حلقه ی تکرار و مرغ جان

کد منبع۱ فیلمی در ژانر اکشن( حادثه ای) و درامی علمی – تخیلی است که دانکن جونز آن را ساخته است. جیک جیلنهال که به نقش سرباز استیونز بازی می کند، از جنگ برگشته است اما نه آن جوری که ما انتظار داریم! با دل و روده ی بیرون زده در یک محیط ایزوله زندگی نباتی دارد و از مغزش در اجرای یک برنامه ی بسیار پیشرفته ی ضد تروریسم استفاده می شود. این برنامه امکان حیات ذهنی استیونز را در قالب شخصیت های واقعی فراهم می کند اما در یک لوپ( چرخه زمانی ) کوتاه. هدف برنامه، پیش گیری از یک حمله ی تروریستی است که با بمب گذاری در یک قطار مسافری اتفاق افتاده است. این برنامه، سفری تکرار شونده است و استیونز بدون اطلاع از شرایطی که در آن قرار گرفته، ناگهان در قطار به هوش می آید. راه ارتباطی او با بیرون ، رایانه است؛ افکار و حرف های استیونز برای اپراتور آن سوی خط، به صورت نوشتاری قابل دسترسی است و نوشتار اپراتور ” گودوین ” که ورا “فارمیگا” به زیبایی نقش او را ایفا می کند، برای استیونز قابل شنیدن است.
استیونز بین دو زن، با دو جنبه ی عقل و احساس قرار گرفته است؛ دو زن که نه می شناسدشان و نه می تواند از آن ها بگریزد. زنی آن سوی خط که این ماموریت را مدیریت می کند و زنی که نقش نامزد او را ایفا می کند و همسفر او در قطار است. هر بار استیونز چند دقیقه فرصت دارد تا بمب گذار را پیدا کند و جان مسافران را نجات دهد؛ هر بار او آخرین دقیقه های زندگی یک مرد دیگر را زندگی می کند تا ماموریتش را به پایان برساند. حتما درک می کنید که اگر ناگهان چشم باز کنید و خود را در قالب فردی دیگر بیابید، مدتی طول می کشد که بدانید در این مسخ ناخواسته، کجای کارید. اگر چه لوکیشن محدود و تکراری فیلم، اتفاق های قابل پیش بینی و عصبیت های استیونز در آغاز، مخاطب را گیج می کند اما به مرور با رمز گشایی هایی که در خلال گفتگوی اپراتور و سرباز رخ می دهد، از بار ابهام فیلم می کاهد و حس همزادپنداری مخاطب را بر می انگیزد. هر بار که استیونز به پایان زمان تعیین شده می رسد، همراه مسافران دیگر می میرد و از نو در کپسول قرنطینه به هوش می آید؛ در همان دنیای ذهنی و با بدنی که کامل فرض می کند. هر بار می جنگد و می گریزد؛ جنگ با شرایط موجود و گریز از خاطرات پیشین. او به سراغ تک تک مسافران می رود، آن ها را بررسی می کند، می آزماید و گاه شکنجه می کند و هر بار وسط این سیاه بازی ها ، منفجر می شود؛ روز از نو و روزی از نو! استیونز “نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند” و شرایط هم مقابلش کوتاه نمی آید. باری، در این آیند و روند، با اپراتورش ارتباطی دوستانه برقرار می کند؛ اعتماد دو سویه؛ چاره ای جز این ندارد. این اعتماد آغاز باز شدن دانه دانه گره های کور ماجراست؛ کم کم عشق را می پذیرد و تجربه می کند، با پدرش گفتگو می کند و حرفهایی که هیچ گاه نگفته، می گوید و آن چه هیچ وقت نشنیده، می شنود. ذهنش برای پیدا کردن سرنخ ها باز می شود و با یادآوری پیش بینی ناپذیری زندگی، خیام وار به لحظه لحظه ی باقیمانده ارج می نهد. هنگامی که آرزوهایش را به لطف و همراهی این دو زن، محقق می کند و زمانی که متوجه می شود با حل این بحران، بارها و بارها ممکن است به چنین ماموریت هایی فرستاده شود، از اپراتورش یک قول می گیرد؛ او می خواهد آزاد شود و در آرامش از زندگی نباتی خداحافظی کند. گودوین بین تعهد کاری و مسئولیت انسانی، دومی را برمی گزیند، استیونز هم بمب را خنثی و بمب گذار را پیدا می کند. حلقه ی تکرار را می شکند و زمان به پیش از انفجار قطار باز می گردد. زنی غریبه که حالا دوست اوست، مرغ جانش را می رهاند؛ دنیا یک بار دیگر صلح و اعتماد را بر می گزیند…
۱) کد منبع ، اصطلاحی در برنامه نویسی است که دستورهای آن به زبان قابل فهم برای انسان در دسترس باشد.

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.