بخواب که ما هم بخوابیم ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

شب را خوب نخوابیده ام. انگار با کتک از خواب بیدار شده باشم؛ بدنم له است و چشمهایم پف آلود! باید ساعت ۸ و ربع صبح جایی باشم و الان که یک ربع به هشت است، زمان زیادی ندارم. تصمیم می گیرم تاکسی بگیرم همین که می خواهم عرض خیابان را طی کنم، اتوبوس پیدایش می شود. دست بلند می کنم و بیرون از ایستگاه، نگه می دارد. گویا شانس آورده ام؛ چون وقتی می پرسم سمت خیابان ایستگاه هم می روید، می گوید: بشین!

می نشینم و زیر شال گردنی که تا روی دهانم بالا کشیده ام، دهن دره می کنم جوری که اسب آبی شرمنده شود و بعد سرم را به شیشه می چسبانم. هنوز چند متری نرفته ایم که ماشین در ایستگاه توقف می کند و یک آقای درشت اندام با هیبتی عجیب و غریب وارد می شود. راننده از جایش تکانی می خورد اما با اشاره ی همان آقای مسافر دوباره سر جایش می نشیند.

ریش بلند و فرخورده با کلاهی که شبیه جنگجویان “فراسوی قرون” است، توی دلم را می لرزاند. چشمانش آرام، سیاه و عمیق است و هیچ نشانی از خشونت ندارد اما حسابی آدم را میخکوب می کند. یک چیزی شبیه نیزه توی دستش گرفته که بیشتر نقش عصا را برایش ایفا می کند. از تعجب دارم شاخ در می آورم. به ته اتوبوس نگاه می کنم اما جز من کسی نیست. من، راننده و این آقای عجیب و غریب!

به راننده می گویم: آاااااقاااا نننننگه ددددار؛ پپپپیاده می ششششم!

مرد به سمتم می آید و با اشاره ی سر می گوید: بشین. و خودش روی صندلی کناری می نشیند. آب دهانم توی گلویم یخ زده است؛ آخر این چی بود که من سوار شدم؟

آرام و یواشکی گوشی ام را از توی کیفم در می آورم تا به کسی تلفن کنم. صفحه ی گوشی ام را که باز می کنم، تصویر مشابهی می بینم. دیگر شک ندارم که عقلم را از دست داده ام؛ نفس کشیدن برایم دشوار شده است و صدایی شبیه “خس خس” از گلویم بیرون می آید. مرد عجیب و غریب می گوید: تا من این جا هستم، تو بخواب! از لحن صدایش خنده ام می گیرد؛ خیالم راحت می شود که آزاری ندارد و احتمالا این لباس نمایش را پوشیده تا همسو با کسانی که امروز به سوی آرامگاه کوروش سرازیر شده اند، به ایران باستان ادای احترام کرده باشد. این آرامش خیال، مسیر تنفسم را باز می کند و زبانم توی کامم می چرخد و می گویم: بازیگر تئاترید؟ لباستان جالب است اما آرایش مو و صورت، خیلی اغراق شده است. بدون آن که نگاهم کند، می گوید: هذیان می گویی؟ بیدار شو بانو! این بار دیگر خنده ام می گیرد و می گویم: تو بخواب که ما هم بخوابیم!

مثل این که صاعقه به من زده باشد، از حرف خودم جا می خورم؛ حال “مامور اسمیت” در فیلم ماتریکس ۳ را دارم وقتی گفت”هر چیزی پایانی داره” و دوباره این حرف را تکرار کرد و متوحش شد و ناگهان از درون متلاشی !

من هم دارم از درون متلاشی می شوم؛ کسی از پشت سر دست روی شانه ام می گذارد و می گوید: پاشو؛ رسیدیم ایستگاه؛ از قطارت جا نمونی!

چشم هایم را باز می کنم؛ جای مرد باستانی روی صندلی کناری خالی ست و خانمی که بالای سرم ایستاده می گوید: خیلی خوش خوابی! وحشت زده ساعتم را چک می کنم؛ فقط ۴ دقیقه به قرارم زمان دارم. از اتوبوس می پرم پایین و یکی از تاکسی های منتظر در ایستگاه راه آهن را سوار می شوم و آدرس می دهم.

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.