دختران خلق های تنگ! ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

اتوبوس برای ما، نقشی بیشتر از یک وسیله ی نقلیه داشته و دارد؛ گاهی به خلوت پر ازدحامش پناه می بریم، زمانی غم های کز کرده مان را در دلش می ریزیم، گاهی مثل شور بعد از گل در جام جهانی، شادی هایمان را در آن با هم تقسیم می کنیم. زمانی درون اتوبوس شریک یک عمر زندگی را می یابیم و گاه مزاحمت ها از همان فضای بسته ی متحرک آغاز می شود. اتوبوس، به ویژه از نوع توشهری اش، فشرده و میانگین مردم یک محدوده ی جغرافیایی کوچک است. رخدادهایش هم می تواند همان قدر متنوع و دلخواه یا کسل کننده و نامطبوع باشد. امروز اما، اتوبوس برای من خلوتگاهی جهت مرور خاطرات است؛ خاطرات دوران دور دانشجویی در دانشگاه زاهدان! خاطرات دوره ی دانشجویی می تواند لا به لای سطرهای دفترچه های یادداشت روزانه آن قدر بماند که بپوسد، می تواند حی و حاضر جلوی چشم مان زنده شود تا همیشه به یاد داشته باشیم چند سالی از بهترین سال های عمرمان را با همه ی اشک و اندوه یا شیرینی و خوشگواری، کجا و در میان چه کسانی گذرانده ایم و تصویر روشن و زنده ی اکنون برای من، از ” کبری” با آن لباس های دست دوز رنگارنگ است که دلت می خواست ساعت ها بنشینی و رد سوزن دوزی هایش را دنبال کنی. نخستین بار با کبری در مسیر خوابگاه آشنا شدم و نخستین دیدارمان در اتوبوس خط ۱۱ بود؛ آن سال با ۲ تومان و به فاصله ی کوتاهی ۵ تومان و کمی بعدتر، با ۱۰تومان می توانستی مسافت بین دانشکده و خوابگاه را طی کنی و اگر بلیت کاغذی نداشتی، راننده پول قبول نمی کرد. اگر باجه ی بلیت فروشی بسته بود، باید تاکسی می گرفتی و تاکسی های این خط ، یا شامل وانت ها ی اتاق داری می شد که بدون جاپا  سوارشدنش، کار ” حضرت فیل ” بود یا تاکسی های “سفید و نارنجی” که در قرق پسران و مردانی بود که هر جور دلشان می خواست، در آن می نشستند و برای یک دختر شهرستانی که تازه از خانه و خانواده جدا شده باشد، کار چندان راحتی نبود که به ایشان بگوید: آقا جم و جور بشین ! و هم نسلان من بهتر می دانند دنیای آن روز با مناسبات امروز، خیلی فرق داشت و مثل الان که بچه ها با تمرین” فرزند سالاری” در منزل، آن بیرون می توانند حق شان را از توی دهن شیر بیرون بکشند، جامعه ی ” باحالی ” نداشتیم! عصر ” خاتمیِ متقدم” بود و بیشتر بچه های شهرستانی هنوز ” ختم روزگار” نشده بودند؛ این بود که “آخرین سنگر پس از سکوت” همین اتوبوس های شلوغ خط ۱۱بود.

باری! کبری را آن جا دیدم. متوجه شدم دانشجوست؛ چادر مشکی اش را سفت گرفته بود و فقط یک جفت چشم مشکی با بلندترین مژه هایی که تا آن موقع دیده بودم، از میان سیاهی چادر بیرون زده بود. من هم مثل تمام دختران ۱۷،۱۸ ساله ای که خوشگلی برایشان از نان شب واجب تر است، سر صحبت را باز کردم و به او گفتم: چه مژه های بلندی داری! خنده اش گرفته بود و با خجالت چادرش را از روی دهانش برداشت و گفت: آره متاسفانه!

مثل “شازده کوچولوی اگزوپری” که با هر کشف جدیدی بر اندوهش اضافه می شد، من هم همان جا حالیم شد که مژه های بلند، زیاد هم نباید چیز باحالی باشد…

آن روزها، پس از پیاده شدن بلیت می دادیم و به نشان معرفت، بچه ها برای حساب کردن بلیت دوستشان، بر هم پیشی می گرفتند و تا به خودم بیایم، ” کبری” به جای من بلیت داده بود و این جوری نمک گیرش شدم!

خانمی روی شانه ام می زند که : برو کنار منم بشینم. از بیست سال پیش ناگهان به امروز پرتاب می شوم؛ کنار می روم اما با خودم عهد می کنم دیگر روی شانه ی کسی که به جایی دور خیره شده است، نزنم. متوجه می شوم ایستگاه مقصد را رد کرده ام و در اولین ایست اتوبوس باید پیاده شوم و همین کار را می کنم. یادم می آید پیاده شدیم؛ من و کبری. مسیر پیاده روی از ایستگاه اتوبوس تا دم خوابگاه، آن قدر بود که ارتباط شکل گرفته در اتوبوس، محکم شود و قرار گذاشتیم برای کلاس عصر، با هم برویم.
کبری، دوست جدیدم و دختر مهربان ایرانشهری، عصر همان روز، جلوی خوابگاه ۴ آماده بود و وقتی مرا دید لبخند زد؛ کم کم دوستی عمیقی بینمان شکل گرفت و به جز مژه و ابرو، از فرهنگ، دین و مدیریت دانشگاه هم حرف می زدیم؛ به اتاقش می رفتم و با همشهری هایش حرف می زدم اما او به اتاق ما نمی آمد و دلیش هم نیاز به توضیح ندارد! این گونه بود که با دنیای دختران بلوچ آشنا شدم… دخترانی که آن روزها، در  خوابگاه شماره ۷، خوابگاه بلوچ ها، زندگی می کردند؛ مساله ای کاملا طبیعی و عادی که پس از دو، سه سال، غیر عادی بودنش وقتی خود بچه ها به صورت “خودجوش” این تفکیک قومی را نادیده گرفتند، معلوم شد؛ هنگامی که فارس و لر و ترک و … با بلوچ ها هم اتاق شدند.

گاهی یک خبر، خاطرات گذشته را زنده تر از زندگی نشانمان می دهد؛ پیش از آن که سوار اتوبوس شوم، خبری شوکه ام کرده بود؛ خبر دختران بینوای ایرانشهر، دختران بلوچ، دخترانی که از شرم و بی پناهی، و شاید از ترس قتل ناموسی، شاید به دلیل نبود پشتوانه ی کافی قانونی، سکوت کرده اند، مرا به آن سال های دور پرتاب کرد؛ به کبری فکر می کنم و مژه های بلندش که احتمالا این روزها به جای اشک، خون پالاست. با آن که چند سالی می شود از او بی خبرم، از حال دلش خبر دارم؛ از راه دور برایش شعری می خوانم که آن روزها دوست داشت: دختران دشت! دختران انتظار! دختران امید تنگ در دشت بی کران و آرزوهای بی کران در خلق های تنگ…

 

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.