حضرت پسر؛ عالی جناب پدر! ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

پس از ۳ هفته سوار اتوبوس شده ام؛ گوش هایم قدرت سابقش را برای دریافت اطلاعات از دست داده و حالا باید خیلی ناشیانه، گوش تیز کنم و گردن فراز کنم تا چیزکی بشنوم و برای شما بنویسم؛ یادتان باشد در این سرقت کلام، همدست من هستید! البته امیدوارم پس از مدتی اتوبوس سواری، توانایی های از دست رفته ام باز گردد! این را هم بگویم که چندی ست در مهمانی ها به من می گویند:” فال گوش”! فکر می کنند توی اتوبوس گوشم را می گذارم در دهان مردم و حرف هایشان را می قاپم! البته اصل ماجرا شاید همین باشد و نمی توان به آن ها خرده گرفت، اما قصدم سرک کشیدن به زندگی خصوصی آدم ها نیست؛ اوایل برای این بود که مسیرهای طولانی کوتاه‌تر شود و بعدها برای آن که ماجرایی از دل بی ماجرایی سفرهای درون شهری بیرون بکشم و به خودم یادآوری کنم که دردها، رنج ها، دغدغه ها و شادی هایمان چقدر شبیه هم است و این یعنی خودمان چقدر مثل همیم؟! درک و دریافت این مثل هم بودن شاید به ما پیامی بدهد؛ پیامی مثل این که : با خودت و آن خودِ دیگرت که روبه رویت نشسته یا کنارت ایستاده، مهربان تر باش!

باری! امروز به گفتگوی تلفنی یک پدر که من می بینمش و یک پسر که آن سوی خط است، گوش فرا می دهم.

پدر: سلام بر حضرت پسر! چگونه ای؟ و ظاهرا پسر می گوید: خوبیم جناب سلطان؛ شما چگونه اید؟ ما در راه مانده ای بیش نیستیم و هم اینک نزدیک ترمینالیم و میل داریم به منزل باز گردیم!

اگر این را نگفته باشد، لابد چیزی شبیه این گفته؛ آخر صدای پدر باز بلند می شود که” می خواهی بیایم دنبالت؟ خسته ی سفری آخر! اگر چه گزینه ای دیگر هم داری؛ تاکسی بگیری و بروی سری به آقاجان بزنی و چای بنوشی تا ما بیاییم آن جا!

با خودم می گویم: حضرت سلطان شما که در اتوبوسید! چگونه می خواهید به دنبال حضرت پسرتان بروید؟! که صدای پدر باز بلند می شود: الان که تو اتوبوسم؛ بخوام بیام دنبالت باید برسم خونه و ماشین رو بردارم!

خیالم راحت می شود که بنده خدا  حالش خوب است؛ تازه لحن کلامش هم خودمانی شده و از آن طمطراق اولیه خبری نیست و متاسفانه نمی توانم با تِم پلیسی ماجرا را پیش ببرم!

منتظرم تلفن را قطع کندکه پدر می گوید:” پس جناب پسر! اگر کلید نداری، برو خانه آقاجان، منم تا یک ساعت دیگر می آیم “وَ رَّدِت”! و در ادامه می گوید: تا تاکسی گیرت میاد، بذار واست یه شعر بخونم که گرم بشی!

با خودم می گویم:« تو از کدوم سیاره میای آقاهه؟» که این قدر حرف زدنت با بقیه فرق داره؟
اما هنوز پرسشم به پایان نمی رسد که صدای شعرخوانی اش را می شنوم:

از هر چه می‌ رود سخن دوست خوش ترست

پیغام آشنا نفس روح پرورست

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ ای

من در میان جمع و دلم جای دیگرست

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

چون هست اگر چراغ نباشد منورست

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست
به این جا که می رسد، می گوید: من دیگه باید پیاده بشم! برمی خیزد؛ توی دلم می گویم:
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست!

او پیاده می شود و من شک ندارم که یکی از انسان های ناب روزگار است؛ وقتی پدری برای پسرش این جور شعر می خواند و با این احترام با او سخن می گوید، یعنی قسمت مهمی از پدر بودن را انجام داده است.

دلم غَنج می زند برای چنین گفتگوهای نابی؛ در عین شوخ طبعی، عشقی بی حد و حصر رد و بدل شد که شادی اش دامن هر شنونده ای و دزدیده گوش سپارنده ای را پر گُل می کند!

 

 

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.