اگر همپا داشته باشی… ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی- روی صندلی می نشینیم، دفترچه یادداشتم را برمی دارم تا یکی دو جمله بنویسم؛ به گمان م بهترین شیوه ای که بشر برای مقابله با فراموشی اختراع کرده، نوشتن است!

دختر جوانی که کنارم نشسته با کنجکاوی وصف ناپذیری حرکت خودکار را روی کاغذ دنبال می کند و می گوید: تو گوشی ت نرم افزاری نداری که یادداشت برداری؟ می گویم: اینجوری کیفش بیشتره و حس لحظه همراه با دست خطت ثبت می شه.

به دست خط ام نگاه می کند و باز می گوید: خب با ایموجی حس لحظه بهتر نشون داده می شه؛

تازه با این خط کج و کوژ چجوری می تونی بخونیش؟

هر دو می خندیم؛ آخر حرف حساب گفته. در پاسخ می گویم: لطفش به همینه که گاهی خط خودتم نتونی بخونی؛ راست ش نوشتن روی کاغذ مث خوندن کتاب کاغذیه؛ بوی کاغذ یه چیز دیگه س!

اتوبوس به ایستگاه رسیده و دختر جوان پیاده می شود. من هم از جایم برمی خیزم تا دو خانم مسن روی صندلی بنشینند.

چون جایم را به آن ها داده ام، اصرار می کنند که وسایلم را نگه دارند؛ من هم می پذیرم و کنارشان، وسط اتوبوس می ایستم. به نظر می رسد حرف شان را از همان جایی که ناتمام گذاشته اند، از سر می گیرند: آره جانم؛ گفتم همون جور که واسه دخترت «ساید» طلب کردی، واسه نوه من م باید بخری؛ بهش گفتم تا وسایل تکمیل نشه، اسم عروسی نبری! هر چند لحظه نگاهی به من می اندازد و می گوید: دروغ می گم؟! و بدون آن که پاسخی بگیرد، گفت و گو را با مخاطبش ادامه می دهد.

دیگری می گوید: خوب گفتی؛ اما جوونا به حرف ما گوش نمی دن؛ نوه ت اعتراض نکرد؟

دوباره همان خانم اولی می گوید: چرا؛ اما به پدرش گفتم اگه این جوری بفرستی  خونه بخت، مردم چی فکر می کنن؟! والا نمی گن که خانمی کرد و با کم و زیادش ساخت…

خانم دومی حرف‌های او را تایید می کند: درسته خواهر! دختر خودم یک نمونه ش؛ از اول به کم قانع نشد، الان هم همه چی واسش مهیاست اما طفلی دختر خواهرم…

اتوبوس توقف می کند؛ شمار زیادی از مسافران در این ایستگاه پیاده می شوند؛ صندلی های جلویی خالی شده و من هم وسایلم را از خانم ها می گیرم و می روم آن جا بنشینم. زوج جوانی به اتفاق دختر کوچکشان سوار شده اند و در ردیف کناری من می نشینند. دختر کوچولو صندلی جدا می خواهد؛ می آید کنارم می نشیند. با قد و قواره ای که دارد و به نظر می رسد هنوز ۵ ساله نشده، حاضر جواب است و روان حرف می زند. رو به مادرش می گوید: یادت باشه از او دوچرخه ای بخریم که شیدا داره؛ متوجهی؟ شیدا!

پدر با نگاهی عتاب گونه به همسرش می گوید: تحویل بگیر خانوم! مث سرکار علیه حرف می زنه.

مادر بی توجه به اعتراض همسرش، می گوید: بهتر از دوچرخه ی شیدا واست می خرم عزیز دلم؛ اون که چیزی نیس!

دخترک با تاکید می گوید: نخیر؛ همون که گفتم؛ عینهو دوچرخه ی شیدا!

مادر با قربان صدقه می گوید: چشم، چشم…

پدر که حسابی کلافه شده است، می گوید: این جوری که پیش میره، فردا روز به کمتر از «پورشه» راضی نمی شه!

صدای زن به آرامی شنیده می شود که: امیدوارم شانسش از شانس مادرش بهتر و بیشتر باشه بچه م.

باید پیاده شوم و ادامه ی گفت و گوی این سه نفر را به خودشان واگذارم. هوا خنک است؛ نه سوز سرما دارد و نه چندان کم جان است؛ پیاده روی می چسبد؛ اگر همپا داشته باشی که بهتر…

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.