زندگی یونیک! ( داستان اتوبوس)

فروغ خراشادی 

 توی اتوبوسِ خلوت نشسته ام و برای آن که مسیر طولانی طی شود، به تابلوی فروشگاه ها نگاه می کنم!

 در فاصله ی دو ایستگاه، ۶ تا رستوران، ۲ تا جگرکی و ۳ تا ساندویچی شمرده ام؛ آن هم یک طرف خیابان!

ماشین به ایستگاه که می رسد، دو دختر جوان و زیبا سوار می شوند؛ ردیف کناری می نشینند و در حالی که گوشی هایشان را به هم نشان می دهند، از هر دری می گویند.

ناگهان یکی از آنها جیغ ریزی می کشد و می گوید: ملت روانی !

دوستش می پرسد: چی شد بابا؟ زهره ترک شدم؛ چه مرگته؟

اولی می گوید: مردم تهران همدیگه رو آتیش می زنن!

اول فکر می کنم شوخی می کند اما هر چه بیشتر حرف می زند و اطلاعات می دهد، متوجه می شوم حرفش مستند است؛ ظاهرا تعدادی موتور سوار به جان کارتن خواب ها و بی خانمان های بی‌نوا افتاده اند و با جانسوزیِ دیگران، تفریح می کنند! خشکم می زند و هیچ جوره نمی توانم مساله را هضم کنم.

حالِ این دخترها هم دست کمی از حال من ندارد و آن شور و شر اولیه شان خفته؛ تا ایستگاه بعد، سکوت مطلق برقرار است. مردی که یک پسر بچه را قلمدوش کرده، سوار می شود؛ پسرک کارت می زند و به اتوبوس‌ران سلام می کند. راننده هم سلام بلند بالایی می دهد و با پسر کوچولو خوش و بش می کند.

دوباره صدای دخترها بلند شده است؛ یکی شان می گوید: خب قبلا گفته باشم؛ شاید لازمه دوباره بگم؛ چرا می گی اینو که قبلا گفتی؟!

دیگری می گوید: خب واسه این که حرف تکراری نگی؛ حوصله شو ندارم.

باز اولی می گوید: خودتم خیلی حرفای تکراری گفتی که من به رو نیاوردم.

دومی می گوید: حالا که تو این شهری؛ این جا هر کی حرف تکراری بشنوه، میگه تکراریه؛ هر وقت رفتی شهر خودتون انتظار داشته باش بهت نگن!

و باز او جواب می هد: چون همه کار اشتباه می کنن دلیل نمیشه خوب باشه و تو هم بگی!

پسر بچه ای که روی دوش پدرش سوار بود، وسط راهرو ایستاده؛ برای همین وقتی راننده سر چهارراه ترمز می گیرد، می افتد کف اتوبوس؛ اما سریع بلند می شود و به پدرش می گوید: مرد که گریه نمی کنه! پدر لباس های پسرک را تمیز می کند. من هم توی دلم می گویم: اتفاقا بهتره مرد گریه کنه به جای این که مدام بریزه تو دلش و سکته کنه!

دخترها با هم صلح کرده اند و دارند درباره ی جایی حرف می زنند که ساندویچ ۲۵۰ هزارتومانی می دهد؛ تازه از یک روز قبل هم باید برای خریدش ثبت نام کرده باشی! از شیشه بیرون را نگاه می کنم و به آن ۲۵۰ زباله گردی فکر می کنم که حوالی همان رستوران به پسمانده‌ی غذای دیگران چشم می دوزند.

می گویم: دخترا! شما دوس دارین اون ساندویچ رو امتحان کنین؟ با کمی مِن و مِن یکی شان می گوید: آره؛ چرا که نه؟ زندگی یه باره! حرفش را بالا و پایین می کنم؛ پر بیراه هم نمی گوید؛ تجربه ای حداکثری از زندگی می خواهد؛ تازه مگر با نخوردن آن ساندویچ های «لاکچری» چه اتفاق خاصی قرار است بیفتد که با نخوردنش نخواهد افتاد؟ بعد با خودم می گویم: شاید آن موتور سوارها هم به بهانه ی «یونیک» بودن زندگی، دیگران را به آتش می کشند؟ یعنی آن ها هم نمی خواهند زندگی شان چیزی کم داشته باشد؟ از پرسش و پاسخ خودم حالم بد می شود. اتوبوس چند متری با ایستگاه فاصله دارد؛ بلند می شوم و منتظر می مانم که توقف کند. هوای ملایمی ست که با آشوب دلم ناسازگار است؛ اما کاریش نمی شود کرد.

به اشتراک بگذارید:


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.