رویای گل سرخ ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

منتظرم اتوبوس دانشگاه بیاید که سرو کله ی یکی از دانشجویان پیدا می شود؛ باریک و تکیده؛ با پالتویی که دو دکمه اش کنده شده و دوخته نشده است؛ مقنعه اش را مثل دوره ی دانش آموزی هم نسلان من به سر کرده؛ یعنی بالای مقنعه سه گوش است و موهایش غیر عمد و به صورت نامنظم از گوشه و کنار سرپوشش، بیرون زده است؛ دقیقا یک دختر دبیرستانی هم دوره ی خودم را تداعی می کند. رنگ پریده است و به نظرم حال خوشی ندارد؛ می پرسم: خوبی؟ می گوید: نع! میگرِنَم عود کرده. می گویم: خب بیا تو سایه. می آید. با استفاده از چیزهایی که از طب چینی می دانم، نقاطی روی صورت و دستش را فشار می دهم مگر بهتر شود. اتوبوس دانشگاه می رسد و سوار می شویم؛ باز هم صندلی ردیف آخر، ردیف موسوم به مردانه را انتخاب می کنم؛ می گوید: بیا بریم عقب؛ این جا واسه پسراست. می گویم: دختر و پسر نداره؛ من همین جا می شینم. او هم تبعیت می کند.

می گوید سردردش بهتر شده اما به محض آن که برسد خوابگاه، باز هم درد سراغش خواهد آمد. می پرسم: چرا آخه؟ می گوید: اگه تو اتاق ۴ نفری، ۸ نفر بچپونن، خب آسایش و آرامش نداری!

بعد تعریف می کند که اتاق ۴ نفری را به ۸ نفر داده اند اما شهریه ی ۴ نفره از آن ها گرفته اند!

می پرسد: راستی رشته ت چیه؟ توضیح می دهم که دانشجو نیستم و برای انجام کاری به دانشگاه آمده ام؛ اما از مدیران بعید نیست به رغم وعده ها، این آمدنم مثل نوبت پیشین بی نتیجه بماند! باز می پرسد: چند ساله ای؟ می گویم: خودت چند ساله ای؟ می گوید: ۱۹ سال و من پاسخ می دهم: ۱۹ سال پیش هم سن الان تو بودم. با شنیدن این حرف، سیل پرسش ها روانه می شود؛ از جمله این که اسم بچه ت چیه؟ و پس از شنیدن پاسخم دست بردار نیست که: بچه شیرینی زندگیه و من حتی اسم پسرمو انتخاب کردم؛ اسمشو میذارم ماهان. می گویم: یکی از اون عشق پسرهایی؛ شاید هم پسرپَرَست. بی درنگ می گوید: آره؛ پسر پَرَستم؛ خیلی دوس دارم بچه م پسر باشه!

می گویم: این یعنی از زن بودنت راضی نیستی؛ وقتی خودت، جنسیتت رو دوس نداری، چجوری توقع داری مردها بهت احترام بذارن؟

سکوت می کند. می گویم برای حفظ تعادل حالا بیا یه اسم دختر هم انتخاب کن. استقبال می کند اما نمی داند چه نامی بگوید؟ پیشنهادم “مهراوه” است چون هم با “ماهان” جور است  و هم به نظرم نام زیبایی ست. معنی اش را می پرسد؛ می گویم: هم ریشه ی مهر و خورشید است. خوشش می آید. توی یکی از ایستگاه ها، چند پسر دانشجو سوار می شوند؛ مضطرب می شود و می گوید: بیا بریم عقب بشینیم؛ می گویم: اون جلو جا هست؛ من از صندلیم تکون نمی خورم. می گوید: خجالت می کشم این جا نشستم؛ فکرای بد می کنن. به او می گویم: اگر به خودت اعتماد داشته باشی، هیشکی فکر بد نمی کنه؛ وانگهی مسئول فکر و اندیشه ی بقیه که نیستیم ما. کمی آرام می شود. می گوید: به شرطی تا ته مسیرم باشی؛ همین وسطای بولواره. می گویم: خاطرت جمع!

از او اجازه می گیرم که گفتگویمان را در ستون “داستان اتوبوس” بنویسم؛ خوشحال می شود و می گوید: به شرطی که بنویسی عاشق یکی هستم که خودش نمی دونه! می گویم: خب چرا بهش نمیگی؟ می گوید: سرم بِرِه، حرفشو نمیزنم! از جایش بلند می شود تا پیاده شود؛ در حین خداحافظی دوباره می گوید: یادت باشه ها؛ بگی عاشقشم! می گویم: خب اسمش چیه؟ می گوید: فقط بنویس؛ اسمشو نمیگم و به محض متوقف شدن اتوبوس می پرد پایین و تندتند راه می رود.

دور شدنش را تماشا می کنم؛ متوجه می شوم که نامش را نپرسیده ام؛ اگر بخواهم پیدایش کنم، تنها چیزی که سراغش را می دهد، رشته اش است که محض احتیاط و رازداری، این یکی را دیگر به شما هم نخواهم گفت. باید اعتراف کنم، حالم شبیه حال “روباه” است وقتی “شازده کوچولو” در رویای “گل سرخش”، او را ترک کرد…

 

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.