الوداع ای تخت شاهی الوداع    الوداع ای ملک ایران الوداع

قحط دراصفهان وتسلیم شدن سلطان حسین صفوی به محمود افغان

بعـدازسه مـاه محاصـره ی شـهر اصـفهان توسط سپاهیان محمود افغان ،  در بـازار وچهـارسوق این شهر، نـان وگوشت و اقسام مأکولات قـدری یافت می شـد، بعـداز آن گـوشت خر وشـتر فروختـه می شـد و قیمـت بـارگیری در اصـفهان به دوازده تومـان رسـید. بعـدازچنـد روز بیست و پنـج تومـان می خریدند و آنقدرطول نکشیدکه حماری را به   پنجاه تومان می خریدند .بعداز آن، آن هم پیدا نشد، بنای خوردن سگ و گربه نهادنـد.سـیاح گویـدکه روزی ازخانه ایلچی فرانسه به بیرون آمـدم و به خانه بالیوز انگلیس می رفتم. در پیش سـرای او، زنی دیـدم که گربه ای راگرفته بود، می خواست ذبـح کند وگربه به او آویخته، دست او را زخم کرده بود. فریادی کشـید من به زن اعانت کردم.گربه را ذبح کرد. و درعرض چهار ماه مردم بنای خوردن گوشت انسان کرده، پنج نفرقصاب به این امر مشغول  بودنـدکـه مردم راگرفتـه،ســر ایشـان را بـه سـنگ کـوفته، می فروختنـد. و مرده تـازه را دیـدم کـه در بـازار ران هـای او را بریـده، می خوردند .اهالی شـهر اصـفهان را عادت نبودکه آذوقه سالیانه درخانه خود جمع نمایند و همه از بازار نان وگوشت می خریدند و فکر محاصـره به خاطر نمی آوردنـد و از اطراف نیز آوردن جنس متغیرشد و به فکرقلعه داری نیفتادندکه مردمان را ازشـهر بیرون کنند و تدارک آذوقه نمایند و می گفتندهنگامه ای ست که دو سه روزه می گذرد. آخرکار به جائی رسیدکه پوست درختان را به وزن و قیمت دارچینی می فروختند و در هاون کرده، می کوفتند. چهار وقبه از آن ده تومان قیمت داشت و پوست کفش کهنه وچاروق کهنه،جمع(کرده) می جوشانیدند و آب آن را می خوردند. مردم درکوچه ها وگذرها افتاده،جان می دادند. دختران باکره، زنان صاحب جمال بی صاحب که آفتاب برسر ایشان نمی تافت. اول جواهر و زر وگوهرخود را برسر نهاده، فریاد و افغان می کردند وجان می دادند. شهر ازلاشه ایشان پرشد. مردی از میرزایان شاه سلطان حسـین، مشاهـده این حالات کرده، هرچه داشت صـرف عیال خود نمود دیگرچیزی در بساطش نمانـد و دل بر هلاک اهل و اولاد خود نهـاد. هرچه از مـال شب باقیمانـده بود، داده،سه وقبه طعـام مهیا کرد اهل و اولاد و اقوام خـود راجمع و گفت: ای نور دیـدگان، این طعـام آخر ماست. می خواهم که شـما درکوچه و بازار نیفتیـد وجان به خواری نـداده باشـید وطعام غیر از این نیست. پس میرزای مزبور زهر هندی درطعام کرده، همه بخوردند و درب خانه بسـتند و بمردند.

(سر انجام ) شاه سلطان حسین (صفوی )از خواب غفلت بیدار شد لباس فاخر خود را بیرون اورده ولباس یاس وماتم پوشید واز سرای بیرون آمد ودرمیدان واسراق خلق را می دید که از قحط هلاک شده اند رحم وشفقتش به هیجان آمد ودر حالی که به آوازی بلند می گریست وداع نهاده و ودر شهر می گردید ومی گفت :

الوداع ای تخت شاهی الوداع    الوداع ای ملک ایران الوداع.

فردای آن روز شاه سلطانحسین چند نفر از معتمدان را برای مکالمه نزد محمود افغان روانه کرد  ودختر خود را نیز تجهیز کرده و توسط معتمدان به نزد محمود فرستاد وسپس خود نیز به نزد وی رفت واو را دربغل گرفت وچشم اورا بوسید وگفت تقدیر ازل تاج وتخت ایران را از من گرفته به شما لایق دید .و پس از مبارک باد گفتن بیان داشت تا امروز در ممالک ایران شاه من بودم والحال تاج وتخت ومملکت همه را به تصرف میرمحمود دادم وبه تحت حکم اودر آمدم .

منبع: سفر نامه کروسینیسکی(یادداشتهای کشیش لهستانی عصر صفوی)ترجمه عبدالرزاق دنبلی، با مقدمه وتصحیح دکتر مریم میر احمدی، انتشارات توس ،تهران ۱۳۶۳، ص۶۳- ۶۴-۶۵)

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.