خود واقعی ما اینه! ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

پس از  دو هفته بالاخره سوار اتوبوس می شوم؛ این بار خط۳!

پیش از این شاید یکی، دو بار و آن هم از سر ناچاری با این خط سفر درون شهری داشته ام و حالا که مسیرم کمی با همیشه فرق دارد، همین «تغییر خط»، خودش تنوعی ست. تنوع وقتی کامل می شود که ناچارم سه بار صندلی عوض کنم؛ بار اول روی یک صندلی در ردیف میانی می نشینم. دود ماشین دارد خفه ام می کند. برمی خیزم و آخرین صندلی از آخرین ردیف اصطلاحا مردانه را امتحان می کنم. همچنان دود و دم اتوبوس توی حلق و گوش و بینی ام می چرخد. پس از ۳۰ ثانیه دو صندلی جلوتر می روم و کنار پنجره ی باز، نفسی تازه می کنم!

اتوبوس تقریبا خلوت است و در این آخرین لحظات از آخرین سرویس شامگاهی، کسی دل و دماغ حرف زدن و معاشرت ندارد. سرنشینان اتوبوس یا سر در جِیب مراقبه فرو برده اند، یا در صفحه ی گوشی! این دومی را با حس و حال لحظه ام بیشتر جور می بینم؛ وسط همه ی امور غیر قابل کنترل و خارج از اختیار ما، اختیار این را دارم که بین پشتک وارو زدن های «ارز» و  کله معلق زدن های هنرپیشه های سریال های آبدوغ خیاری سیما، دومی را برگزینم! کسی هم کنار دستم نیست تا پُز روشنفکری دَر کنم و بگویم: حریم شخصی خودشان است و اصلا چرا باید نگاه کنیم؟! و ادامه بدهم: این عکس های «پاپاراتزی طور» را بی خیال شو و بیا از داغ دل مادرانی بخوان که جوان دسته گل شان وسط آتشِ «احتمالا عمدی» جنگل های مریوان، خاک و خاکستر شدند… گوش مفت در این وقت شب از کجا جور کنم که الا و بلا بیا این فایل صوتی را گوش بده که برای تربیت بچه ها به دردت می خورد؛ یا بیا و کمی درباره ی مدیریت اقتصادی مطلب بخوان و او هم پاسخ دهد: بی خیال شو بابا! الان مدیریت اقتصادی باید پیش پای ما لنگ بیندازد که جای پوشک بچه از آن استفاده کنیم…

القصه در تنهایی آدم به خودش و آن چهره ی پنهان «طاهره خانم چنگال به دستش» نزدیک تر می شود و این نزدیک شدن به خود با همه ی معایبش، مزایایی هم دارد که فقط وقتی خودت تجربه کنی متوجه می شوی!  مثلا گذر زمان سریع تر و تحلیل انرژی کمتر می شود؛ آخر جز دیدن، کار دیگری لازم نیست انجام دهی؛ نه فکر می کنی، نه تحلیل و نه هیچ چیز دیگر! در این لحظات مواجهه ی با خود، چه بهتر که اگر قرار است چیزی را تماشا کنی، حظ بصری مهم ترین آپشن ت باشد و به جای «افشاگری های سوشا»، بروی سراغ عکس های«ر . پارسا»؛ بعد هم مثل «پ. گلستانی» بگویی: «خود واقعی ما اینه» حداقل ش این است که از زیر بار دورویی بیرون آمده ای و حال دل ت خوب می شود و احتمالا دیگران هم از دیدن روی ماهت، گل از گلشان می شکفد!

هنوز با خود واقعی م کنار نیامده ام که صدای راننده را می شنوم: بعد از ۹ شب تا فلکه ایران نمیرم؛ نهایت تا فرهنگسرا! سرم را بلند می کنم. خانمی وسط زمین و هوا، پایش روی پله ی وسطی اتوبوس گیر کرده است. نه راه پس دارد و نه پیش؛ احتمالا دارد دو دو تا ۴ می کند که اگر تا فرهنگسرا با اتوبوس برود و الباقی مسیر را با تاکسی، می شود ۱۲۰۰ تومان و اگر از همین جایی که الان هست، مجتمع های مسکونی مهر، تا مقصد را بخواهد تاکسی بنشیند، می شود ۴۰۰۰ تومان! این جوری ست که ماندن را بر رفتن ترجیح می دهد و بالا می آید. اتفاقا سوار شدن این بانو و سر بلند کردن از خود واقعی م، این خوبی را دارد که متوجه شوم به ایستگاه نزدیک شده ام؛ چند لحظه بعد پیاده می شوم و برای انجام کاری، به آن سوی خیابان می روم! اتفاقی دوستی را می بینم که از نوشت افزار فروشی دارد خارج می شود با یک بغل خرید! از من دعوت می کند در پویش «جمع آوری هدایا به نفع دانش آموزان محروم از تحصیل» شرکت کنم و  سیزدهم مهرماه به غرفه شان در باغ امین الاسلامی سر بزنم؛ غرفه ی «سمن جوانه های پویا». می گوید: از سیزدهم تا هفدهم هر روز، در یک بوستان پایگاه سیار برقرار است تا آرام و قرار به دل های بچه های شهرمان بازگردد و باز می گوید: امسال همه ی خیریه ها یکی شده اند تا حتی «یکی» از تحصیل باز نماند! از او جدا می شوم. لبخند می زنم و می گویم: خود واقعی ما این هم هست…

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.