آب، کم جو؛ تشنگی آور به دست…

گزارش سفر مثنوی جوانان نیشابوری به دیار عرفان و دوتار
فروغ خراشادی/ «سفر به تخت گه عشق» عنوان سفری است که جمعی از مثنوی دوستان و مثنوی خوانان نیشابور در آن حضور داشتند. گروه «باغ سبز عشق» طی سفری ۳۴ ساعته، از ۵ مکان تاریخی بازدید کرد و با سه استاد موسیقی، دیدار. سفری که از ظهر ۵ شنبه ۲۲ تیرماه آغاز شد و در ساعت ۲۴ جمعه، ۲۳ تیرماه فرجام یافت.
طبق برنامه، منزل نخست سفر، آرامگاه شیخ احمد جامی در تربت جام بود و واپسین آن مدرسه ی غیاثیه ی خواف و در هر منزل بنا بود با استادی از بزرگان موسیقی خراسان و ایران ، دیدارکنیم: «محمد فاروق کیانی پور»، استاد رقص های آیینی تربت جام، «عثمان محمد پرست»، استاد دوتارنوازی و «سلمان سلیمانی»، که از نوادگان «نظرمحمد سلیمانی» استاد صاحب سبک «دوتارنوازی».
نقطه ی عطف سفر اما دیدار بیدار با «غلامعلی تیموری» معروف به «بسمل باخرزی» بود در زادگاه ش نصرت آباد باخرز. و این گونه بود که یاران مثنوی، شب شعر و موسیقی ر ا در محف لش به صبح سپید، پیوند زدند.
بگذارید از آغاز برایتان بگویم :
«عبدالجواد صادقی اول»، کنشگر حوزه ی کودک و برپا دارنده ی گروه، در فراخوان سفر نوشته بود: این سفری سرگرم کننده و تفریحی نیست، بلکه دلگرم کننده است، با بادهای ۱۲۰ روزه و گردو غباری که «بر روی و موی مان می نشیند»؛ درشتی ها و سختی هایش را باید به جان خرید و با پای دل، قدم در راه نهاد؛ رهروانی می طلبیم که بال پرواز و یارسفر باشند نه دام دل و بار سفر!
همین کافی بود که فکر کنیم تعدادمان به انگشتان دو دست هم نمی رسد. اما هنگامی که ۳۴ بزرگسال و یک کودک از نیشابور راهی شدند و ۸ تن هم در فریمان به ما پیوستند، جای شکی نماند که این سفر را بازگشتی معمولی در پی نخواهد بود. باران و هوای بهاری از روز پیش، همراه شده بود و خبر رسید پیش از ما به تربت جام هم ر سیده است…
به مزار شیخ احمد جامی که رسیدیم، کفش های مان را کندیم تا بر فرش قرمزی که بر سر راه مان گسترده شده بود، قدم بگذاریم؛ به سر سرا که رسیدیم، درخت پسته ی خودرویی مقبره را شکافته بود و در سایه سارش، شیخ جام آرمیده. میانه مردی که متولی آستانه بود، با صدای بلند، از کرامات جدش می گفت. در جوار مزار شیخ، خانقاهی کهن و موزه ای در سمت دیگر با حجره هایی برای چله نشینی به چشم می خورد. درِ سمت راست اما با عبور از یک دالان سرپوشیده که مقبره ی چند تن را در خود جای داده بود و یک حیاط کوچک زیبا، به یک بنای تاریخی و بزرگ آجری می رسید با یک حیاط مرکزی و رواق و شبستان و دو نمازخانه که در آن نماز جمعه می گزاردند. مقابل آرامگاه، عمارت کوچکی بود باز هم با معماری منحصر به فرد تاریخی که دفتر امام جمعه بود. قرار بود غروب آن روز به تماشای هنرنمایی «محمد فاروق کیانی پور» بنشینیم که به دلیل کسالت، به ناگاه راهی مشهد شده بود. این شد که به دیدار دوتارنوازی نام آشنا رفتیم و سه تصنیف، مهمانش شدیم: حسین دامن پاک، عضو خانه ی موسیقی ایران و مدرس موسیقی.
«با نخستین شام سفر» در خانه ای گلی فرود آمدیم نزدیک نقطه ی صفر مرزی و در نقطه ی ِسفر معنا که میزبان صدها تن از جای جای ایران بود. در کنار میزبانی گرمی که خاص مردم آن دیار است، شعر نوشیدیم و موسیقی نیوشیدیم . لذت بزرگتر اما، هنگامی بود که به نام نیشابور، سه دوست هنرمند، برادران پرویزیان «جعفر و محمد» به سنتور و دف و «همتی» به نوای نی ، گوش جان حاضران را نواختند.
