جنگ تحمیلی و نقش زنان نیشابور , زنی در خط مقدم جنگ

 

15من متاهل بودم و دو تا پسر داشتم، یکی اول دبستان و یکی شیرخوار، هر دو خواب بودند، بوسیدم شان. رضایت همسرم را البته از قبل گرفته بودم….

 من نرفته بودم که روی تخت بیمارستان بخوابم، با اولین هلی کوپتر مجددا به خط مقدم برگشتم

آزاده مهدیار/ جنگ، پدیده ای که برای برخی با گوشت و پوست و استخوان لمس شد، یادگارهایی به جای مانده از سال های دفاع، خاطراتی آن قدر زنده و آن قدر شگرف است که هر شنونده ای را متاثر می کند. صحبت از شب های عملیات و سر کردن روزها با بی آبی و زیر خمپاره دشمن، دیدن صحنه شهادت دوست و بچه محل و همشهری در تک دشمن، سخن از خلوص و ایمان رزمندگان آن سال ها و… حرف هایی نیست که حتی نوجوانان امروز میهن کم در باره اش شنیده باشند. اما شنیدن خاطراتی این چنین، از زبان یک «بانوی» رزمنده، اتفاقی است که کم تر افتاده است. در این روزها که خاطره مقاومت جانانه شیرزنان و شیرمردان سرزمین مان در دفاع از مرزهای ایران، به مناسبت سالگرد آغاز هجوم ناجوانمردانه رژیم مخلوع عراق به کشورمان زنده می شود، سراغ بانویی رزمنده و جانباز رفته ایم که شنیدین یاد آن روزهای حماسی از زبان او ما را با تصویری دیگری از جنگ و رزمندگان آشنا می کند. تصویر حضور زنان در صحنه مردانه ترین پدیده زندگی بشر.

بتول خورشاهیان، متولد ۱۳۳۰ در نیشابور، در این گفت و گو روزهایی را روایت می کند که دفاع از میهن و اعتقاد و هم وطن، زن و مرد نمی شناخت.

این که یک زن خودخواسته، وارد معرکه ای شود که بسیاری از مردان از آن بیم دارند، برای بسیاری به سختی قابل فهم است؛ شما چه طور قدم در راه مبارزه گذاشتید؟

سابقه مبارزاتی من به سال ۴۲ و مبارزات علیه شاه برمی گردد زمانی که تنها ۱۲ سال داشتم، رزمندگی من در زمان جنگ نیز مربوط است به اواخر دی ماه ۶۲ تا اوایل سال ۶۳ که در سه عملیات والفجر ۵ و والفجر ۶ و خیبر شرکت کردم. بعد از شهادت برادرم قسم خوردم به جبهه و خط مقدم بروم و به همین دلیل در اولین فرصتی که پیش آمد از طرف سپاه داوطلبانه عازم شدم.

اعزام به جبهه برای شما راحت اتفاق افتاد؟

من برای اعزام به جبهه مدتی پیگیر بودم، اواخر دی ماه بود یک شب در بیمارستان شب کار بودم که ناگهان آمبولانسی جلو درب بیمارستان توقف کرد. راننده از نیاز جبهه به پرستار گفت و این که اگر آماده ای یا علی! من هم خدا را شکر کردم که به آرزوی م می رسم. آخرین دیدار را با خانواده ام به عمل آوردم و راهی شدم.

واکنش خانواده به تصمیم تان چه بود؟

من متاهل بودم و دو تا پسر داشتم، یکی اول دبستان و یکی شیرخوار، هر دو خواب بودند، بوسیدم شان. رضایت همسرم را البته از قبل گرفته بودم. بچه ها را به خانم و آقایی که یک واحد خانه در اختیارشان قرار داده بودم سپردم و از مشهد با هواپیمای سی یکصد و سی به کرمانشاه رفتم. قرارگاه ما در باختران کرمانشاه بود و در آنجا هنگام قرائت زیارت عاشورا، اعلام کردند اتوبوس ها آماده حرکت به سمت جبهه هستند. سوار بر اتوبوس هایی که گِلی کرده بودند و صندلی هم نداشت، حرکت کردیم و ظهر فردای آن به اهواز رسیدیم.

و بعد چطور از خط مقدم سردرآوردید؟

در اهواز اعلام کردند هرکس می خواهد در بهداری به مداوای مجروحان بپردازد و هرکس هم تمایل دارد خط مقدم را انتخاب کند. من هم که منتظر این لحظه بودم عازم شدم. اولین عملیات والفجر ۵ بود که اواخر بهمن شروع شد و اندکی بعد هم والفجر ۶٫ این دو عملیات زیاد سنگین نبود و بیشتر برای گُمراه کردن ذهن دشمن بود. تا این که سوم اسفند ماه ساعت نه و نیم شب، عملیات خیبر با رمز «یا رسول ا…» آغاز شد که بسیار گسترده و عظیم بود و در همان عملیات روز چهارم اسفند ماه متاسفانه دشمن از گاز شیمیایی خردل استفاده کرد و بسیاری از رزمندگان از جمله خود من شیمیایی شدیم. آن اقدام دشمن متاسفانه شهید و جانباز زیادی به جای گذاشت. (خانم خورشاهیان با یادآوری آن لحظات می گرید و با گفتن این که «خیلی سخت بود» می شد تا حدی آن چه گذشته بود را در تصور آورد و همپای او گریست.)

