آن خاکستری مرموز

مجموعه داستان های کوتاه (نوشته ی سیما رحمتی)

پیشکش به مصطفی بیان ، موسس ودبیرانجمن داستان سیمرغ نیشابور

کلافی سر در گم و نخی که امتداد خود را از کلاف اعلام نموده و مردی مستقر به شیوه ی بند بازان در جاده ای به پیش می رود که گویی به سرنوشتی معدوم و موهوم می پیوندد. گرافیک جلد کتاب با دو رنگ،  تیره و رنگی که گرگ و میش را تداعی گر است . فضایی خوف آلود، هراس آمیز و کبود رقم زده شده است . این اثر هویتمندی فرهنگی خود را پیشاپیش به مخاطب و ناظر خود اعلام می دارد. هفت داستان کوتاه آناتومی این مجموعه را روایتگرند. عناوین داستان ها حکایتگر ذهنی فرا واقع گرایند و تفکری که در جهانی غریب خیمه زده است.

عناوین داستان های کوتاه : مورچه های زیر پوست خانه، آن خاکستری مرموز، مثل همه ی چیز ها ، عروسکی در باد، عاشقانه های یک مرده، من زلیخا نیستم و تمام او در من.

همه ی عنوان های کتاب اتمسفری عاشقانه اما چالش انگیز، عاصیانه و متفاوت را تصویر گرند. نویسنده اندیشه ی منحصر را با امضای شخصی خود و به قانون خویش به پیش می راند.

بهترین بوی دنیا و بوی بهشت را بوی دور گردن نوزادان می داند. در فرازی از کتاب ” آن خاکستری مرموز” نویسنده اثر می نگارد : جدال نارنجی و آبی لاجوردی آسمان بود، این وسط ها کمی خاکستری هم خودنمایی می نمود همان خاکستری مرموز. با آنکه نگارنده عمر زیادی را نزیسته اما دقایق زندگی تلخ و شیرین را به لطف آن لطیفه ی نهانی که عشق از او خیزد و نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست با دریافت های هوشمندانه اش به نیکی ادراک نموده است. با همه ی تلخکامی ها ، سرد مهری ها و مز مزه نمودن تراژدی بودن فهم ادب گسترانه ای از لحظه لحظه ی روز مرگی ها و عمر کاهنده و فرساینده در جهان جنون زده دارد. ادبیات را در قلمرو داستان کوتاه فن بیان نیات نوشیده است و دشواری های استخوان سوز راه خم اندر خم فرهنگ را بیگانه نیست . آفرینشگری ، آفرینندگی و خلق را با همه ی تن فرسودن هایش جان افزایی دیده است. در داستان (عاشقانه های یک مرده ) این سان قلم می خرامد و در همان حال می خراشد :« از روی قبرها رد شدیم و من با وحشت پا رویشان می گذاشتم. قبلا بارها این کار را کرده بودم ولی نمی دانم چرا این بار فرق می کرد. می ترسیدم که مرده ها بیدار باشند و بلند بگویند :چی کار می کنی؟ جلو پاتو نگاه کن! »

قلم رحمتی هرازگاهی به دنیای جادو نیز هم سرکی می کشد و مکتب سوررئالیسم را در ادبیات به یاد می کشاند. راقم “آن خاکستری مرموز” این کاره است، راه بلدانه و کاربلد گُرده جابه جا می نماید. در داستان (من زلیخا نیستم ) مینویسد : «می خواست قلبش مال خودش باشد، درش را محکم ببند و کسی را راه ندهد ولی عشق آب بود که از زیر در هم نفوذ میکرد.»

فرازنای دیگری ازهمان داستان ناظررا چنین به پیش می پرد و می برد : « آره ، ولی واقعا از مردان جذاب می ترسم، چون اگه خودشونم نخوان بد باشند ولشون نمی کنند، بدشون می کنند.»

یا درسه پارگراف پایین تر : «خیلی مقاومت کردم که زلیخا نباشم ولی تو یوسفی و من حالا ، حال زلیخا را می فهمم.»

تصویر دخترکانی که بعد از دزدیده شدن به عنوان ماشین های جنسی فروخته شده بودند او را می آزارد، در عصر غیبت عاطفه خود نیز عاطفه آذین و احساس آجین و ادب آیین می نماید. روان می نگارد ،روشن می نویسد، خودسانسوری نمی نماید،جسورنویس است، خودنشین و جزیره ای در خویش ، از تلخ پروا ندارد و قاطعانه رایت خود را در راه خود به اهتزاز روان است . نگاه احترام آمیزی به کهکشان کلمه افشان ادبیات این صدای مردمی که صدایشان شنیده نشد دارد. هنوز خود را تشنه ای در تکاپوی چشمه ای نظاره گر است ، بر آن است قفس در هم کوبد و نعره ای آسمان کوب برکشد، بی نقاب سیمای راستین عشق مبارکزاد را با سیمای متهّورش در سایه روشن نیمروز تولدی دیگر و طلوع نیمرخ نویسنده ای فردا آور رصد می کند. تا ظهور داستان های فردا پردازش با ادب ؛ احترام ومهر، شوقمندانه  تمام قد استاده ایم .

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.