آبش نده و نانش نده، خودش می‌میرد! ( کلبه کتاب )

مهدی کاکولی: سلام. هفته گذشته ایسنا رفته بود به سراغ یکی از کتابفروشی‌های قدیمی تهران به نام ایرانیان که مسئولش جناب «اسماعیل خان» دل پُری از اوضاع و احوال فعلی کتاب داشت و بعد از کلی درددل، آب پاکی را ریخت روی دست خبرنگار و گفت: «کتاب در ایران و جهان مُرد! دیگر نه کتاب می‌خرند، نه می‌فروشند، نه کتاب چاپ می‌شود!» ایبنا هم یادداشتی از «نصرالله حدادی» چاپ کرد که این نویسنده و تهران‌پژوه معتقد بود: «از قدیم‌الایام گفته‌اند «نه بزن، نه بُکُش» فقط «آبش نده و نانش نده، خودش می‌میرد» و به این ترتیب نه نیاز به جر و منجر است، نه یقه‌گیری و ادامه این روند، عدم تولید کتاب را رقم خواهد زد و در ادامه، اندک کتاب‌فروش‌های باقی‌مانده نیز «جان به سر شده» و تغییر شغل و کاربری خواهند داد.» دست آخر هم همشهری‌آنلاین در گزارشی نوشت: «روزهای پایانی سال معمولا به دلیل آماده‌سازی کتاب برای نمایشگاه کتاب تهران و چاپ سررسید برای چاپخانه‌داران روزهای پرکار و پردرآمدی است اما این‌روزها نه تنها در چاپخانه‌ها خبری نیست؛ بلکه کسادی و رخوت اهالی این صنعت را دربرگرفته و چاپخانه‌داران ناامید از تعطیلی و تغییر کاربری می‌گویند.» تیتر گزارشش را هم گذاشت: «چاپخانه‌هایی که قهوه‌خانه می‌شوند.»

بعد از این خبرهای بهجت‌انگیز! برویم و یک خبر خوب بخوانیم.

نشر قطره و امید به کتاب

چند روز قبل و در اقدامی غافلگیرکننده نشر قطره، مجموعه‌ای از کتاب‌های خود را به کلبه کتاب کلیدر فرستاد تا به صورت اجاره‌ای به دست کتاب‌دوستان برسد. قرار بر این است که هرکس قیمت کامل کتاب انتخابی خودش را بپردازد و بعد از برگرداندنِ کتاب، ۸۵درصد مبلغ را پس بگیرد. انتشارات قطره مدت‌هاست بر شعار «کتابفروشی محله خود را زنده نگه داریم» تاکید می‌کند و برای حمایت از کتابفروشان و با این عقیده که «نمایشگاه، جای فروش کتاب نیست» در نمایشگاه کتاب تهران و دیگر نمایشگاه‌‌های استانی هم شرکت نمی‌کند. در این روزها که ناشران بسیاری کار و بارشان شده کتاب‌سازی‌های بیهوده و به جای فرهنگ‌سازی، به تجارت اوراق فرسوده و آثار بی‌خاصیت مشغول‌اند این اقدام نشر قطره که از ناشران خوب کشور است جای ستایش و سپاس دارد.

و تو خواهی یافت

مهرنوش چمنی: «و تو خواهی یافت گنجی را که در تو خفته است» سرگذشت آلیس زن جوان و بازاریاب موفقی رو حکایت می‌کنه که روزی متوجه می‌شه عشق قدیمی‌اش، ژرمی که حالا یک کشیش شده، مشکلاتی داره. آلیس برای کمک به ژرمی تصمیم می‌گیره برای کلیسا تبلیغ کنه تا افراد بیشتری به اونجا برن و ژرمی رو از افسردگی و ناموفق بودن رها کنه. البته این درحالیه که نه ژرمی نه خود آلیس اعتقاد چندانی به خدا ندارن! این کتاب رو لوران گونل نوشته و نشر نون منتشرش کرده. قیمتشم ۳۳ هزار تومنه. چند سطرش رو بخونیم:

مسیح می‌گفت: «خوشبخت هستید، هنگامی که به شما دشنام می‌دهند.»

عجب! فحش خوردن خوشبختی است، نه؟ هر روز شاهدش هستیم. «توانگران آخرین کسانی هستند که به سرزمین ملکوت راه می یابند.»

