زِ پس صبر ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

از زیر پل، پیچ و کمر جاده خاکی و از راه هایی که تا کنون نرفته و ندیده بودم، اتوبوس عبور می کند و بالاخره سر از جایی در می آورد که به نظرم آشناست؛ یکی از دلایل علاقه ام به سفر درون شهری با اتوبوس، این است که نقاط پنهان شهر را به من می شناساند و جاهایی را نشانم می دهد که اگر دست خودم باشد، هیچ وقت به آن جاها نمی روم چون احتمال ش را نمی دهم که چنین محله هایی هم وجود داشته باشد.

هر از گاهی اتوبوس خطی را می نشینم و می گذارم ببردم با خودش هر جا که دلش خواست! نهایت این است که باز سر از همان ایستگاه اول در می آورم ولی در این دور زدن بی مقصد، حسابی از چهار گوشه ی شهر باخبر شده ام. اگر این اتوبوس ها -که بعضی های شان از عهد قارقارک اند و برخی بازماندگان جنگ دوم جهانی- کمی نوتر و بدون دود و دم بودند، بعید می دانم هر روزم را صرف شهرگردی در آن ها نمی کردم و ماجراهای تلخ و شیرین و گاه «بی ماجرایی های» این ماشین های غول آسا را با ولع تماشا نمی کردم.

باری، امروز سوار اتوبوسی شده ام که مرا با جلوه ای نو از نیشابور آشنا می کند. اتوبوس ‌رانِ صبور در برابر کارت نزدن ها و دو‌‌دَره کردن ها، واکنش ملایمی دارد و اگر کسی زیر بار نمی رود، آرام سری تکان می دهد، لبخندی می زند و زیر لب چیزی زمزمه می کندکه امیدوارم از آن حرف های مگو نباشد. راست ش را بخواهید از وقتی پای بعضی «چشم و چراغی» ها به استادیوم آزادی باز شده، خون شجاعت در رگ های من هم ،که از جماعت چشم و چراغی نیستم، بیشتر می جوشد؛ -هر چه نباشد عده ای خون دل خوردند و عده ای دیگر بازی را دیدند اما بالاخره رفتند و دیدند- و دیگر با خیال راحت می روم و آن جلوترها می نشینم؛ آن جلوترها یعنی پشت سر راننده! (پیدا کردن ارتباط این دو موضوع باهم، با خودتان) و چون نگاه کردن به راننده ای که سراپا لباس پوشیده و حتی کلاه و شال گردن هم برای روز مبادا گذاشته، گمان نکنم محلی از اشکال داشته باشد، حرکاتش را زیر نظر می گیرم. راستش یکی از تفریحات سالم م همین است که بنشینم و روی حالات چهره و واکنش های مردم مطالعه کنم؛ در کشوری که سرانه ی مطالعه، زیر خط قهقرا ست، روزی یک ساعت مطالعه روی میمیک صورت دیگران و زبان بدنشان، موجب صعود سرانه ی مطالعه خواهد شد (کاش در این متن هم می توانستم از ایموجی های تلگرام استفاده کنم تا خدای نکرده فکر نکنید به سرم زده است!)

القصه؛ از این آقای راننده، که عکس روی کارت پرسنلی اش ( همان کارت بزرگی که کد و نام راننده را هم برای اطلاع مسافران نوشته اند و بالای سرش نصب کرده اند) با خود فعلی اش، نسبت پسر و پدر دارند و این تفاوت چهره به گمانم نه به خاطر فتوشاپ باشد که به دلیل سختی کار و بار زندگی ست، می پرسم: به این مسافرا زیر لب چی می گین؟

تعجب می کند! از توی آینه نگاه می کند و می گوید: شما این جا چه کار می کنی؟  می گویم: مطالعه!

می گوید: این جا نشستن مجاز نیست.

می گویم: باشه؛ ایستگاه برسیم، پیاده می شم! اما نگفتین به مسافرایی که کارت نمی زنن زیر لب چی می گین؟

خنده اش می گیرد و می گوید: هیچی! یه شعره که یادگار پدرمه!

اصرار می کنم و می گویم: ایستگاه نزدیکه، شعرو بخونین تا پیاده بشم!

دوباره خنده اش می گیرد و می گوید: خر ما از کُرگی دم نداشت!

می گویم: این برای سرسختی من بود یا رفتار مسافرا؟

می گوید: برای شانس خودم! و این بار جوری که می شنوم با خودش می گوید: زِ پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند…

دو زاری ام جا می افتد که با زمزمه ی همین کلام جادویی، موهایش را سپید کرده و دلش را روشن؛ دهان به بد و بیراه باز نمی کند؛ مسافران را می گذارد و می گذرد…

ایستگاه است. پیاده می شوم. و بیت هایی از این غزل مولانا را که مایه ی آرام و قرار راننده اتوبوس شده است و به خاطرم مانده، نجوا می کنم. روز دل انگیزی ست.

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.