در خیابان های سرد شب

 1234محمدطاهر گاراژیان

فاصله ها. آن سال ها که شهرها خلوت تر بود و خیابان ها آسوده لم داده بودند، گاهی صدای بلند ترانه ای سکوت را در هم می شکست و اصرار داشت گلایه اش را از نامهربانی و پای بندی جوان مردانه اش را به عشق و دوستی به گوش تمام مردم شهر برساند. این روزها آدم ها چون موج هایی که در خود فرو می روند، در خیابان و کوچه می لولند. فراوان با هم و تنها انبوه تن های تنها. یک مشاهده گر در فوج و موج آدم ها گاهی چیزهای جالبی می بیند. کسی که پشت سرش، روی لباسش، در لبه ی کلاهش، یا روی کیف و دفترش به خطی خوش و زبانی ناآشنا نوشته است: «پشت سر من نیا. من خود گم شده ام.»

و شما گام هایت را بلند و بلندتر برمی داری تا پشت سر گم شده ای حرکت نکنی، اما هنگامی که در کنار او قرار می گیری می بینی روی سینه اش با خط درشت نوشته است: «GAP». (شکاف) آن گاه خوب می بینی که آدم های امروز  پیوسته در دو سوی شکافی ژرف و نامرئی در کنار هم گام برمی دارند و به یادت می آید که پریشادخت شعر فارسی سروده بود:

«در خیابان های سرد شب

جز خداحافظ صدایی نیست. »

صدای خداحافظی انسان امروز بشارت دیداری دوباره و سلامی مجدد را نمی دهد. گویا جامعه در این فراموشی خاموش غرق می شود.

به شهر سرد و شب زده می اندیشی.

به خیابان هایی که از ترانه پر نیست و اگر صدایی ست، صدای خداحافظ است.

این روند تنها شدن آدم ها و تبدیل شدن موجود اجتماعی پویا به انسانی منزوی که همیشه در انفرادی خودش زندانی است، نشان از« فصلی سرد» دارد که سال ها پیش آن زن تنها گفته بود.

«و اینک منم زنی تنها، در آستانه ی فصلی سرد.»

این سرما و یخ زدگی و انزوا و در خود رفتن پیامد چیست؟ چگونه می شود که انسان معاصر می سراید:

«من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم.» (فروغ فرخزاد)

به راستی از وقتی که عشق رو به مرگ می رود، انسان تنها می شود و «یاسی ساده و غمناک و آسمانی» از آن سو و «درک هستی آلوده ی زمین» از این سو به او حمله می کند.

آن گاه جامعه ی دل مرده طعمه ی آماده ای است برای استبداد و ستم، که گفته اند: «و نیز حکومت های مستبد و ستمگر که بر بربرها فرمان روایی می کنند، به صلاح خود می دانند که افراد زیر سلطه ی خود را از عقد دوستی و اتحاد و آموزش حکمت وتحصیل نیروی جسمانی ممنوع دارند، زیرا این سه فضیلت، سبب اتفاق و مایه ی اتحاد و قدرت زیردستان گردیده، آنان را بر تحصیل آزادی از چنگال ستمگران بر می گمارد. به راستی همان عشق به تنهایی کافی است که موجب اتحاد و توانایی افراد جامعه باشد.» (افلاطون، ضیافت)

جامعه ی امروز انسانی می خواهد که در معرض دشواری ها تن خویش را سپر کند. انسان عاشقی که بگوید، بشکفد و بشکفاند. جوامعی که مردان و زنانی گوش به فرمان، مطیع، آرام و خاموش پرورش می دهند، آرامشی ناپایدار را تجربه می کنند، زیرا نه در برابر حاکمان و نه در برابر مهاجمان یارای نقد و نظر ندارند. گویا زندگی اجتماعی همیشه یک نشانه دارد، انتقاد و نقد پذیری، آن چنان که گفته اند:

«ترجیح می دهم درختی باشم

در زیر تازیانه ی کولاک و آذرخش

با پویه ی شکفتن و گفتن

تا رام صخره ای

در ناز و در نوازش باران

آرام از برای شنفتن.»

(محمد رضا شفیعی کدکنی)

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.