جومه نارنجی، رخساره نارنجی

فروغ خراشادی/ سفر با اتوبوس، درون و برون شهری، همیشه برای من جذاب بوده است، اتوبوس جامعه ی آماری کوچکی از جمعیت شهری است؛ برای شهری مثل نیشابور، محله ای خُرد است، وقتی روی یکی از صندلی هایش می نشینی، به رغم تفاوت های ظاهری، جلوه های یکسان می یابی؛ یکی پیش از آن که مختصر آماری از او بگیری، پیاده می شود و تو را در نم می گذارد، دیگری تا ته خط با توست و همین که بداند گوش شنوایی پیدا کرده، حاصل یک عمر را، یک جا، برابرت می نهد.

باری، چند روز پیش، در میانه ی پویش جهانی «محو خشونت علیه زنان»، مسافر اتوبوس نارنجی رنگ خط ۴ بودم. خانمی کنارم نشسته بود؛ آرام و تکیده، کنار چشم های درشت مورب اش، چین های ریزی داشت و پر چادر را تا روی بینی اش بالا کشیده بود. هر ایستگاهی که اتوبوس توقف می کرد، زیر لب می گفت: برو دیگه، دیر شد! ایستگاه سوم، زوج جوانی سوار شدند و چون جا نبود، همان نزدیکی ایستادند؛ سن دختر، زیر میکاپ غلیظ، چندان قابل تشخیص نبود، اما مرد جوان، زیر ۳۰ سال می نمود. نگاه خانم بغل دستی، روی آن ها قفل شده بود و با توقف در ایستگاه ها، دیگر بی تاب حرکت نمی شد؛ در چهره اش چیزی بود که دلت می خواست نگاهش کنی؛ مطالعه اش کنی. چشم م این سو بود و گوش م به سمت زوج جوان :

–  اون کت قرمزه رو واست می خرم، رنگ قرمز خیلی به ت میاد

+  اما الان نارنجی تو بورسه؛ اگه دوسم داری باید اون بارونی نارنجی رو بخری

–  چه ربطی داره به دوست داشتن؟ مایلم تو اون لباس ببینم ت.

+ همین که نمی تونم لباس خودمو انتخاب کنم، یعنی خشونت علیه زن

اینجای حرف شان که رسید، خانم صندلی کناری، لبخند زد، به سمت من برگشت، دید که دیدش می زنم؛ برای ش مهم نبود. انگار دل ش همین را می خواست که یکی نگاهش کند و او حرف بزند: یاد جوانی خودمان افتادم، بیست و یک سال ش بود و من ۱۶ساله. به اجبار پدرم زن ش شدم، اما خیلی مهربان بود و خیلی زود، عاشق ش شدم. یک موتور گازی داشتیم و زمستان که هوا سرد می شد، با اتوبوس رفت و آمد می کردیم. کارگر ساختمان بود و فصل سرما که کار می خوابید، روی زمین زعفران کار می کرد، مرا هم می برد اما نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم؛ می گفت بیا که قوت قلب م باشی! سالی یک بار برایم لباس می خرید، یک سال لباس عید و سال دیگر، لباس گرم؛ صورتی و قهوه ای! همیشه رنگ تکراری می پوشیدم اما راضی بودم.

اتوبوس به ایستگاه مقصدم نزدیک شده بود؛ زوج جوان هم آماده بودند که پیاده شوند و من نمی دانستم بالاخره کت قرمز به تصویب رسید یا بارانی نارنجی؟ تصمیم گرفتم این بار تا ته خط کنار همسفرم بنشینم. چادر را از روی صورتش کنار زده بود، چهل ساله به نظر می رسید اما زیبایی اش خیره کننده بود؛ داشت همچنان حرف می زد: یک روز که از خانه ی پدرم بر می گشتم، پسر جوانی دنبال م راه افتاد و دست بردار نبود، نزدیک خانه رسیده بودم، پا به پایم می آمد و حرف می زد؛ دلم از حرف هاش به هم می خورد، خودم را به خانه رساندم و پیش از آن که کسی ببیند، در را بستم. تا یک هفته از ترس، تنها جایی نمی رفتم؛ فکر کردم ماجرا تمام شده است،  اما نشده بود. سرو کله اش باز پیدا شد. به شوهرم گفتم، رفت سراغ ش و تهدیدش کرد، طرف یک ماهی غیب ش زد، اما یک شب که شوهرم از سر کار برمی گشت، چند نفری کنج دیوار گیرش آورده بودند، زدند و رهایش کردند، یک ضربه به سرش خورده بود، دیگر نتوانست کار کند، نصف بدن ش از کار افتاده بود؛ ضارب از ما بدبخت تر بود؛ نه پول دیه داشت و نه جان زندان. رضایت دادیم، بیرون آمد و فورا ناپدید شد. وقتی این اتفاق افتاد، ۴ ماهه باردار بودم. حالا پسرم شش ساله است، پیش پدرش می ماند، آن ها آشپزی و خانه داری می کنند و من کارگری. بارها خواسته طلاقم بدهد، می گوید ظلم است به پای من بسوزی، اما من نمی خواهم… یک ریز حرف می زد؛ شاید او هم مقصدش را از دست داده بود، اما چیزی نمی گفتم و در سکوت نگاهش می کردم؛ زنی در آستانه ی ۲۷ سالگی که سال ها از سن اش بیشتر نشان می داد ولی صورت ش را با سیلی سرخ نگه داشته بود؛ ماجرای ش به فیلم ها می ماند، فیلمی با قهرمان گمنام که می رزمد برای عشق ش، زندگی اش و شرافت ش… ایستگاه بعدی پیاده شد و من نشسته بودم؛ به آن جومه (جامه) نارنجی و این رخساره نارنجی فکر می کردم، اتوبوس به ایستگاه نخست رسید، همان جایی که سوار شده بودم؛ پیاده شدم، باید راه می رفتم.

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.