ترافیک سنگین بیکاری  و بازار داغ بساط  برچینی ; زد و خورد سنگین و تمام نشدنی با بساطی فروشان

 

فروغ خراشادی/ ترافیک سنگین است، سه بار چراغ راهنمایی و رانندگی رنگ عوض کرده اما ماشین ها در هم قفل شده اند. نه می توانی پیاده شوی و نه بنشینی؛ حتی نمی دانی چه خبر است. به نظر می رسد برخورد چند ماشین ، خیابان را مسدود کرده باشد. فردوسی جنوبی مثل یک کلاف سردرگم شده است با هزار گره کور ! پس از مدتی، راهی باز می شود و خودروها از باریکه  ی ایجاد شده رد می شوند. به بازار روز می رسیم. کانون ازدحام؛ ازتصادف خبری نیست ولی ازچهره های خونین و خسته چرا! پای پلیس هم وسط ماجرا است . گویا زد و خورد بین ماموران ستاد رفع سد معبر و یک دستفروش رخ داده است.

پیاده می شوم و به آن سو می روم، در این نیمروز آتش بار، عرق و خون به هم آمیخته، از میوه و سبزی تا جوراب و حوله ، کف خیابان است. با این که تب و تاب مساله فرو نشسته است، اما مردم همچنان در صحنه اند. دستفروش های خیابان فردوسی همه جمع اند و هر لحظه به تعدادشان اضافه می شود، گویا همه به هم خبر داده اند و آمده اند تا از سرنوشت همکارشان مطلع شوند.

مرد میانسالی که دارد زیر لب ناسزا می گوید، توجهم را جلب می کند، به سراغش می روم و از چند و چون ماجرا می پرسم. سرِ درد و دلش باز می شود: سال ها در خیابان امام بساط می کردم، تعدادمان زیاد نبود اما جایمان همیشه ثابت بود. ماشین شهرداری که می آمد بچه ها خبر می دادند و سریع نخ سفره را می گرفتم و پشتم می انداختم و می دویدم توی کوچه  یا پاساژ. همان زمان هم مغازه دارها چشم دیدن ما را نداشتند و به ما می گفتند «نان آجر کن»!  گاهی پر مامورها  به پرم می گرفت و خرج دو هفته ی خانواده ام باد هوا می شد، اما باز هم خوب بود. بالاخره امورات مان می گذشت و با همین درآمد بخور نمیر، دختر عروس کردیم و پسر داماد. پسرم هم ور دست خودم است، فرستادم ش کارگر بنا شود، اما دوام نیاورد. زمستان خرجی نداشت و تابستان هم توان. حالا تعداد مان زیاد شده است آخر کلی کارخانه تعطیل شده و مردم باید نان بخورند، چه کاری از دست شان برمی آید؟ یا باید دستفروشی کنند، یا خلاف ؛ نمی شود که بمیرند. همین یک سال پیش، دامادم را هم آوردم توی کار. از شرکت که بیرونش کردند، داشت دق می کرد؛ زنش پا به ماه بود که آوردمش…»

به او می گویم تا آن جا که می دانم بازارچه هایی برای شما و همکاران تان  سامان دهی شده است و با اجاره ی پایین می توانی با خیال راحت به کسب و کارت برسی. از کوره در می رود می گوید: یک عمر توی خیابان امام بوده ام، مشتری ثابت دارم ، حالا کجا بروم؟ اجاره ی پایین ؟! پیش پرداخت یک میلیون و ماهی سیصد تومان برای آن ها پایین است ، نه من که از بی کفنی زنده ام ! خانمی آن سوتر لیف و کیسه ی حمام می فروشد، صابون و سنگ پا! صدایم می زند که خرید کنم؛ می گویم شما چرا از بازارچه های ترمینال کفکدک، احمدآباد یا همین دروازه عراق که نزدیک است، غرفه نمی گیرید؟ به جای این که تا وسط خیابان بساط می چینید، با این ترافیک سنگین، حرکت ماشین ها لاک پشتی شده ، نه مردم آسایش دارند، نه شما آرامش! می گوید من که وسط خیابان نیستم، هر کس اعتراض دارد، به این خیابان نیاید، ما برای پیاده ها این جا هستیم، سواره ها که ما را حساب نمی کنند.

