ابتکاری نو از جانب یک نیشابوری نیک اندیش؛ پیرمردی که منتظر شماست: وقتی عطاری به «بوستان کتاب» تبدیل می شود خواجه: فرق است بین کسی که می داند و کسی که می تواند

 

7علی رغم رشد حیرت آور رسانه های دیداری و شنیداری و گسترش فضای مجازی در دنیای امروز؛ کتاب و کتاب خوانی هنوز نقش سنتی خود را در زندگی بشر از دست نداده است .نگاهی به آمار انتشار کتاب در جهان ، حکایت از نقش پر رنگ کتاب خوانی  در زندگی کنونی آدمها دارد .اما در کشور ما اوضاع چیز دیگری است!آمار ارایه شده از طرف وزارت ارشاد؛ میانگین مطالعه در کشور ما حدود چهار دقیقه در شبانه روز اعلام نموده که در مقایسه با سرانه ی حدود پنج ساعتی مطالعه درکشورهای پیشرفته بسیار اندک است .ایرانیانعلی رغم  داشتن تمدن چندین هزار ساله در مقایسه با  دنیای پیشرفته در حوزه ی کتاب و مطالعه عقب مانده انداما در این وانفسای فرهنگ؛دیدن آدمهایی که عاشق کتاب و کتاب خوانی باشند غنیمتی است که باید قدر آن را دانست .حاج علی سلطانیان بازنشته نیروهای مسلح، یکی از دردمندان این عرصه است. او از بسیاری از منافع آنی خود گذشته و با نگارش چند کتاب و تبدیلبخشی از مغازه اش به کتابخانه؛ گامی عملی و نو در جهت گسترش کتاب خوانی برداشته است.با او در یک عصر سرد زمستانی در محل«مغازه – کتابخانه» اشدیدار کردیم و حاصل این دیدار گفتگوی مختصری است که تقدیم می شود.

 

دوران کودکی ام در روستای عشق آباد (در بقاضی) گذشت در آن زمان مدرسه در روستا وجود نداشت ومن  ابتدا سواد خواندن و نوشتن را در مکتب خانه یاد گرفتم . بعدا پدرم به علت علاقه شدیدمن به علم و دانش،اولین کلاس درس را با کمک اداره آموزش و پرورش در روستا راه اندازی کرد. اولین معلممن آقای تفریشیان بود.پس از آن افتخار شاگردی مرحوم استاد گرایلی را داشتم که بر شخصیت من تاثیر زیادی داشت،اومرا  با دنیای شگفت انگیز کتاب و کتاب خوانی آشنا کرد .در دوره نوجوانی به همراه پدر و خانواده به گلبونقل مکان کردیم و در روستای مهدی آباد ساکن شدیم  ..پدرم مباشر عبداله برقعی (مالک) بود و در آن زمان با بزرگ مالک منطقه؛ آقای سعیدی نیز ارتباط داشتیم و خاطراتی از او به یاد دارم که در کتابهایم نقل شده است .در دوره جوانی جذب نیروهای مسلح شدم وابتدا در لشکر مشهد و سپس در پادگان دور افتاده «چهلدختر» به خدمت مشغول شدم.علی رغم نظامی بودن؛ شوق مطالعه مرا را رها نکردو تنها گمشده ام در پادگان کتاب بود که با همراهی و مساعدت یکی از هم خدمتی ها؛ این کمبود هم جبران شد. استوار غلامعباس شعبانی با در اختیار گذاردن کتابخانه شخصی اش دریچه ای دوباره به رویم گشود . در این شرایط،من با ورزش و کتاب انس گرفتم و به تربیت روح و جسم همزمان مشغول شدم . کم کم با نوشتن نامه های اداری،شانس خود را در نویسندگی آزمودم .اینجا بود که فهمیدم حساسیت کار من با قلم بیشتر از کار با تفنگمی تواند باشد .مهمترین این نامه ها؛ نامه ای بود که برای دادخواهی همکاران به دادستان انقلا ب آبادان در اوایل انقلاب نوشتم که حتی مرحوم خلخالی آن را تحسین کرد .خواندن و نوشتن کم کم برایمبه نیاز ی مبرم تبدیل  شد تا اینکه اولین کتابم را در باب عرفان و به درخواست مادرم (که در سن ۹۶ سالگی در روزهای اخیر از دنیا رفت)منتشر کردم .در مقدمه یکی از کتابهایم آمده است :

آنچه که این حقیر را به نوشتن وادار کرد در تایید این عبارت است که» بخوانیم تا بیشتر بدانیم و بیشتر بدانیم تا بهتر به وظایفمان عمل کنیم «لذا من این کتاب را نه از دیدگاه یک نویسنده و محقق و پژوهشگر؛ بلکه صرفا از باب بیان تجربیاتی است که از  پنجاه سال انس با کتاب و کتاب خوانی بدست آورده ام .

کتاب اولم در باب عرفان

برای اهل دل شیرین تر از جان

کتاب بعد مرد آسمانی

ندانی هیچ تا آنرا نخوانی

کتاب سومین خوشه است و خرمن

که باشد فصل فصلش پند در پند

کتاب چهارم با رنج بسیار

که باشد حاصل یک عمر در کار

و درباره نیشابور قدیم در بخشی از کتاب  بوستان  جوانمردان می خوانیم :. بسیاری از شهروندان سن بالا  از گذشتگان خود نقل می کنند که روزگاری در ابر شهر (نیشابور) دوازده هزار قنات رو به قبله وجود داشته است و من در کودکی خود شاهد بودم در روستا سطح آب بقدری بالا بود که وقتی گودالی حفر می کردیم روز بعد پر آب می شد اما متاسفانه امروز در همان محل باید یکصد و پنجاه مترزمین حفر شود، تا به آب برسیم . شاید بتوان گفت علل این مساله یکی حفر چاههای عمیق مجاز و غیر مجاز، خشکسالی طولانی و تجاوز انسان به حریم طبیعت است.در اینجا خالی از لطف نیست با یادی از خیام این گفتگو را به پایان برسانیم .:خیام به اتفاق همسر و فرزندش به قصد استفاده از وجود استادانی در ری و دیداری با دوست خود خواجه نظام الملک ابتدا به ری و سپس به اصفهان سفر می کند او در جواب پیشنهاد خواجه در باره حکم حکومت خراسان می گوید:« نمی پذیرم» وبعد از اصرار خواجه می گوید  : فرق است بین کسی که می داند و کسی که می تواند؛ من می دانم خواجه و تو می توانی.

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.