خانواده شاد

مهدی صفائیان

واقعیت درمانگر و کارشناس ارشد روانشناسی

سادگی

6073

به همان اندازه که در یک خانواده ناشاد افراد از یکدیگر طلبکارند، در یک خانواده شاد افراد خانواده از یکدیگر سپاسگزارند. به هر بهانه ای خوشحالی و سپاسگزاری خودشان را حتی از یک فنجان چای گرم ابراز می کنند. در چنین فضایی لذت بردن و خوش بودن نه تنها مایه شرم یا بازخواست شدن و مورد بازجویی قرار گرفتن نیست بلکه وقتی یک نفر از خانواده شاد است بقیه خانواده از شادی او خوشحال می شوند. فرهنگ لذت بردن و خوشحالی و ابراز احساس لذت و شادی – بدون منظورهای کنایه آمیز و همراه با طعنه – در چنین خانواده ای پذیرفته شده است.

وقتی یک کودک به صدای مچاله شدن یک تکه روزنامه می خندد، ما هم از خنده او لذت می بریم. واقعیت می تواند به همین سادگی نشاط انگیز – و البته ساده – باشد. این سادگی در خانواده های ناشاد بسیار کمیاب و یا حتی نایاب است.

در یک خانواده ناشاد افراد به جای لذت بردن از صمیمیت دنبال ستیزه گری و رقابت با یکدیگر هستند و در چنین فضایی لذت بردن و شادی یکی از اعضای خانواده به معنای عقب ماندن بقیه اعضای خانواده در یک رقابت پوچ و حقیرانه بر سر نمایش حس خوشبختی است.

با این وضعیت طبیعی است که اگر همسر شما با لذت یک استکان چای بخورد شما به جای احساس خوشحالی دچار احساس حسادت یا خشم شوید:

(( فقط بلده تن پروری بکنه! کار دیگه ای بلد نیست… ))

اگر تا کنون پیش آمده که از خوشحالی همسر یا برادر یا خواهرتان ناراحت شده باشید، ممکن است شما هم در زندگی گرفتار بازی های شده باشید که هم برای خودتان آسیب زاست هم دیگران.

در یک خانواده شاد مسایل ساده هستند نه پیچیده. در یک خانواده ناشاد عکس این حالت وجود دارد. وقتی خانواده به فضایی برای رقابت و ستیز اعضایش تبدیل شود مسایل پیچیده می شوند و حتی خوردن یک تکه سیب زمینی سرخ شده در آشپزخانه می تواند باعث جدال و جنگ لفظی شود:

(( مگه نمی بینی غذا هنوز حاضر نشده؟! نمی تونی یه کم صبر کنی؟!… ))

به عنوان نتیجه گیری عملی از این متن و خودارزیابی کردن -که اهمیتی بسیار زیاد در روابط خانوادگی دارد –  می توانید با پرسیدن این سوال ها از خودتان میزان جریان داشتن (( سادگی )) را در زندگی تان بسنجید:

آیا دوست دارید کاری انجام دهید که همسرتان از آن لذت ببرد؟

آیا از تماشای لذت بردن و خوشحالی همسرتان خوشحال می شوید؟

آیا تا کنون فهمیده اید که چطور می توانید ((  قند را توی دل همسرتان آب کنید )) ؟

آیا همسرتان از نشان دادن خوشحالی و لذت خودش به شما نگرانی ندارد؟

آیا احساس های خوب خودتان را به همسرتان ابراز می کنید تا او هم از آن ها خوشحال شود؟

آیا در خانواده شما بیان احساسات و افکار (( به سادگی )) اتفاق می افتد؟

شکیبایی

این شعار معروف را همه شنیده ایم: (( ازدواج خردمندانه، زندگی عاشقانه )) در عین حال به نظر می رسد زندگی عاشقانه نباید نابخردانه باشد. خردورزی هم پیش از ازدواج و هم بعد از ازدواج به حل بسیاری از مشکلات کمک می کند.

به نظر من داشتن سه صفت «خویشتنداری»، «شکیبایی» و« خردمندی» بدون داشتن شکیبایی غیرممکن است یعنی شرط لازم برای خردمند بودن داشتن شکیبایی است. کسی که شکیباست ممکن است خردمند باشد یا نباشد ولی کسی که شکیبایی ندارد قاعدتا خردمند هم نیست.

