از دولت عشق  …

فروغ خراشادی

«دیو و دلبر» از مجموعه افسانه های دیو و پریان است. از آن متل هایی که مادربزرگ های هر سرزمینی ورژن بومی اش را برای نوه ها تعریف می کنند و پیش از خواب، به آن ها اطمینان می دهند که در دل هر پلیدی، نوری پنهان است و اگر لایق آن نور باشی، بر تو هم خواهد تابید…

همان طور که پیداست، فیلم این ستون، دیو و دلبر است و به پاس همراهی نوجوانانی که مطالب ما را دنبال می کنند و مادربزرگ هایی که به نورعشق باور دارند، آن را برگزیده ایم و آخرین ورژن اش را هم توصیه می کنیم.

این موزیکال رمانتیک فانتزی، اقتباسی است از فیلم های قبلی و صد البته از داستان اصلی که نویسنده ی فرانسوی» ژان ماری لو پرنس دِ بومو « آن را در نوشته است . هنرپیشه ی جوان «اما واتسن» به نقش «بِلی» زیبارو در کنار «دَن استیونز» به نقش «دیو- ارباب» در این فیلم به ایفای نقش پرداخته اند. « اما» را ازمجموعه فیلم های» هری پاتر» می شناسیم « و «دنیل « را با سریال « دانتون اَبی» . 

بِلی در آغاز فیلم به جای پدرش زندانی دیو می شود و جان پدر را نجات می دهد. به نوعی نور درونش را آشکار می کند و آن را به تنها کسی که در زندگی دارد، می بخشد. در ادامه هم با مهربانی اش، دل ساکنان قلعه ی جادو زده را به دست می آورد. ساکنانی که ابزار و اشیاء هستند اما سخن می گویند. آن ها چشم به راه چنین فرشته ای بوده اند تا طلسم چندین ساله را بشکند و رهایشان کند. از این رو هوای او را دارند. درواقع توجه آنان به بِلی، از سر نیازهست نه عشق بی قید و شرط ! بِلی اما به پدر قول رهایی و بازگشت داده است، از این رودر کمین است تا بگریزد و می گریزد، اما بیش تر از پیش، گرفتار می شود. اولین رو یا رویی ما با ذات واقعی دیو، همین جا است؛ هنگامی که زندان بان، زندانی اش را نجات می دهد بدون هیچ چشم داشتی. چرا که او نمی تواند یا نمی خواهد دیو باشد. بِلی در ازای این فداکاری، از دیو زخمی مراقبت می کند. از این داد و ستد احساسی، حال و هوای قلعه تغییر می کند؛ همان چیزی که همه منتظرش بودند. بِلی در ارتباط با ارباب قلعه چیزهای زیادی می آموزد و به او هم چیز هایی یاد می دهد. گاهی خلق و خوی ارباب را تغییر می دهد و دمی خودش مانند او رفتار می کند. اما از یاد نبرده که پدرش تنها است و تنها دارایی پدر، همین دختر است. وقتی در اوج خوشی و محبتی که به ارباب دیو دارد، غم و گرفتاری پدر را می بیند، بی تاب می شود و این جا عشق خودنمایی می کند. ارباب که سخت شیفته ی دختر است، تاب اندوه معشوق را ندارد و او را برای نجات پدرش راهی می کند. او می داند که امشب آخرین فرصت برای بازگشتن به صورت واقعی اش (انسان)هست، اما از خودش می گذرد تا عشق باقی بماند.

 

بِلی به عنوان یک دختر، نقش اش را به پایان می رساند و باز هم پدر را می رهاند در حالی که فرصتی برای ارباب باقی نمی ماند تا طعم خوشبختی در کنار معشوق را بچشد. آخرین قطرات هستی اش را صرف انسان شدن و به معشوق پیوستن می کند اما به پایان می رسد. اما داستان این جا تمام نمی شود؛ حضور بِلی بی نتیجه نمی ماند و با پذیرش عشق، مسیحی ظهور می کند که نه تنها جان دوباره در ارباب می دمد، بلکه هستی نوینی هم در قالب یک انسان شایسته به او هدیه می دهد. نور درون بِلی- که اکنون بانویی بالیده است- سیاهی جادو را پس می زند و دولت عشق، دولت پاینده می شود.  

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.