راهکاری برای صلح؛ آموزه ای از مولانا

سعید  رضادوست – دانش آموخته ی ارشد حقوق عمومی و روزنامه نگار

اگر گامی در کوچه و خیابانِ هر دوره از روزگار برداریم، درمی یابیم که مردمانِ ایران همواره با نگاهی قدسی به گذشته نگریسته و وضعیّت پیشین را نیکوتر از وضعیّت فعلیِ خویش، ارزیابی کرده اند. رواج ضرب المثل هایی همچون «هر سال، دریغ از پارسال» نیز مؤید همین نکته است. تقدیسِ گذشته موضوعی است که می توان نسبت به چراییِ پیدایشش سخن گفت و از زوایای گونه گون تحلیلش کرد و امیدوارم روزی دریچه ای برای این مبحث نیز گشوده شود.

اصطلاح «آخر الزّمان» بارها و بارها به گوش مان خورده است. اوصاف آن نیز. اینکه مردان چه   خصلت هایی در چنان دورانی می یابند و زنان چگونه می شوند، وضعیّت ازدواج چگونه می گردد و اوضاع خورد و خوراک چگونه و این اوصافِ مهیب از کلّی ترین مسائل تا جزئی ترین مصادیق را در بر می گیرد. طرفه  آن جاست که بدانیم مردمانِ هر دوره، روزگارِ خویش را مصداقِ جهنّمِ آخر الّزمان قلمداد می کرده اند. همان روزگاری که برای پسینیان، بهشتی دست نایافتنی و حسرت برانگیز قلمداد      می گردد. ظلمِ بنی عبّاس، ایشان را در نظر مردمانِ آن دوره مصداقِ واپسین نشانه های ظهورِ دوره ی آخرالزّمان می نمایاند. ابن بطوطه در سفرنامه ی خویش (رحله) جا به جا از ظلم ها و روزگاری سیاه حکایت می کند که نشانه ی آخر الزّمان است. سعدی جهان را «در هم افتاده چون مویِ زنگی»    درمی یافت و مولانا خوفناک زمزمه می کرد که :

این عجب قرنی است بر رویِ زمین

پیر گشتم، من ندیدم جنسِ این

(مثنویِ معنوی  : ۴/۹۷۹)

و حافظ نیز مأیوسانه روزگارِ خویش را «دولتِ دورِ قمری» می دانست.

بخشی از گذشته را روایت کردم، حال را که نظاره گرید و آینده را نیز می توان بر این سیاق پیش-بینی نمود که مردمانش همچون اجدادِ خویش، روزگار پدران شان را دورانی طلایی قلمداد کرده و احوال خویش را روزگاری از دست رفته دریابند. از میانِ مردمانی پرشمار که آخر الزّمان را در روزگارشان محقّق می دانستند، افرادی اندک بودند که در اندیشه ی چاره سازی برای آن وضعیّت، عمر مصروف          می داشتند. مولانا جلال الدّین محمّد بلخی، از نادر افرادی است که برای وضعیّت جنگیِ روزگار، راهکار عرضه کرده. راهکاری برای صلح.

عرفانِ شرقِ جهان اسلام و به تبع آن مولانا، همواره در پی اصلاحِ فرد بوده است، چرا که سعادتِ جمعی را در گروِ فضیلت مندیِ یکایکِ افراد تحلیل می کرده. تجربه یِ تاریخیِ امروزِ ما نیز این ایده را تأیید می کند که صرفِ وجود یک سیستم نمی تواند سعادت مندی یک جامعه را تضمین نماید. برای ارتقای اخلاقی و سویه ی عدالت خیزِ جامعه، افراد علاوه بر پایبندی به تکنیک های عینی و قراردادی، بایستی فضیلت مند نیز بشوند. در تحلیلِ مولانا، وقوعِ جنگ به دلیلِ به صلح نرسیدن آدمیان با خویشتنِ خویش است. در واقع، جنگ هیچ نیست مگر برون ریزِ تضادهای درونی افرادی که دخیل در جنگ اند :

جنگِ فعلی هست از جنگِ نهان/ زین تخالف آن تخالف را بدان                 (مثنویِ معنوی : ۶/۳۹)

اگر یکایکِ افراد رجوعی به درونِ خویش داشته و به بازخوانی و آن گاه بازسازی درونی خویش بپردازند، نزاع های بیرونی به حداقلِ ممکن خواهد رسید. نخست باید شمشیر را از درون کشیده و به پیکار با تضادهای درونیِ خویش رفت. این گونه است که مجاهدت با نفس بدل به جهادِ اکبر می-گردد :