اگر قرار است زندگی ما شادی داشته باشد لازم است بتوانیم در برابر مشکلات ارتباطی زندگی خودمان با دیگران به شکلی کارآمد رفتار کنیم و اگر قرار است کارآمد رفتار کنیم لازم است خردمندانه رفتار کنیم و اگر قرار است خردمندانه رفتار کنیم لازم است اول بدانیم مشکل مان دقیقا چیست و اگر قرار است بدانیم مشکل مان دقیقا چیست لازم است بتوانیم به حرف های طرف مقابل خودمان گوش کنیم و محتوای حرف هایش را بفهمیم و اگر قرار است حرف های کسی را بفهمیم لازم است بتوانیم از نگاه او به مساله نگاه کنیم و اگر قرار است از نگاه فرد دیگری به مساله ای نگاه کنیم لازم است نگاه خودمان را به مساله – دست کم برای چند لحظه – کنار بگذاریم و از پنجره ذهن او به دنیا و آن مساله نگاه کنیم پس لازم است دست کم برای چند لحظه خواسته های خودمان را کنار بگذاریم و فرض کنیم خواسته های او، خواسته های ماست.

بیرون آمدن از ذهن خود و نگاه از ذهن یک فرد دیگر بدون داشتن شکیبایی تقریبا غیرممکن است .

فرض کنیم شما در حال بردن یک سینی چای از آشپزخانه هستید که پای تان به در یک قابلمه می خورد. انگشت پایتان به شدت درد می گیرد و شما هم خیلی عصبانی می شوید. گناهکار نیز مقابل چشمان شماست: همسرتان!

یک انتخاب این است که شما به خاطر این اتفاق شروع به پرخاشگری کنید…

انتخاب دیگر بررسی خردورزانه مساله است و البته اگر بخواهید خردورزانه رفتار کنید لازم است شکیبایی لازم برای بررسی منطقی مساله آن هم زمانی که عصبانی هستید را داشته باشید.

همسر شما خواسته است از کمد آشپزخانه یک ظرف بردارد و برای برداشت آن ظرف لازم بوده چند تا از ظرف های دیگر را از کمد بیرون بکشد. او این ظرف های دیگر را کف آشپزخانه گذاشته و آن در قابلمه هم یکی از همان ظرف ها بوده است…

این جور اتفاق ها ممکن است رخ بدهند و معمولا به نتایج فاجعه باری منجر نمی شوند اگر با انتخاب های خردورزانه با آن ها مواجه شویم.

ممکن است همسر شما به خاطر گذاشتن در قابلمه در مسیر عبور شما از شما عذرخواهی کند یا عذرخواهی نکند ولی اینکه ماجرا (( کش دار )) شود تا حد بسیار زیادی به خود شما بستگی دارد.

شما همچنان می توانید با همسرتان از همان چای لذت ببرید و البته اگر بخواهید این کار را انجام دهید لازم است شکیبایی تحمل درد انگشت پایتان را داشته باشید، بدون اینکه به حقوق همسرتان تجاوز کنید و او را مورد خشونت کلامی یا خشونت غیر کلامی قرار دهید.

زندگی به خودی خود سرشار از دردها و رنج هاست و بسیار دردناک تر و پر رنج تر خواهد شد اگر در رفتارهایمان – هم با دوستان، هم با دشمنان –  شکیبایی نداشته باشیم.

گاهی شادی های زندگی پاداش شکیبایی های خردورزانه خودمان است.

برای اینکه بدانید در زندگی چقدر شکیبا هستید می توانید این سوال ها را از خودتان بپرسید:

آیا هنگام گفتگو به حرف هایی  که می شنوید گوش می دهید یا هنگام حرف زدن دیگران به جواب حرف های شان فکر می کنید؟

آیا می توانید منظور دیگران را بیان کنید طوری که دیگران تایید کنند منظورشان را فهمیده اید؟

آیا می توانید منظور کسانی را که از آن ها عصبانی هستید بیان کنید طوری که آن ها تایید کنند شما منظورشان را فهمیده اید؟

آیا به طور کلی اهل داد کشیدن و ناسزا گفتن هستید؟

آیا به طور کلی اهل کتک کاری هستید؟

مهربانی 

اگر به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی به همسرتان اجازه نمی دهید مرتکب اشتباه شود، شما عاشق او نیستید در عوض یک دیکتاتور هستید. تفاوت مهربانی و عشق ورزیدن با سلطه گری در روابط چیست و چگونه می توانیم رابطه خودمان را ارزیابی کنیم تا بفهمیم آیا عاشقانه رفتار می کنیم یا کنترل گرانه و مستبدانه؟

کسی که کنترل گری می کند فقط خواهان آگاهی طرف مقابل نیست بلکه می خواهد او را مجبور کند تا همان کاری را انجام دهد که از نظر خودش درست است. استراتژی یک فرد کنترل گر این گونه می تواند بیان شود:

  • من صلاح خودم را می دانم.
  • من صلاح شما را می دانم.
  • چون من صلاح شما را می دانم باید شما را مجبور کنم کاری که می گویم را انجام دهید.