از این که نگاه طبقاتی این گونه بین مردم جدایی افکنده، جا می خورم. در نظر او مردم یا «ما و هم پا » هستند یا «آن ها و غیر». به وضوح می بینم که هر طیف هم دغدغه های خودش را دارد، سواره نگران زمان است  و پیاده، در گیر قیمت. صدای کاسبان و مغازه داران محل هم بلند می شود: هلو می خرم از میدان بار، کیلویی ۲۰۰۰ تومان ، ناچارم بفروشم ۳۵۰۰؛ معلوم است می روند از روی گاری جمع می کنند چون ۲۵۰۰ است. او هم ۵۰۰ سود می کند، من هم؛ اما مردم نمی دانند ۱۰۰۰ تومانش خرج مغازه است! روزی یکی دو بار هم ماموران ستاد سد معبر می آیند، یا جمع شان می کنند یا دعوا می شود، گاهی بین خودشان هم زد و خورد می شود سر این که چه کسی جای نزدیک تر به خیابان نصیبش شود. مغازه های ما پشت این آشوب گم شده است. حالا من میوه می فروشم، آن یکی لباس، جلوی مغازه اش همان لباس را با قیمت پایین تر می دهند، وقتی زن و بچه ی خودم جنس ارزانتر می خرند، معلوم است سرنوشت من مغازه دار چه می شود؟

مردم کم کم پراکنده می شوند، ماموران ستاد سد معبر هم می روند سراغ خیابان دیگری؛ دستفروش خاطی را هم که می برند آن جایی که عرب نی انداخت !

من می مانم و پرسش هایی که  شاید محمدعلی سیرجانی، معاون خدمات شهری شهرداری بتواند پاسخ دهد:

می گوید هنوز یک فیش پرداختی از بازارچه های ترمینال کفکدک، پشت میدان بار یا فردوسی جنوبی نیامده است. یعنی هیچ کس از این بازارچه ها استقبال نکرده است درحالی که با پراخت ماهانه ۱۰۰ هزار تومان می توانند غرفه بگیرند! نمی شود درسطح شهر پراکنده باشند؛ هم به سیمای شهر آسیب می رسد و هم ترافیک سنگین ایجاد می شود. مردم هم شاکی هستند، نمی توانند در پیاده رو ها حرکت کنند، خیابان هم که جا برای سوزن انداختن نیست. کسبه ی محله ها هم شاکی هستند، حق دارند، مالیات می دهند، عوارض می دهند، سرمایه  بند کرده اند و اجاره می پردازند. اگر چه در همه ی دنیا شغل دستفروشی و جود دارد، اما نمی توان اجازه داد که دستفروشان هر جا خواستند، بساط کنند.

از سیرجانی (معاون خدمات شهری شهرداری نیشابور) درباره ی احتمال وجود مکانی که در مرکز شهر باشد و بشود همه ی دستفروشان را آنجا سامان داد، می پرسم؛ مکانی که سر راه مردم باشد، در مسیر کار و خانه شان. جایی که دستفروشان بتوانند با هزینه ای اندک ( نه به گفته ی خودشان یک  تومان پیش و سیصد تومان ماهانه)، درآمدی داشته باشند، دکان داران هم خیالشان آسوده باشد و چهره ی شهر هم آشفته به نظر نیاید.

از شب بازار بلوار جمهوری می گوید و این که ۳۰۰ دستفروش از طریق این شب بازار ها، امرار معاش می کنند. از چهار شنبه بازار می گوید و فرصتی که می تواند به روزهای دیگر هفته هم گسترش یابد.

معاون خدمات شهری شهرداری نیشابور می گوید چنانچه یک نفر به عنوان نماینده ی دستفروشان به ما مراجعه کند و درخواست مکتوب ارایه دهد، ما می توانیم غرفه های ۱۵ مترمربعی در محل کنونی چهارشنبه بازار، در اختیار دستفروشان قرار دهیم تا در قالب یکشنبه ، چهارشنبه و جمعه بازار،  به ارتزاق بپردازند. حتی می توان آن جا را به «هرروز بازار» تبدیل کرد و آنان، برای همیشه در آن جا مستقر شوند. سیرجانی این پیشنهاد را به عنوان راهکاری عملی و موثر بیان می کند و ابراز می دارد وظیفه ی ستاد رفع سد معبر، برخورد با متخلفین است. پیشنهاد او، گزینه ای است که می تواند مورد بررسی قرار گیرد اگر چه برای این فعالان اقتصادی خرده پا، انتخاب نماینده یا هر فعالیت صنفی و قانونی دیگر، در حالی که به عنوان یک صنف به رسمیت شناخته نمی شوند، در هاله ی ابهام است.

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.