ای شهان کشتیم ما خصمِ برون

ماند خصمی زو بتر در اندرون

قد رجعنا مِن جهاد الأصغریم

با نبی اندر جهاد اکبریم

(مثنویِ معنوی : ۱/ ۱۳۷۵ – ۱۳۸۷)

باید تا می توان، نحیف شد. خوراکِ اژدهایِ نفس را باید به حداقل رساند. تازیانه های آتش را باید بر خویِ دراننده ی وجود، جاری ساخت. این امر به ویژه در سطحِ حاکمان بسیار قابل توجّه است. اگر حاکمی چنین نکند و مدام در پیِ فربه ساختنِ اژدهایِ تمامیّت طلبی نفس خویش باشد، به تعبیرِ مولانا «سگی باشد دراننده، نه شاه».

از جمله آموزه هایی که پیرِ بلخ برای رسیدن به صلحِ درون و در پی آن برقراری صلحِ بیرونی عرضه می کند، همانا دست کشیدن از مطلق انگاری است. مطلق انگار، فردی است که ایده های ذهنی خویش را ولو با حُسن نیّت، بهترین، کامل ترین، جامع ترین و فهرستی از دیگر «ترین»ها دانسته و ایده و رفتارهای متفاوت را برنتابیده و برای حذف آن ایده و افراد صاحب آن ایده ها اقدام میکند. مطلق انگاری، رویِ دیگر سکّه ی تعصّب است. جغرافیایِ این تعصّب در تمام ساحات زیستِ فرد     می تواند ترسیم شود. آوردنِ مثالِ «فیل اندر خانه ی تاریک» و بیانِ بهره مندیِ هر فرد از اندکی حقیقتِ هر پدیده، در تبیین همین نکته است تا هیچ کس نپندارد، به مطلقِ حقیقت و حقیقتِ مطلق دست رسانده و در نتیجه مجاز است، دیگر ایده ها را نفی و حذف کند. مَثلی معروف است که آموختنِ هر زبانِ تازه، وارد شدن به دنیایی تازه و در نتیجه فراگیریِ شیوه ای زیستِ تازه و نو می-باشد. هرچه زبان ها و کلمات بیشتری آموخته باشید، امکان تکلّم، گفت و گو و همزبانیِ افزون تری با پیرامونیانِ خویش خواهید داشت. داستانِ چهار مردِ همسفر که هر یک به زبانِ خویش خواهانِ خریدِ انگور با یک درهمِ به دست آمده بودند و امّا به دلیل آگاهی نداشتن از زبانِ یکدیگر کارشان داشت به نزاعی شدید می انجامید را خوانده اید. مولانا به عنوان ناظرِ بیرونیِ این نزاع، دردمندانه می گوید :

صاحب سرّی، عزیزی، صد زبان

گر بُدی آن جا، بدادی صلح شان

(مثنویِ معنوی : ۲/۳۶۸۷)

و دردل آرزو می کند کاش زبان دانی حاذق در میانه آمده و میدان داری کند. هنگامی که چنین فردی پیدا شده و به سخن هر چهار نفر ایشان گوش می دهد، آن یک درهم را مطالبه می کند تا آرزوی هر چهار را برآورده سازد :

پس بگفتی او که من زین یک درَم

آرزویِ جمله تان را می خرم

(مثنویِ معنوی : ۲/۳۶۸۸)

و با خریدِ انگورِ مقصود، خواسته ی هر چهار را اجابت می سازد.

نخستین گام در فضیلت مند شدن افراد آن است که اگر به زبانِ گفت و گو مجهّز نیستند، سکوت پیشه کرده و در پیِ رواداری با ایده ها و افرادی باشند که متفاوت با ایشان می اندیشند و رفتار می کنند.

فراخوانِ مولانا برای رسیدن به صلح بر محورِ عبور از تیرگیِ خواسته هایِ یک جانبه یِ مبتنی بر تمامیّت خواهی و مطلق انگاری و رسیدن به ساحتِ بی رنگِ معنا سامان داده شده است. محوری که امتدادِ منطقیِ آن در ایده ی گفت و گویِ تمدّن هاست. پرداختن به این ایده، امروز نه یک حق، که یک تکلیف است. آیا به تکلیفِ خویش عمل کرده ایم؟

چون که بی رنگی اسیرِ رنگ شد

موسیی با موسیی در جنگ شد

چون به بی رنگی رسی کان داشتی

موسی و فرعون دارد آشتی

(مثنویِ معنوی : ۱/۸-۲۴۶۷)

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.