کسی که کنترل گری می کند دنبال ارضای نیاز به عشق و تعلق خاطر نیست، در عوض دنبال ارضای نیاز به قدرت خودش است و اتفاقا نیاز به قدرت نیازی است که ارضای غیرمسولانه آن در تضاد با حفظ زندگی زناشویی قرار می گیرد. ارضای غیرمسولانه نیاز به قدرت از طریق تلاش برای کنترل دیگران انجام می شود.

اگر ارضای غیرمسولانه نیاز به قدرت باعث تخریب زندگی زناشویی ما می شود، چه کنیم؟ آیا روشی مسئولانه وجود دارد که هم نیاز به قدرت ما را ارضا کند و هم آسیبی به زندگی خانوادگی ما نزند؟

ارضای ناب و اصیل و مسئولانه و انسانی نیاز به قدرت از طریق رسیدن به احساس ارزشمندی و حرمت نفس امکان پذیر است. چطور می توانیم احساس کنیم انسان ارزشمندی هستیم؟

کسی که احساس حقارت یا احساس شرم یا احساس گناه یا احساس نفرت از خود داشته باشد، قاعدتا حرمت نفسش آسیب دیده است و احساس ارزشمند بودن نمی کند در تضاد با این حالت های آسیب زا وقتی کسی خودش را دوست داشته باشد می تواند طوری رفتار کند که خودش را ارزشمند احساس کند.در واقع اگر می خواهید عاشقانه زندگی کنید یا کسی را دوست داشته باشید لازم است اول خودتان را دوست داشته باشید و با خودتان مهربان باشید. وقتی بتوانید خودتان را دوست داشته باشید و با خودتان مهربان باشید می توانید برای ارضای نیاز به عشق و تعلق خاطر خودتان دیگران را راهنمایی – نه کنترل گری – کنید.

اگر خودتان را دوست نداشته باشید و با خودتان مهربان نباشید چطور می توانید دیگران را دوست داشته باشید و با آن ها مهربان باشید؟ کسی که خودش را دوست ندارد در معرض چند سناریوی آسیب زا قرار دارد:

–  ممکن است بر اساس قاعده « من بدم، تو بدی» رفتار کند و در این صورت فرد نفرتش را از خودش به رفتارش با دیگران منتقل می کند و کنترل گری شروع می شود.

–  ممکن است بر اساس قاعده «من بدم تو خوبی» رفتار کند و در این صورت انتظار خواهد داشت دیگران مسئولیت بار زندگی اش را به دوش بکشند و در این صورت نیز کنترل گری رخ خواهد داد.

– ممکن است برای خودفریبی بر اساس قاعده «من خوبم، تو بدی» رفتار کند و در این صورت مثل یک دیکتاتور تلاش می کند تا آنچه را خودش به صلاح دیگران می داند به دیگران تحمیل کند.

در هر سه سناریو آنچه رخ می دهد ارضای نیاز به عشق و تعلق خاطر نیست بلکه ارضای غیرمسئولانه نیاز به قدرت است بنابراین اگر می خواهید عاشق باشید، بهتر است نخست خودتان را دوست داشته باشید و با خودتان مهربان باشید تا بتوانید کس دیگری را دوست داشته باشید و با او مهربان باشید.

برخی می گویند آموزش های من بی معنی است.

برخی دیگر آن را رفیع ولی غیر عملی می دانند

ولی برای کسانی که به درون نگریسته اند،

همین آموزش های بی معنی، پر معنی است

و برای کسانی که به آن عمل می کنند همین بلندی در عمق جانشان ریشه می گیرد.

من تنها سه چیز را آموزش می دهم؛

سادگی، شکیبایی و مهربانی.

این سه گرانبهاترین گنج ها هستند.

ساده در اعمال و افکار،

به منبع وجود باز می گردید.

شکیبا با دوستان و دشمنان هردو،

با همه چیز هماهنگی می یابید.

