آفتابگردان های سرزمین مادری

9حجت حسن ناظر

 سراینده : محمدرضا سرسالاری

در آستانه ی ورود به غزل آباد کتاب، شاعر مجموعه اش را به همسرش که برای دوست داشتن اش شرط نگذاشت پیشکش نموده است. درزمانه ای که «آفتابگردان های سرزمین مادری » انگشت شمارند، در شهر دیگر « فروزانفری»  نیست و نه حتی یک نفر شبیه عکس «زرین کوب» هم دیده نمی شود.

از شاعران و متشاعران عهد دق ناراضی است و از قرن بی رند و بی شهرآشوب دل آشوب است. سرخورده ها را بی پاسخ دیده است و هیچ پیغام آوری را در شهر خود محبوب نیافته و در تکاپوی الهه  ی ابر، فصل های بی بهار را دوره کرده است، با همه دلتنگی هایش همچنان دوست دارد خراسانی بماند، تکرار های لمپن وار را بر نمی تابد و خدایش آنقدر مهر ریز است که بی سجاده و مهر هم مهر افشان می نماید، شاعر در غار تنهایی اش، نقشی از صورت ماه را به دیوار آویز کرده است و در دستان قابیلیان هنوز سنگ نفرت می بیند در هجوم سفسطه، یاوه و اباطیل از جنون تا درد مجنون، خود را گم شده ای در بیابان عطش یافته است. گاهی «رییس علی » دلاور دلوار می شود و خود را در تنگستان می یابد و گاهی دیگر به شمایل «کوچک خان» گیلانی در می آید و وقتی دیگر «دادشاه» بلوچ می گردد و هنگامه ای هم ایلیاتی سیاه چادرنشین.

پلنگ شعرش بسیاری از اوقات به سوی ماه «منیر » خیز بر می دارد، بعضی روزها در چاه دردهایش دف می شود، شاعر بین بایدها و نبایدها هروله کنان در جستجوی عدمستان وجود است، در شرجی شب های عاشقی «یک دست جام باده و یک دست زلف یار»، یک قلب بی قرار می شود و چه ایامی بسیارکه به مولانا سوگند می خورد تا دار تنهایی اش را تا «جلیلیه» دعبل وار بر دوش کشد.

شاعر یادش می آید دوران هایی را که به دشنامی یا زخمی از یار خرسند بود. شعر امروز را آنقدر خفیف شده دیده که می سراید:

« خدا کند که به «داش آکل » این خبر نرسد / که بیت بیت غزل ها به عشق «مرجان» است.»

و در جایی دیگر به خون شهیدان شعر مشروطه سوگند یاد می کند . شاعر آفتابگردان ها بین دیروز و امروز، سنت و مدرنیته، ریشه ها و رهایی ها در نوسان است، متهور نویس می نماید و در بیان اندیشه راحت و رهاست و دلسوزانه غمخورای می کند. شاید در مجموعه ای دیگر توش و توان ادبی اش را یک دست تر به ظهور رساند،  وفاداری اش به سرزمین مادری و خاک نیاکان رادش ارج گذارانه است، گل آفتابگردانی است که رو به خورشید معنا ،رصد کنان دائم چهره می گرداند، به انسان احترام گذار است و به تاریخ ایران اسطوره مدار وفادار مانده است، راحت می سراید، برای بیان باورهایش زور نمی زند، زمانه اش را بی توجه نیست، سر و سرودی دارد با عشق مبارکزاد و به روح بلند و سترگ مرد ادبیات ایران زمین م، امید در شعری بهت انگیزانه ادب می ورزد،

« مرا در خاطرت بسپار،  من فرزند ایرانم / که مثل مادرم،  مانند ایران زنده می مانم. »

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.