جهان خواهد بود

محمدطاهر گاراژیان

«مرغی که نشسته بود بر باره ی توس،»از راه رسید .

خسته و خرسند، ترانه هایش را در آسمان آبی باغ پخش می کرد. مانند تخم تفکر .

چنارها ریشه هاشان رادر هسته ی هست و بود  کوزه ها  فرو می بردند ودر کنار کاج های تناور، قصه گوش می دادند تا کابوس تبر جانشان را تیره نسازد. پرنده ها در دست های به آسمان رفته ی در خت ها آشیانه می کردند واز کف گشاده ی چنار طالع باغ را می خواندند.

مرغی چند بار این ورد را تکرار کرد. «جهان خواهد بود، ما باشیم یا نباشیم .» وباد های بی تاب صدای او را می دزدیدند. کوزه های دیروز و فردا از لابه لای ریشه ها با دهان گشاده حسرت خویش را فریاد می زدند. بی هیچ صدایی .واحیرتا! استاد کار گِل، بی هیچ حسی از شادی یا اندوه ایستاده بود نگه می کرد وپیش کاران به هرسو می دویدند .

استاد، کوزه ی  لب پریده را به سویی افکند. سبوی مویه کرده را به درخت گلی آویخت. وجوجه های اندوه و هیجان از کوزه برون زدند و باغ را زیر پر گرفتند .

فریاد خمره ای بلند شد وبازار مجادله گرم که  : «این چرا و آن چگونه؟ کار جهان رو به تمام است. اینک در پایان این هزاره ی آلوده ، من؛ این منِ یگانه می روم ومی دانم فردای دیگری نخواهد بود و خورشید فراموش خواهد کرد که به مرغ ها دانه های نور را برساند.» از لابه لای سبز درختی مرغی خواند : «ما چیز زیادی نمی دانیم تنها مجلدات مفصلی از ترانه ی خود را با ترجیع من .من. من. با صدایی کش دار در جان باغ می ریزیم .ولی هستی پس از پرواز ناگزیر مرغ های آبی، خاکی وآسمانی، روی پایه ی خود ایستاده است.» و صدای کوزه های تهی یا سبوهای کف به لب و بلبله ی صراحی با حیرت خمره ها، همراه بوده است. خاک آب خورده دمی زد که : این مرغ بافته های ساکنان بستان را پنبه می کند. پرنده گفت: من می بینم که حتی درخت ها در برگ ریز و بهار تکرار می شوند. و دگرگونی قانون بی تبصره ی باغ است. و جهان می گردد، هرچند ما ایستاده  ونگران شب را سحر کنیم. آن گاه تنها، تن های کوزه های خشک، تن های سر به دوش یک دیگر، تن ها ی جانشان آزرده از دویدن دنبال آب و خاک، دنبال میر و ماه و خان گفتند : آواز کثیف و خاکی این مرغ  جان مارا خسته می کند . ودر اندوه وداغ فردای سوخته ی باغ ، ازخود تهی  شدند. و پلک های خسته و سنگین شان را بر هم نهادند. دربیداری خود دیدند که آن پرنده ی بی رنگ  بر سبز ترین  شاخه، چیزی شبیه این ترانه را تکرار می کند:

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم ، همان خواهد بود

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.