پس شما همان جا مجروح شدید؛ بعد چه شد؟

ما لشکر ۵ نصر بودیم و همراه با سایر مجروحان به بیمارستان خاتم الانبیا منتقل شدیم اما من نرفته بودم که روی تخت بیمارستان بخوابم، با اولین هلی کوپتر مجددا به خط مقدم برگشتم.

شما در جبهه به جز پرستاری فعالیت دیگری هم انجام می دادید؟

من جزو معدود خانم هایی بودم که مبارزه می کردم، علاوه بر آن به خاطر تخصص م به وضعیت مجروحان هم رسیدگی می کردم. مشخصات هر مجروح را و اگر پیامی داشت، می گرفتم، اما جالب توجه بود که هیچ کس آه و ناله  و درخواست کمک نمی کرد، جز ذکر «یا حسین» و «یا زهرا» چیزی دیگر شنیده نمی شد. (باز هم گریه امان ش نداد و با ذکر خاطره ای دگرگونی حال ش را بهتر می شد درک کرد):

در همان زمان پسربچه ای را آوردند که هر دو پای ش از زانو قطع شده بود ولی هنوز زنده بود، مادرش را صدا می زد، من هم به او گفتم من مادرت هستم، هر چه می خواهی بگو. گفت: «به امام بگو من نمی ترسم» من هم گفتم: چشم پسرم، می گم. بعد هم کنار گوشش اشهد… گفتم تا تکرار کند، اواخر ذکر بود که چشمان ش را برای همیشه بست.

این زن رزمنده خاطره ای دیگر هم بیان کرد:

در منطقه که بودیم چند روزی آب نرسیده بود، تا این که یک تانکر آب آوردند و همه ما که لیوان های پلاستیکی قرمز رنگی داشتیم از آن آب برای خود ریختیم، به لیوان که نگاه می کردیم نصف آن آب گِل بود و گفتند از کارون آورده اند، اما شاید کسی باورش نشود، آنقدر آن آب گوارا بود که هنوز طعم آن را فراموش نکرده ام.

وضعیت مجروحیت شما چگونه و از چه ناحیه ای است؟

من یک سوم ریه ام را از دست داده ام، پوست م هم در اثر گاز خردل آسیب جدی دیده است، چشمان م هم تحت تاثیر گاز شیمیایی کم سو شده بود که در کشتار حجاج در مکه سال ۶۶ در اثر شکنجه آل سعود بینایی یک چشمم را کاملا از دست دادم. الان جانباز ۴۰ درصد هستم به دلیل از کار افتادگی.

از کشتار سال ۶۶ مکه بگویید؟

من در مکه مسئول پخش اعلامیه بودم که با حمله نیروهای نظامی آل سعود رو به رو شدم و با این که مجروح شدم اما خیلی مقاومت کردم، تا این که از ناحیه سر دچار ضربه شدم و به زمین افتادم، دو هفته در دست آنها اسیر بودم. وی با بغض ادامه می دهد: در دست آل سعود آنقدر اذیت شدم که قابل گفتن نیست و همان جا هم بینایی چشمم را در اثر شکنجه از دست دادم.

از دوران پس از جبهه و مبارزات بگویید.

بعد از جبهه به شغل خودم یعنی پرستاری پرداختم و بعد از بازنشستگی برای تحصیل در رشته مدیریت جهانگردی به دانشگاه رفتم و مدرک کارشناسی گرفتم. من ورزشکارم و سال ها در نیشابور سرپرست تیم کوهنوردی بنیاد شهید بودم، در رشته آمادگی جسمانی هم مقام قهرمانی کشور را دارم. خدا را شاکرم که چهار پسر با تحصیلات عالی را تحویل جامعه داده ام و این بزرگ ترین ثروت من است.

سخن آخر:

من در خراسان جانباز شاخص شناخته شده ام اما در مدتی که نیشابور بودم، یک بار در خانه مرا نزدند و سراغی از من نگرفتند، نه سپاه و نه بسیج و نه… در نیشابور به غیر از خدماتی که از بنیاد شهید دریافت می کردم، مورد بی مهری قرار گرفتم و الان که حدود هشت سال است به مشهد آمده ام در اینجا زندگی می کنم، وضعیت بهتر است و تکریم و احترام نسبت به امثال ما بیش تر است. مصاحبه ها و سخنرانی های زیادی داشتم و کتاب زندگی م هم به زودی منتشر می شود. من از لحظه ای که اولین خشت کمیته و سپاه را در نیشابور گذاشتند جزو اولین همراهان  بوده ام و شاید همین باعث شده حالا از برخی رفتارها برنجم و دلخور باشم.

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.