آلیس به خود می گوید: «این هم یک دلیل دیگر برای کوشش در ثروتمند شدن: من هیچ عجله‌ای برای رفتن به آسمان ندارم! پس، خلاصۀ مطلب، برای خوشبخت بودن، باید احمق بود، فحش خورد، به دیگران اجازۀ سوءاستفاده داد، خود را خوار کرد و بدبخت شد. برنامۀ بزرگ و جالبی است!»

کودکانه

سعیده تیموری: لیوی بعد از یک سفر پنج ساله به خونه برمی‌گرده اما وقتی توی کمد با دوست قدیمیش “باب” روبه‌رو می‌شه، یه‌کم موقعیت ناجوره. باب تموم این پنج‌سال توی تاریکی کمد منتظر برگشتن لیوی بوده!! اون حتی نمی‌دونسته کمد چراغ داره و می‌تونه روشنش کنه. اما چرا باب تموم این سال‌ها منتظر لیوی مونده؟ یعنی خودش نمی‌تونست از عهده‌ی مشکلاتش بر بیاد؟! یعنی لیوی و لغت‌نامه می‌تونن بفهمن باب چیه و از کجا اومده؟ شاید یک تک‌شاخ باشه… نه راستش ظاهر سبزش خیلی هم به تک‌شاخ نمی‌خوره! این ماجرای کتاب «باب» نوشته وندی ماس و ربکا استیده که نشر شهرقلم منتشر کرده. اگه آماده یک خنده درست و حسابی هستین چند سطرش رو بخونین که “باب” از پنج سال زندگی توی کمد میگه:

این‌ها چندتا از کارهایی است که وقتی منتظر برگشتنش بودم انجام دادم:

۱-تا ۹۸۷ میلیون و ۶۵۴ هزار و ۳۲۱ شمردم. شش دور.

۲- یک کشتی دریایی لگویی ساختم. شصت و سه دور. در تاریکی.

۳- با یک میمون دزد دریایی لگویی شطرنج بازی کردم و بیشتر وقت‌ها هم باختم.

۴- سعی کردم همان جوری که لیوی بهم یاد داده بود، هوکی_پوکی برقصم، اما توی این کمد باریک آن قدری جا نیست که بدون خوردن به در و دیوار برای خودت بچرخی.

۵-گریه کردم. فقط یک بار.

۶- خیلی خب، دوبار. هر روز. ولی فقط همان سال اول.

وصال نیشابور 

بخش دیگری از سفرنامه «مسعود خیام» به نیشابور که در حوالی سال ۱۳۷۰ انجام شده (از کتاب «خیام و ترانه‌ها»، نشر نگاه:)

نیشابوریان امروز نمی‌دانند سنگ مزار خیام وسط میدان (خیام) نصب شده است. اغلب نیشابوریان امروز حتا نمی‌دانند خیام کیست. جوانان نیشابور خیام را نمی‌شناسند. حتا رجب‌علی نگه‌بان سنگ قبلی در میدان خیام هم او را نمی‌شناسد و آن را گناه بی‌سوادی خود می‌داند.

شهرداری میدان خیام را تاحدودی پاکیزه نگه داشته. آبی و فواره‌ای و سطل زباله‌ای. البته رویش نوشته شهر ما خانه ما. سرستون‌های یادمان ۱۲ بُرش دارد و این به مراتب نرم‌تر یا منطقی‌تر از ۱۰ پایه یادمان جدید به‌نظر می‌رسد. نگاهم به جنوب میدان رو به قبله می‌افتد. به آن‌جا که گفته‌اند «دبیرستان خیام» است. الحق که باید دبیرستان به نام خیام باشد و او به همۀ شهر و جهان درس بدهد. سر در آجری آن شکوه‌مند است. این چه شهر عجیب و زیبایی است. دست‌رنج اخوان آجرکار عاشق نیشابور. آیا این شهر اخوان آجر کار است؟ آجر کار عاشق نیشابور؟ اما چه می‌بینم؟ راه‌نمایم دبیرستان را خیام می‌نامد اما بر سر درش نوشته: «دبیرستان علامه طباطبایی». فاجعه است. خیام عزیز تو نمی‌توانی به بچه‌ها درس بدهی. گچ را از دستت گرفته‌اند و ترجیح می‌دهند علامه‌ها تدریس کنند. بر زمین می‌نشینم. سیگارم چه کم‌زور شده. پف نم آب فواره‌ها چه به موقع و نجات‌بخش است. خیسی صورت چه آرام‌بخش است. کمی هم بقیۀ خیسی‌ها را می‌پوشاند.

*توضیح خیام‌نامه: البته و خوشبختانه بعدا اسم دبیرستان دوباره «خیام» شد.

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.