به بهانه ی قتل فجیع کیانا (عشق و نفرت)

حبیب اله قربانی

کارشناس ارشد مطالعات جهان

قتل جان سوز کیانای نازنین، بریدن گلوی همسر در چند هفته پیش، فاجعه ی هولناک کشتار دسته جمعی سربازان توسط یکی از هم خدمتی ها در هفته ی گذشته و …، نشان دهنده ی نهایت بیزاری و تنفری است که عاملین این جنایات نسبت به گروه و اجتماع خود داشته اند.  علاوه بر این جنایات تاسف بار، اخبار تصادفات، خودکشی ها، نزاع ها، اختلاس ها، مفاسد و…، که هر روزه چون بمب از فضای رسانه های رسمی و به ویژه از فضای مجازی، بر سر ایرانیان فرود می آید، به شدت در جامعه بذر نا امیدی و بی اعتمادی را می پراکند. به هر حال، اگر چه نمی توان بر رسانه ها خرده گرفت و با ندیدن و نشنیدن و نشناختن مشکلات، راه به جایی برد ولی بی اعتمادی به وجود آمده از این اخبار، خود مصیبت دیگری است که مصائب اجتماعی را تشدید می کند. به نظر می رسد با توجه به وخامت آسیب های اجتماعی که مورد توجه رهبر انقلاب نیز بوده است؛ در صورت تداوم قصور و بی توجهی مسئولان، باید در انتظار حوادث تلخ تری نیز باشیم. در این یادداشت تلاش شده است تا از منظر اجتماعی به ریشه های جنایاتی از این دست توجه شود. بی شک این فجایع علل گوناگونی دارد و لازم است همه ی متخصصان رشته های مرتبط به خود آمده با واکاوی این حوادث هولناک و تکیه بر نظرات علمی ، تا خیلی دیر نشده، نظام اجتماعی را از بحران های پیش رو نجات دهند.

دو مفهوم «عشق» و «نفرت» بیانگر حد اعلای «هماهنگی» و یا «تضاد» بین فرد و گروهی است که در آن زندگی می کند. گروه ممکن است متشکل از زن و مرد، فامیل، قوم، هم کیش و یا تمامی کسانی باشد که در محدوده ی مرزهای جغرافیایی مشخصی زندگی می کنند. به اعتقاد جامعه شناسان هماهنگی و تضاد از بدیهیات زندگی گروهی است. هر چه اعضای یک گروه بیشتر به هم شبیه باشند و صفات مشترک بیشتری داشته باشند، هماهنگی، مهر و محبت و در نهایت عشق آن ها به هم بیشتر است. به همین دلیل اعضا و رهبران گروه ها، همیشه در تلاش اند که اختلافات گروهی را کم کرده و یا آنها را منطقی جلوه دهند تا یگانگی و انسجام گروهی افزایش یابد. عشق به گروه (خانواده….ملت) بالاترین درجه ی هماهنگی و انسجام گروهی است. بدون انسجام و عشق به گروه، هیچ کس تن به فداکاری و ایثار، که از ملزومات پیروزی، موفقیت و توسعه  ی یک جامعه است؛ نمی دهد. وقتی در جبهه ها، رزمنده ای پوتین های نو خود را در می آورد تا به هنگام عبور از روی مین، به کشورش زیان کمتری برسد یا فردی که برای نجات جان یک حیوان جانش را به خطر می اندازد، عاشق است. عشق است که انسان را به اعلی علیین رهنمون شود. به قول مولانا گر نبودی عشق عالم کی بودی.

«نفرت» برخلاف «عشق» بالاترین درجه ی تضاد و از هم گسیختگی گروهی را نشان می دهد. تنفر یا انزجار عبارت است از گرایش به رفتاری شریرانه و آزار دهنده نسبت به یک فرد یا وابستگان ، او که می تواند به اشکال مختلف از نگاهی تمسخر آمیز و نیش خندی کوچک تا رفتاری ددمنشانه تر از حیوانات، بروز پیدا کند. گفته می شود مرز بین عشق و نفرت به تار مویی وابسته است. در رفتار انسان ها ممکن است یک حادثه و گاه حتی در کسری از ثانیه، نفرت جایگزین عشق شده و اشرف مخلوقات رفتاری مرتکب شود که «اسفل السافلین» موجودات چنان نمی کنند. به راستی کدام حیوان می تواند نسبت به هم جنس و هم نوع خود، مانند آخرین مصیبت شهر ما، با این شدت بیرحمانه رفتار کند.

