درد درک

حجت حسن ناظر

(گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد     
دانم که نگویم ، نتوانم که ندانم) مولانا

وقتی فهمیدی از خواب قرون وسطایی جهل ، سختگیری و تعصب بیدار شده ای و ماه
وجودت از پشت کوه بالا آمده و با سیزارتا هم آوا می شوی آنجا که گفت : ( اشک هایی
را که آدمی در این پهنه ی باز پیدایی حیات ریخته است از آب تمامی اقیانوس ها بیشتر
است. ) نگاه سخن گوی حیوانات را می فهمی و دوست می داری پرندگان بر شانه های مهرت
آشیانه گزینند و جانوران و همه ی موجودات دوستان تو شوند. ذکر، نیایش و سماع
پرندگان در بهاران بی قرارت می نماید و رقص شبنم بر گل سرخی شیدایت می دارد. آبشار
اشک هایت از ناودان چشمانت سرازیر شده و بغض بینوایان دل آشوبانه وار گریبان روحت
را می گیرد ، ردا رها می سازی ، خرقه وا می نهی ، گاهی قالب تهی می نمایی اما هنوز
زنده ای ، شقایقی می شوی که با داغ زاده شده ، دردهای خودت را فراموش نموده و
ازدیاد فاقه ، فقر و فساد متالم ، متاثر و تب دارت می دارد، احساس می ورزی جگرت از
حلقومت دارد بالا می آید، زمانی هم ناپیدا می شوی در بیابان وجود و “سرگشته ی
راه حق” در” هامون ” و ” طعم گیلاس” باعث می شود خودکشی
نکنی، حذف هیچ بنده ای را منتظر نمی نشینی و دوست داری همه به کار هم آیند و نان ،
سیب و گل عادلانه تقسیم شود و عشق هم صاحب فتوا گردد، از خواب هم دیگر لذت نمی بری
و فقط آنقدر تناول می کنی که نمیری ، ” اطلس ” وار درد بیدردان همه ی
عالم را یک تنه بر دوش می کشی، درخت درد در تو شاخه می گستراند، از اندوه نمی
گریزی زیرا به فرموده ی بوالحسن خرقانی آن عارف وارسته نیک می دانی : ” هرکسی
را در این جهان سهمی ست و سهم جوانمردان اندوه است. ”

به هنر که رسیدی با نگاه آن کویر نویس خراسان زاد تعلیم گر پالوده می شوی
آنسان که در سخنی نغز اینگونه روایتگرانه می نگارد: ” هنر تجلی روحی ست که
واقعیات هستی اقناعش نمی کند و دردناکانه او را به موییدن می کشاند و بی تابانه
دست به دیوارهای این عالم می کشد تا به بیرون این زندان راهی بیابد. ” فقط به
دنبال عدالت بر نمی خیزی که دیگرخود عدالت می شوی، آواره می گردی اما آوار نه ،
ناظر ممکن ها و نا ممکن ها  می شوی ، از سر
عادت به سپاس و شکر گزاری قامت فراز نمی نمایی ، دلتنگ خوبان می شوی و خوبان دلتنگ
تو، هیچ افیونی تو را بسنده نمی شود و کوزه های شراب به هیچ میکده ای سیاه مستت
نمی کند و چشنده ی جام های بی شراب مستی می شوی و درتکاپوی کسی می گردی که بی باده
کند جان تو را مست، قلندر وارانه با منتشا در مشت رونده ی راه های ناهموار می گردی
، دوست نداری رئیس باشی و حکم رانی و امر و نهی کنی ، تمامی زنان جهان را مادرت و
همه ی دختران دنیا را خواهرانت می بینی ، بعضی روزها احساس می کنی پروانه ای روی
دوشت خوش بیتوته کرده و آغوش مهرافشانت پناهگاه بی پناه مردم ، از صدای سخن عشق
صدایی خوشتر نمی شنوی، دلت مثل کودکی ات بی کینه می شود، مرگ هیچ عزیزی پرپرت نمی
دارد و با سکوت پر سخن سخن ها می آوری که هر یک پیام آور معنایی ، اشک های دیگران
از چشمان تو جاری می شود، نفست می گیرد از اینکه گاهی هوا هم به بند اندر می شود.

زمان می گذرد زمانه عوض می شود و مردمان رخت بخت بربسته رخت برمی بندند اما
همچنان کودکی نجیبانه درون توست که گامزنان همراهت سلوک می نماید، در نداشتن ها
احساس داشتن می کنی ، آرام چونان نسیم ، سبک همچون پر پرنده ای و شیرین بسان طعم
رسیده ی میوه ای شادی آور، شادمانی گستر و شهد پرور می شوی. گاهی به جای قلم ساز
برداشته سوز می نوازی و خنیاگری خاک خرابات خراب می نمایی . چنان با مردم یگانه می
شوی که امین و مورد اعتماد گشته و سنگ صبورشان نیز هم . داشتن اصالت ها رسالت تو
می شود. دیگر نمی توانی بدی ورزی زیرا ناب شده ای و بدی ها از تو گریزان، بدی می
بینی و انتقام نمی گیری ، خاکتر از خاک می شوی و هیچ لذتی را از ترمیم دل های
شکسته برتر نمی یابی و دریافته و نیز دُر می یابی ، عجله نمی ورزی زیرا نیک می
دانی کی رسیده ای و میوه ها کی می رسند دیگر تو کندوی عسلی شده ای لذیذ تر از لذت،
زنده تر از زندگی و جدی تر از خوشبختی و در تکاپوی لبانی عاشق و تشنه می پویی تا
تناولت نمایند و سراپا شدن می شوی و از دستان دخترکی گل فروش گلی می خری و به دست
دیگرش هدیه می بخشی چرا که خود گل شده ای در گلستان هستی و انگوری در تاکستان
“تولدی دیگر”.

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.