خروس خوان، راهی تایباد شدیم. منزل سوم آرامگاه زین الدین ابوبکر تایبادی بود که باز هم به سنت این دیار، مقبره در فضای باز و باز هم زیر درختِ پهنِ سایه ی پسته بود؛ الگویی که بر مزار بزرگان این دیار تکرار می شد. همین جا بود که با سلمان سلیمانی، هنرمند جوان دوتار نواز تایبادی، دیدار کردیم. سلمان وارث «نظر محمد سلیمانی» جد بزرگ ش است. با هر پنجه ای که بر ساز می زند و هر نتی که می نوازد، اصالت خراسانی دوتار را بیش تر نمایان می کند. از هر منزل که می گذریم، یادگاری از فیروزه ی ناب نیشابور، به یادگار می گذاریم و با کوله باری سنگین از هدایای معنوی رهسپار می شویم. به همین روش، از سلمان هم جدا می شویم و رو به خواف، ایستگاه واپسین، روانه می شویم. در میانه ی راه از» نشتیفان» می گذریم، با آس بادهای بی نظیرش، که امروز «به لانه ی خالی سیمرغان می ماند» باد هست و آس باد هست و چرخش و گردشی در کار نیست… طرح جدید این آس بادها چند قدمی جلوتر وجود دارد، برای نشان دادن کارکردشان و البته حفظ میراث فرهنگی منطقه؛ اما این کجا و آن کجا؟
از نشتیفان که دل می کنیم، به دروازه ی خواف نرسیده، سر از مدرسه ی غیاثیه در می آوریم. از کاشی کاری های طلاکوب آن عمارت عظیم، چیز زیادی بر جا نمانده است؛ می گویند کاشی ها را برای طلای به کار رفته در آن ها کنده اند و برده اند و این صورت آبله شده را برای مدرسه بر جا نهاده اند؛ از چند و چونش نمی گویند؛ این که چه کسی، چگونه و کی؟ نمی گویند! اما آن چه می بینیم، زخمی است بی مرهم بر چهره ی معماری جان افزای ایرانی…
همان جا با گروه «ورشرنگ» آشنا می شویم. «محمود رضا صنعتی»، سرپرست موقت این گروه و «ایوبی» رئیس اداره فرهنگ و ارشاد شهرستان چنان به پیشواز ما می آیند- ما که جز یک گروه مردمی غیر دولتی نیستیم- گویا به استقبال رسمی از یک هیات بلند پایه ی دولتی آمده اند ! برای ما که از نیشابور آمده ایم و سابقه ی روشن مهمان نوازی در آیین ها و بزرگداشت های رسمی هم نداریم، جای شگفتی است!
دیدار با کودکان هنرمند گروه، اندوه بیماری ناگهان «عثمان محمد پرست»، استاد دوتارنوازی خواف، را می کاهد. غیبت ش را با رقص آیینی این کودکان کویر تاب می آوریم. کودکانی که در ماتم از دست دادن یکی از برادران هم گروه شان، مات و مبهوت اند، با نمایش چوب بازی خود، ما را حیران می کنند.همراهی دهل و سرنای استادانه ی مرد کهنه کار موسیقی، «خیزاب» و پسرش، سپس دوتار نوازی او پایانی خوش و به یادماندنی برای سفرمان نوید می دهد.
اما این پایان سفر شگفت انگیزمان نیست؛ دعوت رسمی از گروه برای حضور در سالن نمایش اداره ی ارشاد شهرستان، یکی از غافل گیری هاست. سالنی که به تازگی آیین گشایش را از سر گذرانده است، اینک آماده ی پذیرایی از ماست. اجرای نمایش تک نفره یکی از هنرمندان خواف که به جشنواره ی ملی راه یافته است، در کنار هدایا، بر حیرت ما می افزاید. به احترام اساتید موسیقی که همراه ما هستند، سالن را برای اجرا آماده کرده اند؛ در صحنه ای آراسته، به شیوه ای حرفه ای و با حضور عوامل نور، صدا و تصویر، برای اولین بار به دعوت رسمی و شخصی رئیس اداره، هنرمندان نیشابوری به اجرای برنامه می پردازند. برنامه ای در شهری غریب با مردمان و مسولانی قریب!
در پایان این جلسه و به رسم سپاسگزاری از مهمان نوازی آفتابی مردم خواف، «علیرضا خطیب زاده» نویسنده ی نیشابوری از این که چگونه روز جمعه، عده ای کار و زندگی و آسایش خود را رها می کنند تا برای ما که از شهری دیگر آمده ایم، امکانات ویژه ای فراهم کنند، ابراز تحیر می کند. او ابراز می دارد: آن قدر که این رفتار ها را از مسولان ندیده ایم، برای مان عجیب است. عجیب است که مردمانی وظیفه شان را عاشقانه انجام می دهند.
در حرف هایش صداقت است و حسرت! از لزوم بازنگری در مدیریت شهری- فرهنگی نیشابور می گوید؛ حرف هایی که فقط مسولان را خطاب قرار نمی دهند، بلکه به نقش تک تک شهروندان در وظیفه شناسی نسبت به شهر زادگاه شان تاکید دارد. حسن ختام نشست، شعری از عرفان نظرآهاری است از زبان صادقی سرپرست گروه.
«باغ سبز عشق» برای نوشیدن آخرین جرعه های سفر، رئیس اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی را همراهی می کند به سوی آسایشگاه بیماران کم توان و ناتوان ذهنی خواف. همان جایی که اوبه عنوان خیّر به آن سر می زند و سعی در معرفی اش به دیگران هم دارد…
این گونه بود که سفر هیچ کم نداشت و اکنون که به آن ۳۴ ساعت که می اندیشم، تنها و تنها یک چیز است که می توانم به کلام در آورم؛ همان شعر پایانی، همان غزل خداحافظی که جواد صادقی برایمان خواند:
جز دلت که لازم است، هیچ چیز با خودت نمی بری
نبر ولی، از سفر که آمدی
راه با خودت بیار، راه های دور و سخت
خسته ایم از این همه جاده های امن و را ه های تخت
می روی سفر برو، ولی، زود بر نگرد، مثل آن پرنده باش …
آن پرنده ای که عاقبت
قله ی سپید صبح را
فتح کرد…

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.