مهربان با خود

به همه ی موجوداتِ جهان در صلح و آشتی خواهید بود.

متن ۶۷ از کتاب تائو ت چینگ ( اثر لائوتزو ) ترجمه فرشید قهرمانی 

فکر بی پناه و فکر مستبد

در دوره فوق لیسانس استادی داشتیم که هر جلسه چند دقیقه به تعریف و تمجید از خودش می پرداخت: من چهل تا مقاله آی اس آی دارم؛ یا: همه توی این دانشگاه استادیارند ولی من دانش یارم و تا چند وقت دیگه، فول پرفسور می شوم.

و البته حرف هایش دروغ نبود ولی اکثر دانشجویانش که همگی روانشناسی می خواندند معتقد بودند این استاد علم رونشناسی مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته است. مصیبت زمانی معلوم می شد که نمرات اعلام می شد. کسی که معدلش بالای هجده بود نمره زیر دوازده می گرفت و از درس این استاد می افتاد! رفتار دانشجویان با استاد مهم تر  از چیزی بود که از درس استاد آموخته بودند، یا شاید هم درس استاد چیز دیگری بود: دانش من باعث درمان من نشده است.

آیا دانش بی خاصیت است؟ آیا مطالعه کتاب چیزی بیش از یک بازی و ادا و اطوار روشنفکرانه نیست؟ چرا مطالعه خروارها کاغذ آن استاد را درمان نکرده بود؟

بیایید با یک مدل آشنا شویم. فرض کنید چند نقطه دارید و اختیار دارید که آن ها را با خط به هم وصل کنید یا بعضی از آن ها را به هم وصل نکنید. دو نقطه با یک خط به هم وصل می شوند و سه نقطه با سه خط، همگی به هم وصل می شوند. چهار نقطه با چهار خط، همگی به هم وصل می شوند و با شش خط می توانیم هر نقطه را به تمام نقطه های دیگر مستقیما وصل کنیم. البته می توانیم مثلا فقط سه خط بکشیم و همه نقطه ها را به هم وصل نکنیم.

حال اگر ده میلیارد نقطه داشته باشیم چطور؟ ده میلیارد سلول عصبی که می توانیم با سیناپس های ناشی از یادگیری آن ها را به هم وصل کنیم. ده میلیارد نقطه داریم که می توانیم بین آن ها ارتباط برقرار کنیم یا ارتباط برقرار نکنیم. می توانیم کتاب بخوانیم تا سیناپس های مغزمان را افزایش دهیم اما این افزایش ارتباط ها در مغز به چه درد ما می خورد؟

یک استاد دانشگاه خودشیفته رشته روانشناسی هزاران سیناپس در مغز خودش ایجاد کرده است که می تواند از آن ها برای اثبات خودشیفته نبودن خودش استفاده کند یا برعکس، با همان سیناپس ها به حل مساله و درمان خودش بپردازد. آن استاد دانشگاه کدام روش استفاده از دانشش را انتخاب می کند؟ اساسا این دانش به کدام شکل از تداعی ها منجر می شود؟ تداعی های پاسخ محور برای حل مساله یا تداعی های مساله محور برای انکار مساله؟ شاید ریشه مساله جای دیگری است.

نگرش از دیدگاه روانشناسی شامل سه بخش است: فکر ، احساس، رفتار

مثلا من سیگار را مضر می دانم و این یک شناخت یا فکر است. حس بدی نسبت به آن دارم که بخش احساسی شناختم است و رفتارم این است که نه تنها سیگار نمی کشم، وقتی کسی به من سیگار تعارف می کند، تعارفش را رد می کنم. کدام بخش از نگرش مهم تر و در رفتار نهایی ما تعیین کننده تر است؟ فکر؟ رفتارهای دیگر خودمان؟ یا احساس؟

پلیسی که شغلش سرکوب تظاهرات مسالمت آمیز است به سختی می تواند بپذیرد که شغلش برای جامعه مضر است. به قول شاملو « سخت است فهماندن چیزی به کسی که در قبال نفهمیدنش پول می گیرد».  پول گرفتن یک رفتار است که بر نگرش ما اثر می گذارد و در تعیین رفتار نهایی خودمان نقش دارد. موثرتر از رفتار کدام بخش نگرش است؟ شناخت ها یا احساس؟

پژوهش های روانشناختی نشان می دهد موثرترین عامل در تعیین رفتار انسان ها احساس آن هاست و احساس های ما اغلب خیلی ساده هستند. یا حس خوبی نسبت به چیزی داریم یا حس بدی نسبت به آن داریم. آیا نسبت به پذیرش خودشیفته بودن خودمان حس خوبی داریم؟ و اگر حس خوبی نداریم آیا به تداعی هایی گرایش پیدا می کنیم که وجود مشکل را بپذیریم؟

آیا دانش خوب است؟ آیا مطالعه خوب است؟ وقتی خود سوال اشتباه و غیرمنطقی است تلاش برای پاسخ دادن به آن به سردرگمی منجر می شود.

