ایستگاه آخر

فروغ خراشادی/ باران تند می زند. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. حرکت آب روی شیشه ی اتوبوس، شهر را شبیه نقاشی های آبرنگ تصویر می کند. زیر سقف ایستگاه شمار زیادی ایستاده اند. مثل همیشه، شمار بانوان بیشتر است.

درهای اتوبوس باز می شود؛ کارت ها یک در میان شارژ دارد و  ندارد؛ برخی به امید ایستگاه دیگر می نشینند و برخی همان جا پیاده می شوند تا کارتشان را شارژ کنند. دو خانم و یک کودک هم وارد می شوند؛ کارتشان خالی است. یکی از خانم ها پیاده می شود و دیگری به همراه کودک منتظر می ماند. خود را به کیوسک می رساند و جلدی بر می گردد؛ پیش از آن که پایش را روی پله بگذارد و سوار شود، در اتوبوس بسته می شود. خانم به سمت آینه ی جلو اشاره می کند؛ بال بال می زند که راننده در را باز کند. خانمی که داخل است، حواسش به بچه است و وقتی به خود می آید که ماشین حرکت می کند. یکی از مسافران می گوید: آقا نگه دار؛ یه خانم پشت در منتظره!

 و راننده می گوید: می خواست قبلا سوار بشه.

خانم همراه می گوید: آقا خواهرم جا موند؛ بچه ش پیش منه!

 اما راننده دیگر جواب نمی دهد و می رود. زن جوان گوشی اش را بر می دارد و به خواهرش زنگ می زند. می گوید در نخستین ایستگاه پیاده می شود اما نه کارت دارد و نه پولی همراهش است و نمی داند با بهانه گیری بچه چه کند؟ یکی از مسافران، برایش کارت می زند. او هم با رسیدن به ایستگاه، پیاده می شود.

دختر جوانی توی ایستگاه ایستاده است. سریع بالا می آید؛ از همان در،  پسر جوانی هم وارد می شود. با نگاهش دختر را تعقیب می کند؛ دختری با لباس فرم مدرسه که به نظر می رسد ۱۶ یا ۱۷ ساله باشد.

می آید و کنارم می نشیند. چهره اش مضطرب است و پوست کنار ناخنش را با دندان می کند. گه گاه به پسر نگاه می کند و زود نگاهش را می دزدد. از من می پرسد کدام ایستگاه پیاده می شوید؟ می گویم ایستگاه آخر! می گوید مسیرتان کجاست؟ می پرسم مسیر خودت کجاست؟ مسیرش را می گوید.

پریشان خاطر است و نمی خواهم از چند و چون ماجرا بپرسم؛ اما حس می کنم باید کمکش کنم؛ مگر می شود زن باشی و تجربه ای چنین آمیخته به ترس و تنش نداشته باشی؟!

به ایستگاه آخر نزدیک می شویم و دختر جوان می گوید: از جلوی دبیرستان مثل سایه دنبالم آمده است؛ اگر برادرم ببیند، روزگارم سیاه است. باور کنید من اصلا نمی شناسم ش.

 باورش می کنم؛ اگر چه باور من نه ارزش اخلاقی به ماجرا می دهد نه مشکل این دختر جوان را حل می کند.

به یاد پوسترهایی می افتم که این روزها در فضای مجازی در مخالفت با مزاحمت های خیابانی دست به دست می شود؛ پوسترهایی برای رفع آزارهای کلامی، فیزیکی، تعقیب و نگاه های آزار دهنده. با شرایطی که هم اکنون با آن مواجهم، شاید جای خالی پوسترهایی در حمایت از زنان، به ویژه از جانب مردان خانواده بیش از پیش احساس می شود؛ دختری که کنارم نشسته، از برادرش بیش از مزاحم خیابانی می هراسد.

به ایستگاه می رسیم؛ همراهی اش می کنم. به نظر می رسد که پسر جوان دست از تعقیب کشیده است؛ به پیچ خیابان می رسیم؛ خانه اش نزدیک است. می رود. می مانم. از دور می بیننم که وارد خانه می شود. بر می گردم. می روم پی کارم…

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.