اهدای اعضای سرباز ۲۰ ساله به ۱۲ نفر

امیر حسین دهنوی

24محمد ۱۳ ساله بود که بعد از دریافت مدرک سیکل درس را کنار گذاشت و برای کمک به پدرش در تامین امرار معاش زندگی وارد بازار کار می شود.پدر محمد سنگ کار بود و چند سالی همراه با پدرش به سنگ کاری می رفت اما خودش به آشپزی علاقه داشت به همین دلیل سنگ کاری را کنار گذاشت و در یک رستوران مشغول به کار شد.چند سال به همین منوال گذشت تا برای همکاری با یک رستوران به یکی از شهر های شمال کشور می رود و در آنجا به کارش ادامه می دهد.محمد در این سال ها به دلیل اخلاق خوبش به پسر مهربان و دوست داشتنی  خانواده تبدیل شده بود.خانواده محمد قبل از گذراندن دوره سربازی دختری را برایش نشان می کنند و  صحبت های اولیه را هم انجام می دهند تا بعد از پایان سربازی به عقد هم در آیند.

او با توجه به فرارسیدن دوره سربازی برای گذراندن دوره آموزشی به هادی شهر یکی از شهرهای آذربایجان غربی اعزام می شود که بعد از پایان دوره آموزشی به بخش نشتاورد شهرستان تنکابن فراخوانده می شود.در حالی که در ۲۸ تیر ماه ۹۵ همراه با هم خدمتیش سوار بر ترک موتور بود با یک دستگاه پژو پارس تصادف می کند که بعد از ضربه شدیدی که به سرش وارد می شوود به بیمارستان منتقل می شود.

حسن حصاری پدر محمد می گوید: وقتی تصادف کرد از بیمارستان به ما زنگ زدند. اول گفتند دست و پایش شکسته اما وقتی رسیدیم دیدیم می خواهند عملش کنند. نصف شب در بیمارستان شهید رجایی تنکابن او را جراحی کردند و گفتند حالش رو به بهبود است. ما هم به خانه برگشتیم اما ساعت ۳:۳۰ بامداد همان روز، همسرم از خواب پرید و گفت: <<قلبم نمی زند، حتما برای محمد مشکلی پیش آمده>> فردا صبح، زنگ زدند گفتند پسرتان ایست قلبی کرده.

پدر در پاسخ به سوال خبرنگار ما که چه زمانی متوجه مرگ مغزی فرزندتان شدید می گوید: همسرم چند روز قبل از اینکه پزشک ها این خبر را به ما بدهند می دانست محمد برگشتنی نیست چون پسرمان به خوابش آمده و گفته بود: <<گریه نکنید و اعضای بدنم را ببخشید. >> این موضوع را به من هم گفت تا اینکه ۱۰ روز بعد از بستری شدن محمد، دکترها خبر مرگ مغزی شدنش را به ما دادند.از شرایط حال مادرش می پرسم پدرش می گوید: سه روز از فوت پسرمان گذشته اما هنوز گریه به چشمانش نیامده، می گوید محمد در خواب گفت گریه نکنید. حتی به فامیل ها هم که ناراحتی می کنند می گوید گریه نکنند

خانواده محمد با توجه به مرگ مغزی فرزندشان پیشنهاد اهدای اعضای بدنش را از بیمارستان به آنها اعلام می کنند پدرش در می گوید: یک دقیقه بعد از اینکه خبر را به من دادند، به یاد همان صحبت خانمم افتادم که گفته بود محمد به خوابش آمده و خواسته اعضایش را اهدا کنند. وقتی خبر را به خانمم دادم. پرسید امیدی نیست؟ گفتم پزشک ها می گویند دیگر راهی ندارد. همانجا تصمیم گرفتیم اعضایش را اهدا کنیم. وقتی محمد راضی است، ما هم راضی هستیم.

با موافقت خانواده محمد با اهدای عضو اعضای بدن محمد به ۱۲ نیازمند اهدا می شود پدر محمد با توصیف احساسش می گوید: حس می کنم محمد زنده است. حس می کنم قلب و حنجره اش در بدن یک انسان دیگر، می تپد و حرف می زند. خوشحالم که روحش زنده است. این تصمیم یک کار انسان دوستانه است. به نظرم خانواده هایی که در این شرایط هستند هم باید این کار را انجام دهند.

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.