روایتی از حیرانی و فردیت یافتگی انسان معاصر ( مورچه ای در بیرون و گرگی در اندرون! )

فروغ خراشادی

«مورچه ای که راه خانه اش را گم کرده بود» در پایان اجرای آخر و با برگزاری جلسه نقد و نظر، به کار خود خاتمه داد. این تئاترِ به تعبیرکارگردانش،«تجربی» طی ده شب اجرا در «پلاتو چکاوک» با استقبال خوبی مواجه شد اما به دلیل شیوه اجرا، استفاده از فضای پشت صحنه، نور، ویدئو، نمایشنامه‌ی روانشناختی ـ روانکاوانه، با بازخوردهای متفاوتی رو به رو شد؛ از رویکردهای سیاه و سفیدی که به طور جدی در تقابل با هم بودند و با بحث های «من تو من» در فضای مجازی،یک ماراتن دو هفته ای را رقم زده بودند، تا نقد و نظرهایی که در جلسه‌ی حضوریِ شامگاه ۲۷ مرداد با حضور کارگردان و مشاور این تئاتر، حسین لطفی و امین نجار، و پیشکسوتان عرصه‌ی نمایش و داستانِ شهرستان در برابر دیدگان جمعی از مشتاقان هنر نمایش ابراز شد، تقریبا همه در یک مساله توافق داشتندکه این کار، اثری متفاوت و فکر شده است که مخاطب را نیز به فکر وامی دارد.

اَکتِ همراه با اغراق بازیگران که گاه با لودگی ها، وام گیری از فیلم های معروف تاریخ سینمای ایران و جهان و حتی داستان شازده کوچولو، سعی در القای ذهنیت نویسنده وکارگردان به مخاطب را داشت، به نسبت استانداردهای شهرستان قابل قبول و تمرین شده می نمود اگر چه نظر مساعد پیشکسوتان این حوزه را جلب نکرده بود.

در نقد و نظر پایانی، از سبک های مختلف و شیوه‌ی ارائه‌ی کار، رویکرد هرمنوتیکی و نشانه شناختی در رویارویی با آثار هنری و به عبارتی مخاطب محور بودن هنرِ امروز و درآمیختگی رویکردهای روانشناسانه با ژانرهای مختلف هنری سخن به میان آمد و با توجه به تنهایی فراگیرِ بشر امروزی، فردیت یافتگی، بحران زیست مندی و اقتصاد، همچنین فرمی که درخدمت محتوا انتخاب شده بود، سخن رفت.

نام اثر کلید معماست

طی دو هفته ای که نمایش روی صحنه بود، از نخستین شب که با دعوت از خبرنگاران نیشابور، کار کلید خورد تا اجرای پایانی، شاید تنها یک مساله از نظرها مغفول ماند و در میان انبوه صحبت ها، نقدها و نظرها محو شد و آن موضوع چیزی نبود مگر نام اثر: مورچه ای که راه خانه اش را گم کرده بود! عنوان اثر از مورچه، یک «موجود اجتماعی کلونی زیست» نام می برد که راه خانه اش را گم کرده است! چنانکه می دانیم، مورچه با برجای گذاشتن ردّی شیمیایی محال است راه خانه یا ردّ پای سایر اعضای کلونی را گم کند و حالا این عنوان به مورچه  ای اشاره می کند که شاید به دلیلی قابلیت اثرگذاری یا ردّپا گذاری و در واقع ماهیت طبیعی ـ غریزی اش را از دست داده و سرگردان شده است؛ برای من به عنوان مخاطبِ این نمایش، همین مساله کافی ست که درکنار سایر جلوه های بصری و در واقع «پِرفورمَنس وار» اثر قرارش دهم تا به مفاهیم حیرانی، سرگردانی و گام سپاریِ خلاف غریزه‌ی کاراکترها رهنمونم کند. جالب این است که تقریبا در تمام طول اجرا بیش از یک بار به نام مورچه برنمی خوریم، آن یک بار هم برای تغییر موضوع است! این جاست که وقتی مجید نصرآبادی، مدرس داستان نویسی و منتقد ادبی، به پرسش آغازین، یعنی دغدغه مادر شدن، اشاره می کند که در جریان نمایش رنگ باخته و اثری از آن نیست، آدرس درستی می دهد؛ چرا که اصولا همه چیز درمیان است، جز آن پرسش اصلی که زیر دغدغه هایی چون تایید طلبی، همرنگ جماعت شدن، با هنجارهای عمومی نخ نماشده زندگی کردن و از پی سرنمون های ابدی ازلی گام سپردن، رنگ می بازد.

دندان سَر و دندان سِر!

بگذارید به سراغ داستان برویم؛ ماجرا از یک گفتگوی دونفره بین زن و شوهر جوانی آغاز می شود که یکی دغدغه مادر شدن دارد، دیگری دغدغه معیشت؛ دغدغه هایی که از آغاز پیدایش انسان تا امروز به شکل های متفاوت وجودداشته است؛ بنابراین تا این جای مساله حرف جدیدی نیست!  اما شاید فکر کردن به تربیت فرزند و عدم توانایی زوج های جوان برای تربیتِ کارآمد و فراهم آوری امکانات و نیازهای این فرزند، مساله ای نو باشد؛ چه بسا تا همین دهه های اخیر، فرزند آوری تنها به خاطر ادامه نسل و با شعار«هر آن کس که دندان دهد، نان دهد» و به صورت غریزی انجام می شده و اندیشیدن به حال و آینده‌ی نسل نو، خود طرحی جدید است.

کودک غذای غریزه است!

