دیپلماسی ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی/ اتوبوس خلوت است. آخرین ردیف مردانه، کنار پنجره می نشینم.

یک بار خبرها را مرور می کنم. همه از یک چیز می گویند: «رُمبیدن دیوار آمریکا روی  پایه های برجام!»
میان آن گرد و خاک، انگشتی که به نشانه ی تهدید، به سمت دوربین نشانه رفته، بیشتر توجهم را جلب می کند. میان این همه تضاد، از رنگ مو و چهره تا لباس و چیدمان، شک ندارم در این نشانگان تهدید، با هم مشترکیم. کم از تهدیدهای این شکلی ندیده ایم: یکی انگشت اشاره اش را تا نزدیک صورتش بالا می آورد و تکان می دهد؛ زجر دلش زیاد باشد، دندان هم نشان می دهد اما اگر سیاسمتدار یا سرمایه دار باشد که در این فقره، هست، چشم ریز می کند و از لابلای چین و چروک ها، خط و نشانش را تکمیل می کند.
در ایستگاه دوم، دو پسر نوجوان با آقایی که به نظر معلم شان است، سوار می شوند و ردیف جلوی من می نشینند.
یکی شان آرام و کم حرف است اما دیگری مثل «گنجشکک اشی مشی» آرام و قرار ندارد و از دعوای امروز می گوید با مبصر  آن یکی کلاس:
«آقا! سوسکش کردم؛ طرف بلد نیس حرف بزنه، میگه جواب ابلهان خاموشی ست.»
معلم به سمت دانش آموز نگاه می کند و چیزی نمی گوید. عضلات صورتش، خیلی نرم تکان می خورد. همشاگردی اش هم لبخندی به پهنای صورت می زند و پیش از آن که دوستش مچ او را بگیرد، سر می چرخاند؛ توی دلم می گویم: چه خوب که می توانیم سرمان را با زاویه ی حداقل ۱۸۰ درجه بچرخانیم؛ با این حساب، اگر کسی در منتهی الیه سمت راستمان باشد، کافی است نیم صفحه به سمت چپ بچرخیم. اما امان از روزی که طرف از رو به رو، راست توی چشمهایت نگاه کند و تنها گزینه ات، ۹۰ درجه باشد؛ کدام طرف؟ مهم نیست! مهم آن است که دیگر راه در رو نداری…
باری، هنوز پسرک در حال حرف زدن است؛ گویا دل پری از مبصر آن یکی کلاس دارد؛ اگر چه او سکوت کرده و فرار را بر قرار ترجیح داده، اما این یکی هنوز گر گرفته ی ماجرای زنگ تفریح اول است.
گویا پیش از سوار شدن، موضوع درگیری را برای معلم شان تعریف کرده و حالا یکسره از واکنش های خودش می لافد. اگر چه فرق چندانی ندارد که موضوع چیست؟! مساله ی مهم تنشی است که به جان همه افتاده؛ گره هایی که با دست باز می شوند و با یک حرکت ناگهانی و ناشیانه ی طرفین، از دندان هم دیگر کاری بر نمی آید!
بالاخره معلم سکوتش را می شکند: «دلیل این همه عصبانیت چیه پسر جون؟»
پس از چند دقیقه یکریز حرف زدن، دانش آموز سکوت می کند.
در برابر یک پرسش ساده اما جدی، خشک ش زده و این بار او حرفی برای گفتن ندارد.
من هم به فکر فرو می روم؛ پرسشی ست که اگر هر فرد به آن پاسخ دهد، شاید گفتمان سازنده، جای دیپلماسی های «بزن و در رو» و «پایه ی میکروفن» را بگیرد.
صحبت های معلم، گوش م را تیزتر می کند؛ نقل قولی می کند از فیلسوفی که پیش از بزرگان روان شناسی و روانکاوی به مساله ی ضمیر ناخودآگاه پی برده است: «عقل آدمی افلیجی است بینا و بر شانه های یک کور گریز پا، که با اغماض می توانی نامش را غریزه بگذاری، نشسته است.
حالا ببین وقتی عصبانی می شی، کدوم یکی راهت می بره؟»
نمی دانم آن دو چه قدر معنای این جملات را متوجه می شوند اما به نظر می رسد این آقا معلم همه ی سعی ش را می کند. دیدن معلمی که فلسفه می داند و می خواند، با شاگردانش رفیق است، در این وانفسای دلار و دلال، نه فقط برای شاگردان ش که برای جامعه انرژی می گذارد، حال دلم را خوش می کند.
پیش از آن که حظ وافرم از این گفتار کامل شود، به ایستگاه می رسیم و  آقا معلم پیاده می شود. شاگرد پرچانه سرش را از پنجره بیرون می بر و داد می زند: آقا راستی! یادم رفته بود بگم؛ روز معلم هفته ی قبل تون، مبارک!
همه ی مسافران اتوبوس می خندند. معلم دستش را تکان می دهد؛ اتوبوس چند لحظه ای است که راه افتاده است.

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.