در هر روش روان درمانی یکی از نخستین مراحل درمان، به وجود آوردن حس خوب نسبت به حل مشکل یا همان درمان است و اغلب به وجود آوردن حس خوب نسبت به پذیرش وجود مشکل پیش از این مرحله رخ می دهد. کتاب درمانی نیز نوعی روان درمانی است.

آیا می توانیم نتیجه بگیریم کتاب خواندن با حس خوب، خوب و مفید است و کتاب خواندن با حس بد، بد و مضر است؟ باز هم سوال غیر منطقی ما را به بیراهه می برد.

 

وارستگی یعنی:

عمل بدون انتظار نتیجه

بیایید خودمان همان تغییری باشیم که در جهان جستجویش می کنیم.

گاهی یک خیانت زناشویی به خاطر انتقام رخ می دهد یعنی چون طرف مقابل خیانت کرده و به جبران آن خیانت، فرد کاری را انجام می دهد که حتی خودش هم علاقه ای به انجام دادن آن ندارد و اتفاقا جالب است که بسیار دیده شده این افراد به خاطر کارشان پشیمان می شوند.

چه چیزی باعث می شود فرد کاری را انجام دهد که خودش هم می داند اشتباه است و خودش هم حس خوبی به آن ندارد و اتفاقا خودش بعد از انجام آن احساس می کند همان چیزی را از دست داده که به او ارزش می داده است؟ مشکل کجاست؟

اساسا چطور زندگی کنیم تا آنچه ما را ارزشمند می کند را از دست ندهیم؟ به چه قیمتی حاضریم ارزش های خودمان را حفظ کنیم؟ و سوال دیگر اینکه آیا ارزش های ما می تواند دنیا را تغییر دهد؟

شاید شما هم بارها سوال هایی شبیه سوال های زیر از خود پرسیده باشید:

اگر من دروغ نگویم، دیگران هم دروغ نمی گویند؟

اگرمن کار خودم را درست انجام دهم، دیگران هم کارشان را درست انجام می دهند؟

اگرمن سر قولم بمانم، او هم سر قولش باقی می ماند؟

بیایید با خودمان روراست باشیم. درستکاری ما الزما باعث درستکاری دیگران نمی شود. ممکن است ما برای راست گویی و درستکاری خودمان هزینه سنگینی پرداخت کنیم؛ مخصوصا در جامعه ای که دروغ گویی و تجاوز به حق دیگران در آن طبیعی شده باشد. پس چه انگیزه ای برای حفظ آنچه به ما حرمت نفس می دهد باقی می ماند؟

به نظر من یکی از نشانه های وارستگی «عمل بدون انتظار نتیجه» است یعنی مثلا شما دروغ نگویید در حالی که می دانید دیگران به خاطر راست گویی شما از دروغ گفتن دست نمی کشند. یا شما دزدی نکنید بدون اینکه انتظار داشته باشید به خاطر امانت داری شما دیگران دزدی نکنند.

شما می توانید انتخاب کنید به دنبال خواسته های خودتان در جهان خارج از خودتان باشید و برای همین خواسته ها اصالت قایل شوید یا اینکه برای حفظ ارزش های درون خودتان اصالت قایل باشید و البته ممکن است ارزش های درون شما چیزی را در جهان بیرون شما تغییر ندهد.

کسی که به خاطر انتقام، به همسرش خیانت می کند احتمالا پیش از خیانت بارها از خودش پر سیده است:

اگر من خیانت نکنم، اوهم خیانت نمی کند؟

چه کسی این سوال را از خود می پرسد؟ کسی که دنبال نتیجه ای در بیرون از خودش است و برای همان نتیجه بیرون از خودش اصالت و اولویت قایل است.

