ابوالقاسم حسن واعظ نیشابوری

در نیمه ی دوم قرن چهارم هجری یکی از مفسران و محدثان و ادبای نیشابور، به نام ابوالقاسم حسن واعظ نیشابوری، (متوفی ۴۰۶ هـ .ق) کتابی تصنیف کرد به نام عقلای مجانین.

موضوع این کتاب چنان که از نام آن پیداست، حالات و داستان های کسانی است که در تمدن اسلامی به «عاقلان دیوانه» مشهور بوده اند.

«گفتار و اشعار مجانین و دیوانگان در کتب پیشنیان همچون کتاب های«البیان و التبین» از جاحظ (۲۵۵-هـ .ق)، «عقد الفرید» از ابن عبد ربه (درگذشته به سال ۳۲۷)، «فتوحات مکیه» از ابن عربی(درگذشته به-سال ۶۳۸ هـ .ق)، «صفه الصفوه» از ابن جوزی (۵۹۷ هـ . ق) و … خود نشانه ای از وجود طایفه ای به این نام و نشان در فرهنگ اسلامی است که جایگاهی ویژه در جامعه داشته اند. در زبان فارسی نیز «نامه ها» ی عین القضات همدانی (۵۲۵ هـ .ق)، «کشف المحجوب» هجویری (۴۶۵ هـ .ق)، «اسرار التوحید» (قرن-ششم)، «حدیقه الحقیقه» سنایی و مثنوی های عطار و مولانا، آکنده از داستان ها و حکایاتی زیبا درباره ی این دیوانگان دانا و هشیار سر است.در این میان عطار نیشابوری بیش از دیگران با دنیای این شوریده روزگاران انس داشته است؛ به گونه ای که در چهار مثنوی «مصیبت نامه»، «الهی نامه»، «اسرارنامه» و «منطق الطیر» بیش از یکصد و بیست حکایت در حالات و احوال این آشفته نامان آورده است.

«اینان کسانی اند که دیوانگان خردمند نامیده می شوند و مرادشان از این کار این است که (دانسته شود) سبب دیوانگی آنها تباهی از امری مادی، از غذا و یا گرسنگی و یا غیر این ها نیست؛ بلکه از تجلی الهی است بر دل هایشان و واردی ناگهانی از واردات الهی که بر آنان وارد شده و خردهایشان را مقهور ساخته است. بنابراین خردهایشان در بند اویند و برخوردار از شهودش و مقیم بارگاه وی و گردش کننده در گلزار جمالش می باشند. در این صورت آنها خردمندان بدون خِرَدند و در ظاهر به دیوانگان مانند؛ یعنی پوشیدگان از تدبیر و اراده ی خِرَدهایشان؛ از این روی دیوانگان خردمند نامیده می شدند».

عطار که یکی از عقلای برجسته ی عصر خودش است، پیامدهای تلخ آن روزگار را با تمام وجود احساس کرده است. گرفتاری های مردم را حس کرده و چون به طبابت مشغول بوده، بیشتر از دیگران عمق آن را دریافته است.او به ناچار در قالب اعتراض از زبان عقلای مجانین مصیبت های جامعه را به گوش همه می-رساند تا هم آبی بر آتش تأثرات درونی و آلام روحی اش باشد و هم ادای دینی که طبیب عالم عاقلی چون عطار نسبت به مردم زمانه خود احساس می کند و در عین حال نقل این همه از زبان عقلای مجانین ، خود او را از تبعات سختی که بیان این اعتراض ها می توانست به دنبال داشته باشد، مصون بدارد.

عطار از زبان این آشفتگان به بیان دردهای جامعه و مکنونات دل خویش می پردازد. از همین رو قصّه ای و حکایتی می آفریند و شوریده نامی آزاده را شخصیت محوری و زبان بُرنده ی داستان خود می کند، و اعتراض و انتقاد خویش را بر زبان او روان می سازد.

محمود غزنوی دیوانه ای را در ویرانه ای می بیند که آن دیوانه کلاهی نمدین بر سر گذاشته و در اندوه و ماتم فرو رفته است.

بر او چون فرو آمد زمانی
تو گفتی داشت اندوه زمانی

نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد

نه از اندوه خود یک دم گذر کرد

(الهی نامه)

سلطان گفت: غم تو چیست که گویی مانند صد کوه بر دلت سنگینی دارد.

دیوانه پاسخ داد: اگر از کار من با خبر بودی و تجربه ی مرا می داشتی، با اندوهم شریک بودی.

گرت هم زین نمد بودی کلاهی

تو را بودی بدین اندوه راهی

و لیکن در میان پادشایی

چه دانی سختی و درد جدایی

(همان)

انتقاد عطار از اربابان قدرتی است که تجربه ی مشترکی با مردم عادی ندارند و از کار مردم بی خبرند، ثروت دنیا در اختیار آنان است و در میان آرزوی های خود غرق در کامیابی شده اند.درد دیوانه آنچنان سنگینی دارد ،که سلطان مقتدری چون محمود را بی غم و اندوه می شمارد و او را نادان و ناآگاه می داند.

طرح این حکایات در واقع به مبارزات عطار جهت می داده است. این مبارزه گاهی با صاحبان مقام و ثروت و گاهی با اربابان مقام و قدرت بوده و گاهی در مقابل زاهدان ریایی و عابدان ظاهر نما لب به اعتراض می گشوده است.که ان شاءالله در نوشته های بعد همراه با حکایاتی دیگر از عطار به نقد و بررسی این موضوع خواهیم پرداخت.

منابع:

۱- الهی نامه عطار ، مقدمه و تعلیقات شفیعی کدکنی

۲- بوی جان، نصرالله مردانی

نوشته شده توسط : محمداکبری

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.