اعتماد متقابل با مردم باز کرده اند، سفیری بر تبادل اندیشه باشند.

اما در این هوایی که روز به روز به سردی می گراید، ایجاد یک مکان سرپوشیده یا به قول یکی از این دانشجویان، یک داربست با کاور پلاستیکی حداقل خواسته اینان است که توجه مسئولانی را که داعیه دار پایتختی کتاب کشورند، می طلبد.

قدمی در باغ می زنم، آن طرف تر چند جوان نشسته اند و در حال گفت و گو با هم هستند. در حالی که بوی سیگارشان را تحمل می کنم، نظرشان را در مورد کار زیبای هم سن و سالان شان در گوشه ای دیگر از پارک جویا می شوم.

یکی از آنها می گوید: من اصلا به آنها توجهی نداشته ام، کار خوبی انجام می دهند اما وقتی به پارک می آیم دل م می خواهد وقت م را با دوستان  بگذرانم.

دیگری می گوید: ما دانشجو هستیم و همین که وقت داشته باشیم کتاب های درسی خودمان را بخوانیم کافی است، ولی حالا که شما این ها را معرفی کردید سری به آنها می زنیم شاید کتاب خوبی پیدا کردیم.

یکی دیگر از آن جوانان می گوید: متاسفانه ما به هر پارکی می رویم آن قدر به ما پیشنهاد خرید مواد مخدر می شود(!) که کاری که این دانشجویان انجام می دهند میان آن گم می شود.

بقیه هم با تأیید این مطلب از من می خواهند در این مورد هم پیگیری داشته باشم. یکی شان می گویند: همین یک دقیقه پیش دو دختر و پسر «ساقی» آمدند و به ما گفتند: چیزی لازم ندارید؟!

دراین هنگام دو مامور نیروی انتظامی که حاشیه پیاده رو و دور از این حقایق تلخ ایستاده بودند نظرم را جلب می کند. به سراغ آنها می روم و پس از نشان دادن کارت خبرنگاری و معرفی، گفت و گوهای مطرح شده را با آنها در میان می گذارم. آن دو نیز بی هیچ تعللی شروع به توضیحاتی می کنند. از جمله این که: ما مامور فوریت های پلیسی هستیم و بر اساس اعلام ماموریت از مرکز ۱۱۰ و یا در برخورد با جرایم مشهود وارد می شویم.

به این می اندیشم که سلسله مراتب فرماندهی آنها واقعا از آن چه چند متر آن طرف تر می گذرد و چه نازیبا بلای اعتیاد و به انحراف کشاندن جوانان مردم، به این صحنه پوزخند می زند، نمی بینند و درباره اش نمی دانند؟!

البته در یک لحظه در میان گفت و گوی خودمانی مان،  آن دو مامور، شاید با تصور این که قرار است نامی از آن ها در گزارش برده شود، ناگهان نظرشان عوض می شود و ادامه صحبت شان را قطع می کنند و با برخورد تندی از من می خواهند که به ادامه گزارش نپردازم و الفاظ ناراحت کننده ای را هم به کار می برند. به ناچاربا ده ها پرسش آن ها را به حال خودشان رها می کنم. پرسش هایی مانند این که: نیروی انتظامی تا چه میزان به آموزش صحیح نیروهای تحت امر خود، برای مقابله با جرایم اهتمام می ورزد؟ وظیفه نیروی انتظامی در قبال فروش آسان مواد مخدر در پارک ها و اماکن عمومی چیست؟ ضرورت ایستادن این نیروها در مکان های پُر رفت و آمد و حاشیه خیابان، با وجود انواع جرم ها، مزاحمت ها و سرقت هایی که زیر پوست این شهر و در خلوت های خاموش آن رُخ می دهد چیست؟ برای مقابله با گسترش آسیب های اجتماعی چقدر به توانایی جوانانی، از قبیل آن گروهی که کتاب های کوله پشتی خود را امانت می دهند، باید توجه شود؟ و….

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.