به بهانه ی شهریور ماه سالیاد زمستان سرای نوخسروانی های خراسانی مهدی اخوان ثالث(م – امید )(۱۳۶۹ – ۱۳۰۷ )

حجت حسن ناظر

رهنورد زمستان       

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب/

 و اندر آب بیند سنگ/

دوستان و دشمنان را می شناسم من/

زندگی را دوست می دارم ، مرگ را دشمن. /

امید قصه گوی نو خسروانی ها ، قصه پرداز مویه های غریبانه ی خراسانی ، رندی دیگر از تبار خیام حکیم این کهن ابر رند آفاق تحیر و حکمت ، دیگر گونه هومری پس از حکیم توس هومر ایران، اخوان گذشته از هفت خوان ، فرهیخته نگاهبان سنگر نیما ، راوی دلخسته ی افسانه های رفته از هر یاد، قاصدی در وطن خویش غریب، شاعر آتش زاد ، سخن سالار لولی وش ، ادبی مرد نیک آیین دشت خاوران فرهنگ پوش ، معمار سخن پردازی در کتیبه ای تاریخ پیوند ، دستان سرای دریاد ها نهان ، باستانی  سترگ سرایشگر سپهر کلمه و کلام ، چاووشی خوان غربت آدم درغریبستان وجود، سخن پیشه ی زهر ملامت چشیده ، خنیاگر خاک پر فریاد، زمستان سرای ارغنون ساز، شاعری مهربان چونان کبوتر و هوشیار چونان مار، یادگار عصمت غمگین اعصار ، آنکه گاه گاهی یادش می آمد که : آه ، آه گریه هم کاری است ، فرهنگی مردی محزون ، مغموم و معترض که ابرهای همه عالم شب و روز در دلش می بارید، خالق (آخر شاهنامه، زمستان ، ارغنون ، از این اوستا ، عاشقانه ها و کبود ، عطا و لقای نیما ، بدعت ها و بدایع نیما ، بهترین امید ، قاصدک ، دوزخ اما سرد ، درخت پیر و جنگل ، در حیاط کوچک پاییز در زندان ، تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم ، زندگی می گوید اما زیست باید ).

روایتگر درختان عقیم ریشه شان در خاک های هرزگی مستور، جوینده ی یک جوانه ی ارجمند ، امید خراسانی ، رند ایرانی ، رند آریایی ، نقب زنی از توس به یوشیج ، شعرآذینی و فرهنگ آیینی مردمی با بیش از چهار دهه قلم زنی و قلم ریزی ، یار قدیم و هم مونس ندیم و هم نیز رفیق شفیق عماد خراسانی ، محمد قهرمان ، مرتضی کاخی ، دکتر شفیعی کدکنی ( م ، سرشک ) ، نادره شاعری نادره کار که از دامچاله های زمستانی سرای سپنج به دور خیزی آگاهانه رهیده ، واکوچیده و رهاگردیده ، اخوان خوان جهان را به ریزه خواران وا نهاد و در پایان عمری مفید ، فرهنگ گسترانه و پالوده در سخن و در سایه سار سخن سرای توس آرمید.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و

لغزان است

وگر دست محبت سوی کسی یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون

 ابری شود تاریک

چو دیدار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من !

ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان

بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ،

بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.