رانندگی همزمان با «چَت»

فروغ خراشادی/

« آسمان تعطیل است، ابرها بی کارند! » این را وقتی زمزمه می کنم که روزهای تعطیل آخر هفته است و  مقارن با اوج کار نشریه؛ مثل امروز. کمی دیرم شده است. من و ایستگاه منتظر اتوبوسی هستیم که به سنت روزهای تعطیل، یک سرویس در میان می آید؛ یعنی باید بیست دقیقه صبر کنی تا جناب اتوبوس، رخ بنماید. حساب می کنم با سرعتی که دارد، خدا قبول کند، پای پیاده زودتر می رسم. اتوبوس به ایستگاه که نزدیک می شود، راننده ی جوان خندان را می بینم که گمانم این است به هر ایستگاهی که می رسد، برای خوش آمد گویی به مسافران، لبخندی از عمق جان می زند؛ اما زهی خیال باطل! راننده به مخاطب آن سوی خط ابراز ارادت می کند که پیامکی یا تلگرامی با او در حال چت (همان چَخ و پَخ خودمان) است.  سوار می شوم و همان صندلی اول می نشینم. اتوبوس حرکت می کند، اما ما زیاد حرکت نمی کنیم؛ به چراغ قرمز نزدیک می شویم اما راننده خیال توقف ندارد؛ حواسش گرم همان گفتگو است. شانس می آوریم و چراغ سبز می شود، اما تکلیف  ماشین هایی که در دو سوی ما در حرکت اند، چه می شود؟ فرض کن اتوبوس یک درجه به چپ یا راست منحرف شود و در حالی که فرمان به اختیار می چرخد، ما هم بچرخیم. کمی ریاضی بلد باشی می دانی در یک مسیر طولانی، یک درجه انحراف، کمانی بزرگ ایجاد می کند؛ یعنی اگر از نیشابور عازم تهران باشی و با یک درجه انحراف به راست حرکت کنی، خدا بخواهد، در سواحل آنتالیا فرود می آیی! حالا می فهمم چرا مردم در آنتالیا فرود می آیند… باری، عزمم را جزم می کنم که به راننده ی جوان بگویم یا ما را به مقصد برسان، یا واقعا ما را به مقصد برسان! می خندد و می گوید  این کار هر روزش است و اگر علی ساربان است، می داند شترش را کجا بخواباند! می بینم این راننده ی خوش صحبت تا ایستگاه آخر هم توان مکالمه دارد، بی آن که دست از چت یا رانندگی بردارد! می گویم از ما گفتن آقا و او هم با یک چشششم کشدار پاسخم را می دهد اما کار خودش را می کند! البته بد هم نیست هر کسی کار خودش را انجام دهد، به شرطی که روح و روان ما را به بازی نگیرد.

تا از دالان پر ازدحام آقایان و پسرک ها بگذرم، صدای پیری را می شنوم که به راننده می گوید: جوان ما هم از این روزها داشته ایم!

می آیم تا سر جایم بنشینم. با خودم فکر می کنم از میان این جمعیت تنها تو واکنش نشان دادی!

خب چند حالت دارد: اول این که زیادی حساسی و به دلیل شغلت کمی فضول!

دوم این که حساسیت تو به اندازه است و برای حفظ جان خود و دیگران احساس مسئولیت می کنی.

سوم این که همین احساس مسئولیت چرا فقط در تو قلمبه شده است و دیگران کجای کارند؟

بعد خودم را راضی می کنم که دیگران لابد منتظرند یکی دیگر بلند شود و حرفشان را بزند؛ یعنی همیشه یک نفر باید به پا خیزد؟!

شاید جریان را زیادی فیلم هندی دیده ام با صدای سرنشین صندلی کناری که حوصله اش سر رفته و نق می زند به خودم می آیم؛ کودکی است که دلش می خواهد پیاده شود. باز هم ذهنم سر همین نخ را می گیرد و طناب می بافد؛ نق زدن هم روشی است، حداقل حوصله ی اطرافیانت سر نمی رود حتی اگر خودت سر بروی!

خانم مسنی از پشت سر روی شانه ام می زند؛ این را وقتی متوجه می شوم که بر می گردم و نگاهش می کنم. می پرسد چه کار با راننده داری؟ به او توضیح می دهم که من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، … حرفم را قطع می کند که دختر جان سر جایت بنشین؛ تو را به کارهای مردانه چه؟

راستش این بار انرژی ام را هدر نمی دهم تا توضیح بدهم که نیمی از جمعیت فعال و همیشه پشت و روی صحنه همین «دختر جان»ها هستند.  به لبخندی که روی صورتم می ماسد اکتفا می کنم و در اولین ایستگاهی که اتوبوس نگه می دارد، پیاده می شوم…

 

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.