در گیر و دار عشق

حجت حسن ناظر

غزل مجموعه ی حامد باغشنی                 

“کجاست آن که مرا بی درنگ می فهمد                 بدون واهمه از نام و ننگ می
فهمد”

حامد شاعرست نه متشاعر و نه متظاهر، شورمند و شیداوش می نماید خاصه هنگامه ای
که از یغمای شعر ریز، شعر افشان و شعر گستر سخن ساز می کند: ( به لهجه ی همه ی خشت
ها غزل می گفت / دوچرخه اش پس از او بی شکیب و شیدا شد/ به جای معجزه آنگونه زیست
بودن را / که مشت معرکه گیران بی عمل وا شد.)

شاعر” در گیر و دار عشق ” قلبش را سرزمین اساطیر دردها می نامد و
کوله بار غزل هایش را مالامال آلام دیده است چرا که دست های بدون نان و تن فروشان
ارزان به خفقانش کوچانیده است . گاهی به حال زار دل آزار خویش می گرید و در نشئه ی
خلسه ی عرفانی، سالک تنهای خراسانی خودش می شود . شاعری آزاد اندیش ، آزاد زیست و
آزاد نویس نگریسته می شود.

( برادرانه سخن گفتنم به چاه انداخت / چقدر بوی شغاد و نفاق می آید.)

خود را پائیزی غرق برگ و گنجشکی در تگرگ مانده ناظرانه شاهد بوده است. چند صد
سال است از تنهایی به تنگ امده و صد سال تنهایی را مز مزه نموده است. هرچند از
معشوق سه کهکشان فاصله دارد اما در ورای خود او را به نظاره ایستاده است . پشت و
پا زده ایست ریاضت کش به دنیا با غروبی بر دوش و اندیشه ای در مشت که زیستی
ملامتیه وش را به مشق پهلو گرفته است.

حرف دلش را و سخن ذهن و زبانش را بی باکانه ، دلاورانه ، صمیمانه ، بی تعارف،
مردانه و عاشق شمایل می نگارد ، باکی هم ندارد که درباره اش چه می اندیشند، اندیشه
های بی مرز دردهایش را عشق است و در دوستی فروتن، مهرریز و شفقت امیز متجلی ست .
نمی گذارد عشق در دلش کهنه شود و هر روز تکاپو می ورزد به نهال عشق آبیاری رسان
باشد. ذهنیتی مستقل و زبانی خراسانی وارانه در پس و پشت آثارش بیتوته کرده است که
امضای شخصی و هم نیز تجربه های شخصی او را نمایانگر و روایتگر است . از کنار
اندیشه ها و سروده هایش و هم نیز آراء و آرمانهایش نمی شود بی توجه گذشت، شاعر
نیشابورزاد ما مخاطب و ناظر را به تامل و اندیشه ورزی در آثارش فراخوانده و به
ضیافت اندیشه ورزی مهمان می دارد و ابریقی شعر بکر و بالنده هماره در بغل دارد .
از خنده های بی معنی بیزار است و دوست تر دارد پاکتی شادی برایش پست شود.

هر چه که هست حامد شاعر اجتماع است و مردم دغدغه ی اصلی اوست چرا که او در
میانه ی مردم بالنده شد، به بر و بار نشست، میوه داد، دیده شد هم از این رو اجتماع
و شعر اجتماعی برایش دغدغه ی نخستین اوست. اجتماع با همه ی درشتی ها ، کبودی ها و
هر آنچه دشوار می نماید .

( سیب از درخت افتاد، لیلای قصه جان داد/ 
از شهر رفته مجنون، فرهاد رفته از هوش)

رد پای شعر عاشقانه در برخی غزل های “در گیر و دار عشق” به چشم می
آید آنجا که شاعر می سراید:

( به من نگو که چرا بی دلیل می ترسم / 
دلیل من تویی از کوچ ایل می ترسم / غروب دشت و هجوم کلاغ های سمج / من از
سکوت، از این قیل و قال می ترسم.)

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.