تا دم مرگ زندگی  کنیم

فروغ خراشادی

«میان ستاره ای» یا «در میان ستارگان» فیلمی ساخته و پرداخته ی کریستوفر نولان است یعنی هم کارگردان است و هم با مشارکت برادرش جاناتان، فیلمنامه نویس. این اثر، به سبک همیشگی نولان، فیلمی خوش ساخت و قاعده مند از کار درآمده  و برای ساختش هم  از یک فیزیکدان نظری مشاوره گرفته شده است و اگر چه تخیلی است، اما در علمی بودنش جای حرف و بحث نیست !

«متیو مک کانِی» به نقش کوپر، از پس کارش خوب برآمده است اما «آن هتوی »به جای آمیلیا و «جسیکا چیستن» در نقش مورفی، فقط بازی قابل قبولی دارند.

این فیلم که در سال ۲۰۱۴ میلادی اکران شده است، محصول بریتانیا و ایالات متحده امریکا است و با استقبال خوب گیشه و منتقدان رو به رو شده است.

از موضوع فیلم که تلاش جانفرسای آدمی بر سر بقا است و به واسطه ی پیشرفت علم در دوره ای آخرالزمانی، سفر از طریق کرم چاله ها را پیشنهاد می دهد و زندگی در یکی از سه سیاره ی اطراف یک سیاهچاله را برای نوع بشر پیش بینی می کند، بگذریم، پی رنگ داستان عشق و انسانیت است .

اگر چه نمایش نولان در زمینه ی علمی و جلوه های ویژه ی اثر، خوشایندتر از ارایه ی نسبت های حسی و احساسی بین کاراکترها است، اما در بیان کلی ارتباطات انسانی و زیر و بم های عاطفی، همانند اکثر فیلم هایش نسبتا موفق بوده است.

و اما فیلم از بررسی روابط بین افراد خانواده ی کوپرِ کشاورز که پیش از این خلبانِ فضانورد بوده، آغاز می شود؛ پسری نوجوان و سر به راه و دخترکی باهوش که به نظر می رسد موجوداتی ناشناخته سعی دارند با او تماس بگیرند و پیغامی مخابره کنند!

فیلم از همان آغاز به رابطه ی احساسی پدر و دختر، بیشتر می پردازد در حالی که تمرکز این رابطه نه بر پیوند خونی که به نسبت هوشی این دو هم مرتبط است. عشق میان این دو که به واسطه ی ایجاد فاصله، به رنجشی عمیق تبدیل می شود، نیرو محرکه ی مورفی(دختر) برای رسیدن به جایگاه پدر و هم سویی با او, به رغم دوری روز افزون شده است .

آن سوی ماجرا پدر و دختری دیگر نیز با همین نوع ارتباط دیده می شوند؛ وجه تمایز این دو ارتباط اما، تفاوت رفتارهای انسانی آن هاست : جایی که پدری خانواده ی آسیب پذیرش را برای رسیدن به فردایی بهتر برای ساکنان زمین می گذارد و می گذرد، پدری دیگر، تنها به فکر نجات جان دخترش است؛ «عشق عمومی» در برابر عشقی خودمدار!

همین نکته بعدها در جایی دیگر هم رخ می نماید؛ هنگامی که آمیلی به خاطر عشق شخصی، تیم نجات سیاره ی زمین را مجبور به انتخابی از سر ناچاری می کند. این صحنه  و پرده های مشابه آن، گویا از تاثیر بی چون و چرای والدین در شکل گیری شخصیت فرزندان حکایت دارد به گونه ای که بازتاب حضورشان حتی در نبودشان، به جبری محتوم بدل می شود! هر چند ممکن است نولان توجهی به این موضوع خاص نداشته باشد، که از او به عنوان یک کارگردان چند بعدی و چند وجهی نگر بعید است، اما تمرکز مخاطب را هنگام تماشای فیلم به خود معطوف می کند.

مورفی بزرگ شده و ادامه دهنده ی راه پدر است، اگر چه او هم برای نجات خانواده اش دست به نیرنگ می زند( با آتش زدن مزرعه) اما به انسانی دیگر آسیب نمی زند و به قیمت نجات خود و عزیزانش، حاضر به قربانی کردن یا وسیله کردن دیگران نمی شود. اگر چه مادر زمین دیگر فرزندان خود را نمی پذیرد، اما او، مادر همه ی زمینیان می شود و فرزندانش را با سخت کوشی و ابداع شیوه ای نوین، نجات می دهد. از راه کاووش های علمی اش، شرایطی را خلق می کند تا پدرش را از سفر بی بازگشت به ناکجا آباد، برهاند و به مقصد امن و آرام برگرداند. تنها پس از رسیدن به مقصود و آسودگی خیال از نجات پدر است که ماموریتش را انجام یافته می داند و زندگی اش را کامل می بیند. پایان فیلم با پایان یافتن زندگی مورفی همراه است، اما این مرگ خود تولدی عظیم است برای نسل بشر! فیلم یادآوری می کند که بقای ما در خلا ممکن نیست، بدون هوا، آب و انسان هایی که به آن ها عشق بورزیم و به خاطر آن ها تا دم مرگ، زندگی کنیم …

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.