اگر «عشق» حد اعلای هماهنگی و انسجام فرد با گروهی است که در آن زندگی می کند و حاضر می شود به خاطر گروه(خانواده، قوم،…،ملت) از جان خود بگذرد، «نفرت» منتها درجه ی تعارض و ضدیت فرد با گروه است که به او این امکان را می دهد تا بر روی تمامی آموزه ها و ارزش های انسانی و اسلامی پا گذاشته و شدید ترین جنایات و خیانت ها را مرتکب شود. نهادینه شدن نفرت در وجود افراد همچون سمی مهلک و کشنده است که هستی و سلامت اجتماعی را به کام نابودی می کشاند. نفرت و درجات خفیف تر آن، کینه توزی و عداوت در داخل کشور، به بهانه های مختلف، به طور نگران کننده ای در حال بسط و گسترش است. هر روزه نمونه های گوناگونی از نفرت، کینه توزی و دشمنی در عرصه ی فعالیت های خانوادگی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی-آموزشی افراد قابل مشاهده است. بدون تردید قتل کیانا، فقط یک نمونه از نتایج انزجار و بیزاری در جامعه است. با نگاهی عمیق تر، استفاده از مواد غیر استاندارد در مواد غذایی، یا بی توجهی به استاندارد جاده ها و خودروها و …، نمونه های دیگری هستند که هر ساله هزاران انسان پیر و جوان از این اجتماع را به کام مرگ ناخواسته می برند ولی این رفتارهای ضد اجتماعی، کمتر مورد پی گیری و حساسیت افکار عمومی می شوند.

درباره ی علل پیدایش نفرت، پژوهش های روانشناختی که توسط پرفسور «سمیر زکی» و همکارانش انجام شده،  حاکی از قرابت معنی دار فعالیت مدارهای عصبی نفرت و عشق در یک ناحیه از مغز است. این تحقیق توضیح می دهد که چرا نفرت و عشق به رفتاری ختم می شوند که از نظر شدت با هم مشابه هستند. به نظر این محققان تفاوت اصلی میان عشق و نفرت در این است که در هنگام عاشق بودن، بخش های اصلی قشر مخ که با داوری سرو کار دارند، تعطیل می شوند، حال آنکه در زمان نفرت فقط بخش کوچکی از این ناحیه ی مخ کارکرد خود را از دست می دهد. در هنگام تنفر و بیزاری، بر خلاف دوره ی عاشقی، دیدگاه داوری و ارزیابی رفتار اعضای گروه باعث می شود تا فرد در جستجوی مجازات، فجیع ترین جنایات را رقم بزند.

اما از دیدگاه جامعه شناختی نفرت و بیزاری و جنایات مرتبط با آن دلایل دیگری دارد. نخستین علت به مسائل آموزشی جامعه ارتباط می یابد. نظام آموزشی وظیفه ی جامعه پذیری اعضای جامعه را به عهده دارد. جامعه از انسان های بسیار گوناگونی از نظر جنسیت، نژاد، مذهب و اندیشه تشکیل شده است. پرسش اساسی این است که نظام آموزشی تا کجا توانسته اعضای جامعه را طوری تربیت کند که توانایی تحمل مخالف خود را از جنبه های ذکر شده داشته باشد؟ در جوامع ابتدایی، از نظام آموزشی خبری نبود. نژاد و مذهب، نفرت انگیز ترین جنایات را دامن می زدند. در جوامع معاصر، تنفر، چهره  های مختلفی به خود گرفته است. امروزه موضوعات اقتصادی، سیاسی و …، زمینه شکل گیری تنفر در نهاد اعضای جامعه را به وجود آورده است. آیا محتوای کتب نظام آموزشی و کسانی که با آموزش مردم سر و کار دارند و به عبارتی الگوی رفتاری آحاد مردم هستند، در راستای تنفر زدایی اقدامی انجام داده اند؟

علاوه براین نقش ناکامی و نابرابری اقتصادی-اجتماعی را نباید در نهادینه شدن تنفر در میان طبقات اقتصادی ضعیف نادیده گرفت. واقعیت این است که رابطه ی مستقیمی بین توزیع ناعادلانه ی ثروت و فرصت های زندگی (اختلاس ها در سطح کلان و تبعیضات سازمان یافته در ادارات محلی) با فقر و فساد وجود دارد. چه خوب و چه بد، رشد شدید حاشیه نشینی و  فاجعه ی بیکاری و …، در کنار آن بهره مندی بدون زحمت برخی از مقربان به منابع بی پایان ثروت و قدرت و احترام، جامعه ی ایران را به دو طیقه ی برخوردار و غیر برخوردار تقسیم کرده است. طبقه ی متوسط نوپای دوره ی اصلاحات، با توجه به پیامدهای حکومت پوپولیست ها نه تنها در طول ریاست جمهوری قبل، بلکه در دوره ی یازدهم نیز به تدریج دست شان از ثروت و قدرت تهی شده و به جمع  طبقه ی ضعیف جامعه پیوستند. به همین خاطر عده ای معتقدند که جامعه ی امروز ایران از دو طبقه ی ضعیف و قوی تشکیل شده است. وقتی تضاد طبقاتی تشدید شده و فاصله ی پولدار و بی پول، نجومی می شود، تنفر و بد خواهی در وجود افراد نهادینه می شود. در این وضعیت هر کس به دنبال یافتن علل بدبختی خود، انگشتش را به سویی نشانه می رود و با انتقام و خشونت، به دنبال تسکین آلام و دردهای خود است. زمان خواهد برد تا طبقه ی ضعیف به قول مارکس به خود آگاهی رسیده و عامل اصلی بدبختی و مصیبت خود را شناخته و در جهت رفع آن متحد و  منسجم شود.

ادامه دارد..

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.