تنها گزینه ی روی میز ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

پشت در خانه مانده ام. کلیدم آن سوی در است. کسی در خانه نیست و تا سه ساعت دیگر، نه راه پیش دارم و نه راه پس! سر ظهر است و احتمالا موقع استراحت بعد از ناهار؛ این رسم پس از ناهار خوابیدن که معمولا ویژه ی ما شهرستانی هاست، شده اسباب درد سر؛ یعنی به هر کسی بخواهم زنگ بزنم، احتمالا یک دل سیر، حرفِ مگو نثارم کند. تنها گزینه ی روی میز، در نبود کلید، اتوبوس است. اگر تا به حال در چنین شرایطی گیر نیفتاده اید، حتما یک بار امتحانش کنید. یعنی کلیدتان را مثل مِستر بین جوری که خودتان هم متوجه نشوید، بگذارید توی جیب آن یکی لباستان و بعد در اقدامی انتحاری، لباس دیگرتان را بپوشید و از خانه بیرون بزنید! بعد در حالی که تشنه و گرسنه اید و دلتان می خواهد هر چه زودتر به مأمنی برسید و بر نازُکای کاناپه یَله شوید، دستتان را ببرید توی جیب مبارک و فریاد کوتاهی از سر ناامیدی بکشید و بگویید: نهههههههههههههه!

فقط یادتان باشد زمانی از این فکرها به سرتان بزند که اوج کارتان نباشد و بعدا ناچار نشوید برای جبران مافات، تا خروسخوان بیدار بمانید و انگشت هایتان بدون نیاز به فرمان مغز، کاملا خودکار روی صفحه کلید فرود آیند و گزارش تایپ کنند!

به لطف هایپر مارکت های شبانه روزی، یک بطری آب خریده ام و دارم به کیک گنده، گاز می زنم. توی اتوبوس نشسته ام و زمین و زمان را شاکرم که چنین غول آهنی مهربانی برای راحتی جسم و جانم در اختیارم گذاشته است؛ حسّم مانند علاء الدین است که غول چراغ جادو را مُسخّر خود کرده و خود را مسخره ی او!

باری، تک و توک آدم توی این سفینه ی نجات نشسته اند و منِ بی مقصد، در حال شهرگردی هستم. اول مسیرم را به سمت فلکه ایران انتخاب می کنم؛ آخر چاره ی دیگری ندارم ! اما جوری رفتار می کنم انگار با اراده ی خودم دارم کاری را انجام می دهم! در مسیر طولانی تا فلکه ایران، حتی یک مورد هم پیش نمی آید که از خوردن و آشامیدن باز بمانم؛ با خودم می گویم: واسه آدم شکمو همیشه فرصت خوردن پیدا میشه! خیلی زود به فلکه ایران می رسیم و حالا باید تصمیم بگیرم کدام مسیر را انتخاب کنم؟ اگر تا خیام بروم، هم فاصله‌ی بیشتری پیموده ام، هم به دیدار جناب خیام و باغِ بهشتش رفته ام و هم از مسیر سبزش لذت برده ام؛ پس با یک تیر چند نشان زده ام! از همه مهم تر می توانم بیشتر وقت کشی کنم و تا به خانه برسم، یکی هست که در را باز کند و دیگر به یک شی بی جان اعصاب خُرد کن به نام کلید، نیازی ندارم.

اتوبوس خطِ خیام جان حرکت می کند و باز هم خلوت است؛ ایستگاه دوم دختر خانمی سوار می شود و چون همه ی صندلی ها جز دو تا خالی ست، عدل می آید و کنار من می نشیند؛ لابد فکر می کند از تنهایی می ترسم! می پرسد: ساعت چنده؟ به گوشی اش اشاره می کنم و می گویم: نگاش کن!

می خندد و می گوید: خاموشه! زمان را می گویم و مشغول تماشای اطراف می شوم. دوباره می پرسد: سر ظهر میری خیام؟ داستانم را برایش می گویم و برای آن که عبرتش شود و دیگر سوال شخصی نپرسد، مفصل تر برایش توضیح می دهم. با خنده می گوید: خب می رفتی محل کار همسرت کلید می گرفتی یا بهش زنگ می زدی که واست بیارتش. می گویم: هیچ کدومش ممکن نبود؛ بر خلاف دفعه ی قبل توضیح اضافی هم  نمی دهم. برای آن که سوال بیشتری نپرسد،  این بار من از او می پرسم؛ راستش را بخواهید این حقه بیشتر وقت ها جواب می دهد؛ یعنی اگر کسی شما را سوال پیچ کرد، شما هم سوال پیچش کنید و دست احتیاط، مدیونید اگر روزی این فن را به شما زدم و بخواهید بَدَل بزنید! از او می پرسم: دانشجویی؟ می گوید: نه؛ سال بعد دانشجو میشم.پس از آن، یک دل سیر از خودش برایم حرف می زند جوری که وقتی به ایستگاه آخر می رسیم، هنوز حرف های زیادی برای گفتن دارد. می گویم: پس بیا کمی در باغ بچرخیم. می پذیرد و تا پایان گردش به حرف زدن ادامه می دهد…

 

به اشتراک بگذارید:


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.