وقتی درد، خاموش میشود؛ بررسی ریشههای رنج روانی و پیشگیری از خودکشی
بسیاری از ما تصور میکنیم درد، تنها در جسم احساس میشود؛ اما گاهی دردی چنان عمیق و سنگین است که دیده نمیشود، اما تمام وجود فرد را میلرزاند. این همان «رنج روانی» است؛ رنجی که اگر در سکوت باقی بماند و کسی آن را نشنود، میتواند به مسیرهای تاریک و ناامیدکنندهای همچون خودکشی ختم شود.
به بهانه هفته جهانی سلامت روان، با هدف آگاهیبخشی درباره این موضوع حساس و شکستن تابوهای مربوط به سلامت ذهن، در گفت و گو با دکتر حمید دانایی متخصص روانپزشکی و مدیر گروه سلامت روان معاونت بهداشت دانشگاه علوم پزشکی به تحلیل آسیبهای روانی و نقش رنجهای درونی در رفتارهای خودتخریبگر پرداختیم تا بفهمیم رنج روانی از کجا نشأت میگیرد و چگونه میتوانیم قبل از رسیدن به نقطه بیبازگشت، از خودمان و عزیزانمان محافظت کنیم.
* رنج روانی دقیقاً چیست و چرا با درد جسمانی تفاوت دارد؟
درد جسمانی معمولاً یک منبع مشخص دارد؛ مثلاً وقتی دست ما آسیب میبیند، درد را حس میکنیم و میدانیم مشکل کجاست. اما رنج روانی، دردی است که منشأ آن در “تجربه و احساسات” است. این رنج میتواند ناشی از غم، پوچی، تنهایی یا درماندگی باشد. تفاوت اصلی اینجاست که رنج روانی اغلب “نامرئی” است؛ فرد میتواند در ظاهر کاملاً سالم به نظر برسد، اما در درون با طوفانی از احساسات منفی دستوپنجه نرم کند که هیچ جراح و پزشکی آن را نمیبیند.
*در این میان، رابطه بین این رنجهای درونی و پدیده خودکشی چگونه است؟ رنج چگونه به خودکشی ختم میشود؟
باید خیلی دقیق نگاه کنیم؛ خودکشی معمولاً نتیجه یک تصمیم ناگهانی نیست، بلکه نتیجه یک “رنجِ تحملناپذیر” است. وقتی فردی دچار رنج روانی مداوم میشود، احساس میکند در یک تونل تاریک گیر کرده است و هیچ راه خروجی نمیبیند. در این مرحله، فرد خودکشی را نه به معنای “خواستن مرگ”، بلکه به معنای “خواستنِ پایان دادن به این درد” میبیند. در واقع، وقتی شدت رنج از توانایی مقابله فرد بیشتر شود، ذهن برای فرار از آن درد، به سمت افکار خودتخریبگر میرود.
* چه عوامل یا شرایطی باعث میشود که یک رنج روانی ساده، به یک بحران جدی و خطرناک تبدیل شود؟
چندین عامل نقش دارند. اولین عامل، «انزوا» است؛ وقتی فرد احساس کند هیچکس او را نمیفهمد یا نمیتواند کمک کند. دوم، «عدم دسترسی به درمان»؛ یعنی فرد میخواهد کمک کند اما نمیداند کجا یا نمیتواند. سوم، «بحرانهای زندگی» مثل از دست دادن عزیزان، شکستهای مالی یا تنهایی عمیق که مثل بنزین بر آتش رنج روانی عمل میکنند. و در نهایت، وجود بیماریهای زمینهای مثل افسردگی شدید یا اختلالات خلق، که توانایی فرد برای دیدنِ امیدوارکننده بودنِ آینده را از او میگیرد.
* بسیاری از مردم از صحبت درباره خودکشی یا افکار خودتخریبگر میترسند؛ فکر میکنند اگر صحبت کنند، خطر بیشتر میشود. نظر شما چیست؟
این یکی از بزرگترین باورهای غلط است. صحبت کردن درباره رنج، نه تنها خطر را بیشتر نمیکند، بلکه در واقع بزرگترین ابزار پیشگیری است. وقتی فرد با کسی صحبت میکند، آن “تونل تاریک” کمی بازتر میشود. صحبت کردن باعث میشود بارِ سنگینِ رنج، بین دو نفر تقسیم شود. ما باید یاد بگیریم که به جای قضاوت کردن یا ترسیدن از صحبت درباره این موضوعات، به دنبال شنیدنِ صدایِ درونیِ آسیبدیدگان باشیم.
* برای خانوادهها و اطرافیانی که متوجه تغییرات رفتاری عزیزانشان میشوند، چه توصیههایی دارید؟
اولین قدم، «گوش دادنِ بدون قضاوت» است. به جای اینکه بگویید «باید قوی باشی» یا «اینها همهاش خیالاتیگری است»، بگویید «من میبینم که سختی میکشی و من کنارت هستم». به دنبال نشانههای هشدار باشید؛ مثل تغییر در خواب و خوراک، صحبت کردن از مرگ، یا گوشهگیری شدید. اگر چنین نشانههایی را دیدید، نباید با او وارد بحثهای فلسفی شوید، بلکه باید سریعاً او را به متخصص یا مراکز درمانی (مانند مرکز سراج) ارجاع دهید.
*چه پیامی برای کسانی دارید که در حال حاضر در اوج رنج روانی هستند و احساس میکنند راهی ندارند؟
این رنج، هرچند بسیار سنگین است، اما “دائمی” نیست. احساسِ بیامیدی، خودش بخشی از خودِ بیماری است، نه حقیقتِ واقعیت. شما تنها نیستید و راهی برای عبور از این تاریکی وجود دارد. درخواست کمک، نشانهی ضعف نیست، بلکه نشانهی شجاعت شما برای جنگیدن برای زندگی است. لطفاً، یک قدم بردارید و اجازه دهید کمک به دستتان برسد.