اگر کسی اصالت و اولویت را به ارزش های درون خودش داده باشد، سوال متفاوتی از خودش خواهد پرسید:

«اگر خیانت کنم آیا به غیر از آنچه از دست داده ام ( مثلا اعتماد به همسرم )، چیزهای ارزشمندتری را نیز از دست نخواهم داد؟ آیا اعتمادم به خودم را نیز از دست نخواهم داد؟ آیا حرمت نفسم را نیز از دست نخواهم داد»؟

گاندی می گوید:

بیایید خودمان همان تغییری باشیم که در جهان جستجویش می کنیم.

 

فضایل عالی:

داشتن بدون احساس مالکیت، عمل بدون انتظار و راهنمایی بدون حکمرانی

اگر فرد یا افرادی بخواهند به زور مردم را به بهشت بفرستند به طور حقیرانه و وقیحانه ای مستبدند. پدر و مادری که به زور فرزندشان را از انجام کاری که خودش درست می داند باز می دارند و به زور آنچه را خودشان درست می دانند به او تحمیل می کنند، مستبدند. معلمی که راه حل خلاقانه و درست شاگردش را نمی پذیرد و پذیرش پاسخ را مشروط به استفاده از راه حل خودش می کند، مستبد است. زن یا شوهری که تلاش می کند، هرگز به همسرش اجازه اشتباه کردن ندهد، یک دیکتاتور است.

تفاوت دیکتاتوری و دلسوزی در چیست؟ خط مرز میان یک منجی مستبد و یک آموزگار خردورز و نیک خواه کجاست؟ تفاوت منجی در مثلث کارپمن با مربی در دایره توانمندی های برایلی شرلی در چیست؟

– منجی خودش را موظف به نجات قربانی می داند، بنابراین به او دستور می دهد.

– راهنما خود قربانی را مسئول نجات خویش می داند، بنابراین به او اطلاعات می دهد.

– منجی توانایی قربانی را در نجات خویش دست کم می گیرد.

– راهنما یا مربی به توانایی قربانی  برای نجات خویش اعتماد می کند.

– منجی تلاش می کند به قربانی اجازه اشتباه کردن ندهد ولی راهنما یا آموزگار به نشان دادن اشتباهات قربانی و نیز نشان دادن راه درست انجام کار اکتفا می کند.

– آموزگار می خواهد که قربانی خودش مسئولیت عمل خودش را برعهده بگیرد، ولی منجی می خواهد مسولیت عمل قربانی را برعهده بگیرد بنابراین به قربانی اختیار انتخاب نمی دهد.

– راهنما برای حل مساله به قربانی اعتماد می کند.

– منجی به جای فضای اعتماد، فضای ترس و حشت ایجاد می کند.

–  راهنما درباره معیارهای درستی یا نادرستی رفتار با خود قربانی گفتگو و مشورت می کند، ولی منجی معیارهای از پیش تعیین شده خودش را به قربانی تحمیل می کند.

– رفتار آموزگار بر اساس دموکراسی و رفتار منجی بر اساس تمامیت خواهی و استبداد است.

– آموزگار به انسانیت اصالت می دهد و منجی به قدرت.

استراتژی منجی این است:

من صلاح خودم و دیگران را می دانم وظیفه اخلاقی من مجبور کردن دیگران به انجام کارهایی است که من می گویم.

استراتژی مربی این است:

من اطلاعات لازم برای یافتن راه حل را دارم یا می توانم به کمک خود قربانی به دست بیاورم. وظیفه من راهنمایی برای حل مساله است. حل مساله به عهده خود قربانی است.

آیا می توانید ذهنتان را از پرسه زدن باز دارید و آن را به یگانگی ابتدایی – با هستی – باز گردانید؟

آیا می توانید بدنتان را همانند نوزادان دوباره نرم و انعطاف پذیر کنید؟

آیا می توانید دید درونی تان را پاک کنیدتا چیزی جز نور نبینید؟

آیا می توانید دیگران را دوست بداریدو آن ها را بدون تحمیل خواسته های خود راهنمایی کنید؟

آیا می توانید در برخورد با مسائل مهم و حیاتی زندگی هیچ دخالتی نکنید و اجازه دهید آن چه باید، رخ بدهد؟

آیا می توانید از ذهن خود دست بکشید و بدون دخالت ذهن درک کنید؟

داشتن بدون احساس مالکیت، عمل کردن بدون انتظار داشتن و راهنمایی کردن بدون سعی در حکم راندن

فضایل عالی محسوب می شوند.

( متن دهم از کتاب تائو ت چینگ اثر لائوتزو با ترجمه فرشید قهرمانی )

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.