نصرآبادی در بخشی دیگر از صحبت هایش به این موضوع پرداخت که بازی ها، طی این ۱۰ شب روان و روال تر شده و حتی تکنیک فاصله گذاری که به نظر می رسید کارگردان به آن هم توجهی داشته، در بازی امشب بازیگران واضح به چشم می خورد. او نمایش را به دو بخش رئال و خیالی تقسیم کرد: بخش آغاز و پایان اثر که رئال بود و دوسوم میانی که به گفته‌ی او کمدی یا غیرتراژیک اجرا شد. اشاره‌ی نصرآبادی در خصوص کمیک بودن نمایش به قسمتی برمی گشت که در خواب زنِ قصه یا در «ضمیر ناهوشیارش» با بازی نگین چهارباغی می گذشت؛ اوکه با گریم اغراق شده و بازی جسورانه، نقش مقابل ابراهیم بلوکی را ایفا می کرد، با چند کلید واژه مخاطب را به دنیای دغدغه هایش فرامی خواند؛ «ماه»، «بچه»، «عقلی که از سر طاقچه برداشته و مال مادرش است»، «دندان شیر»، «گردنبد»، «سفر» و «شوهری که او و بچه هایش را رها کرده» و زن هم به جبران این ظلم او را خورده است!

جالب این جاست که ضمیر ناخودآگاه زن، شوهرش ــ که بازیگر مقابل اوست ــ را در خواب نمی شناسد و فقط می داند او «ماه» یعنی غریزه مادری، «بچه» یا همان فرزند بالقوه، و «شیر» یعنی شجاعت پدرشدن را خورده و دندان هایش را تُف کرده است! در جایی از نمایش، زن دلیل اصرار برای بازپس‌گیری بچه اش را با اَکتی که نشان از میل او برای به نیش کشیدن کودک است، این گونه ابراز می کند: « الان او را می خواهم چون تا ۳ ماه بعد از گرسنگی می میرم!» گویی نویسنده به ما یادآور می شود که زن واقعا بچه را دوست ندارد و تنها می خواهد به گرگ درونش ـ غریزه ـ یعنی میل به مادرشدنش خوراک بدهد!

همه سَبکی بودن، سَبک نیست

مجید نصرآبادی در بخشی دیگر موضوع حق مالکیت زن بر بدن و زندگی اش را عنوان کرد و ابراز داشت: این حق امروزه با جنبش های فمینیستی گره خورده و به وضع قوانینی هم منجر شده است؛ با این حال دراین نمایش، مساله از سوی دیگر ماجرا دیده می شود؛ یعنی زنی دوست دارد فرزند داشته باشد، اما شرایط اجتماعی و اقتصادی و بیکار شدن شوهرش به او اجازه این کار را نمی دهد.

در میان نقدهایی که به اثر وارد شد، گفته های رضا مقصودی، پیشکسوت تئاتر، بر «بدون سبک بودن» و به عبارتی «همه سبکی بودن» نمایش دلالت می کرد؛ وی در گفتگو با خیام نامه عنوان کرد: این که می گویند هر کسی ژانر و سبکی در این اثر مشاهده کرده است، یکی کمدی می بیند، دیگری پُست مدرن، آن یکی گروتسک و نفر بعدی چیزی دیگر، اتفاقا نقطه ضعف است؛ مگر می شود یک کار را روی صحنه برد بدون آن که شیوه اجرا و کارگردانی را مشخص کرده باشی و بگذاری هر کسی هر برداشتی درباره سبک داشته باشد و تو بگویی «شما درست فکر می کنید»؟!

یکی دیگر از کسانی که به جلسه نقد دعوت شده بود اما حضور نیافت، حجت حسن ناظر بود؛ با این حال خیام نامه درگفتگو با وی، نظرش را جویا شد؛ ناظر که خود سابقه کار تئاتر را در کارنامه دارد، از بازی ها به شدت انتقاد کرد؛ او مثال هایی از بازی «سوسن تسلیمی» و «هانا کامکار» آورد و گفت: بازیگر وقتی دستش را حرکت می دهد، ۵۰ درصد حرفش را زده است، میمیک و زبان بدن بازیگر باید گویای محتوای نقش باشد اما این بازی ها خیلی ضعیف بودند. ناظر در برابر این پرسش که «آیا قبول داریدکه در نیشابور معمولا نا بازیگران روی صحنه می روند و اصولا تدریس و تعلیم بازیگری در شهرستان ها چندان امکان پذیر نیست؛ بنابراین با استانداردهای شهرستان، بازیگران در انتقال مفاهیم نمره قبولی را می گیرند؟» پاسخ داد: بله اجرای تئاتر و فرم انتخاب شده در خدمت محتوا بود.

تئاتر به مخاطب زنده است

فضای تئاتر و هنرهای نمایشی شهرستان، چندی است با وجود پلاتوهای خصوصی و رفت وآمد هنرمندان نیشابوری به شهرشان رونق گرفته است؛ در حالی که موسیقی و اهالی آن، به محاق رفته اند و به دلیل لغو کنسرت ها، عدم صدور مجوزها و فرصت نیافتن برای بروز و ظهور بر صحنه ها، حال و روز خوشی ندارند، چراغ کم سوی هنر فعلا به دست تئاتر پیشگان دارد جان می گیرد.

فرصت را غنیمت بشمریم و به تماشا برویم؛ همه هنرها با ثبت و ضبط می توانند به حیاتشان ادامه دهند، تئاتر فقط و فقط به واسطه و حضور مخاطب زنده است؛ در پای این نهال کم‌جان آب بریزیم.

 

به اشتراک بگذارید:


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.