استاد پورعطایی هم در گذشت

خنیاگرانی که خورشیدوار خاموش می شوند

غم اش در نهان خانه دل نشیند

استاد پورعطایی هم در گذشت

سیمین سلیمانی/ چند روز اخیر خبری تلخ خاطر همه دوستداران هنر موسیقی را مکدر کرد … سکوت سنگین دوتار و حنجره طلایی استاد پورعطایی که ای کاش آن طور که در نوایی، فریاد سوزناکش ماندگار شد و می خواند «الهی ور افتد نشان جدایی» نشان از جدایی می افتاد …

قصد من از این یادداشت علاوه بر گرامی داشت یاد استاد، مساله دیگری است که متاسفانه گریبان همه ما را گرفته و آن شناختن هنرمندان پس از مرگ ایشان است؛ سریال لغو کنسرت ها را در نیشابور به یاد داریم، سال گذشته استاد پورعطایی بنا بود در نیشابور اجرای برنامه داشته باشد که لغو شد و این پرسش به جاست که مردم چطور هنرمندان حقیقی را بشناسند؟ وقتی برنامه استادی که به خاطر موسیقی نواحی خراسان در جهان شهرت یافته در خود خراسان جایگاه اجرای برنامه اش این چنین است، دیگر چه انتظاری باید داشت؟ اینجاست که حکایت «آب خوردن کوزه گر از کوزه شکسته» معنا پیدا می کند.

استاد پورعطایی در همان زمان در گفتگویی با ایسنا گفته بود «وضعیت اجرای موسیقی مقامی خراسانی در خراسان خوب نیست؛ من صدها متن از اشعار موسیقی خراسانی را در اختیار دارم و در تمام آن‎ها یک بند خارج از مناجات و شکر خداوند وجود ندارد و در چنین شرایطی خود خراسان که سرزمین کهن این موسیقی است در حد بسیار پایین‌تری از سایر نقاط کشور از نظر اجرای همین موسیقی مقامی دارد که این مایه تاسف است.»

متاسفانه به هر دلیل مردم نیشابور نتوانستند اجرای برنامه استاد پورعطایی را در آن جا ببینند و چه فرصتی از دست رفت و ما چه فرصت هایی را نادانسته از دست می دهیم، در آخرین روزهای عمر استاد که ایشان در بیمارستان امام رضا مشهد بستری بودند به ملاقاتش رفتیم و شاهد بودیم که این هنرمند که بیش از نیم قرن از عمر خود را وقف هنر ایران کرده در یک اتاق محقر با تهویه نامناسب بستری بود و من آن روز فقط به این فکر کردم که برای جلوگیری از هجوم فرهنگ بیگانه لازم نیست سنگر ببندیم فقط کافی است فرهنگ خود را بشناسیم… ما نباید نسبت به فرهنگ موسیقی خراسان… لباس خراسان… تمدن خراسان بی تفاوت باشیم و برای این بی تفاوت نبودن نیاز است که مسئولین امر نیز همتی به خرج داده و راه را برای این شناخت باز کنند .

وقتی خبر وداع استاد با دار فانی در شبکه های تلویزیونی و اجتماعی پیچید، چند روزی صدای نوایی نوایی استاد در خانه ها بلند بود. کاش قبل از مرگ او به نوای نوایی اش گوش می دادیم، هنر و موسیقی مقامی یک تفاوت عمده با بسیاری از هنرهای دیگر دارد و آن این است که درگیر رنگ و ریا نشده و هنوز دوتار و موسیقی مقامی ساز دل است… هنری که هنرمندانش ساده و بی آلایش اند و از جنس خود مردم هستند و جایزه های جهانی شان را در بوق و کرنا نمی کنند. اما چه فایده وقتی ما همیشه دیر می فهمیم!

چه بسیار پورعطایی هایی را از دست دادیم، چه بسیار مشکاتیان هایی را از دست دادیم و حالا تنها افسوس دوستداران آن ها بجا می ماند و بس! و نصیب ما فقط افتخار میزبانی مزار این بزرگمردان است در زادگاه شان! و بعد که از حضورشان ناکام می مانیم لب می گزیم و آه می کشیم؛ این دیوارهاست که اجازه نمی دهد خورشید بتابد چرا که هنرمندان واقعی مثل خورشید می مانند حتی اگر بعضی ها(!) به داخل اتاق دربسته و بدون پنجره بروند خورشید، عیار و بی محابا کار خود را می کند و گرما و نور می بخشد و کسانی که در اتاق حبس هستند متضرر می شوند. پنجره ها را باز کنیم خورشید زیباست و مرغ های وحشی بسیاری بر بام نشسته اند که اگر پرواز کنند دیگر بر بام نخواهند نشست…

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.