پاییز فصل متوجه شدن
✍ اسیه امینی
پاییز که میرسد، به روال همیشگی عده ای از رنگ برگها مینویسند، از بوی باران، از چای داغ و عصرهای کوتاه و دلگیر، اما امسال دلم نمیآید فقط از پاییز و دل انگیزیش بنویسم. چطور میشود از خنک شدن هوا گفت، وقتی بسیاری، مدتهاست از گرانیِ زندگی نفسشان گرفته؟ چطور از برگهای مطلا نوشت، آن هم درست زمانی که بسیاری هنوز درگیر حساب و کتابِ ساده ترین مسائل زندگیاند؟ یا چطور از شروع یک فصل تازه صحبت کرد، زمانی که برای قریب به اتفاق همگی مان، آینده بیشتر شبیه علامت سؤالی بزرگ است تا یک جاده؟
پاییز امسال برای من کمی جدیتر قدم به ایام گذاشته، سنگینی ورودش را حس می کنم بر قلبم، جانم، بر زندگی هایمان… انگار می آید که دست بگذارد روی شانه مان و بگوید یک لحظه بایست، ببین چه بر سرتان آمده است؟ ما آدمهای عجیبی شدهایم، آنقدر به خبرهای تلخ، گرانی، خاموشی، نگرانی، مهاجرت، از دست دادن، نرسیدن، عقب افتادن و «فعلاً بساز» عادت کردهایم که بعضی چیزها دیگر حتی تکانمان هم نمیدهند. صبح قیمتها را نگاه میکنیم، آه میکشیم و میرویم پی کار و زندگی مان. خبر تلخی میشنویم، چند لختی ناراحت میشویم و دوباره برمیگردیم سر زندگی. کسی میرود، میگوییم قسمت نبود، کسی نمیتواند بماند، میگوییم شرایط اینطور شده، جوانی از آیندهاش میگوید، میگوییم این روزها همه همیناند. و شاید ترسناکترین بخش قصه سرگردان همین «عادت کردن» باشد. اینکه یک روز آنقدر با سختی زندگی کنیم که سختی، دیگر برایمان اتفاق نباشد؛ تبدیل شود به پسزمینه.
یک نظریه در یادگیری زبان هست که همیشه برای من جذاب بوده: فرضیه توجه یا Noticing Hypothesis. اشمیت میگفت: برای اینکه چیزی واقعاً وارد فرایند یادگیری ما شود، صرفاً در معرض آن بودن کافی نیست؛ باید آن را ببینیم، متوجهش شویم و به آن توجه کنیم. و این روزها فکر میکنم شاید مسئله فقط یادگیری زبان نباشد.
شاید درباره زندگی هم همین باشد؛ ما مدتهاست در معرض خیلی چیزها هستیم؛ اما آیا هنوز متوجهشان میشویم؟ هنوز متوجه خستگی خودمان میشویم؟ میفهمیم که لبخند زدنِ مداوم، لزوماً یعنی حالمان خوب است؟ هنوز متوجهایم چند نفر از آرزوهایشان دست کشیدهاند، فقط چون دیگر توانِ جنگیدن با شرایط را ندارند؟ میبینیم مادری را که پیش از خرید، قیمتها را چند بار حساب میکند؟ جوانی را که به جای برنامهریزی برای آینده، مدام حساب میکند اگر یک اتفاق غیرمنتظره بیفتد، از کجا باید هزینهاش را بیاورد؟ آدمهایی را که مهاجرت میکنند، نه از سر بیعلاقگی به خانه، بلکه چون دیگر نمیدانند چگونه باید آیندهای را که میخواهند در اینجا بسازند؟ آیا متوجه این همه خستگی جمعی هستیم؟ یا آنقدر به آن عادت کردهایم که دیگر اسمش را هم نمیآوریم؟ شاید پاییز آمده که دوباره توجه Notice کنیم؛ که ببینیم چه چیزی دارد در زندگیمان اتفاق میافتد، بفهمیم «عادت کردن» همیشه نشانه قوی بودن نیست. گاهی آدم ها فقط خستهتر از آن هستند که اعتراض کندف گاهی سکوت، آرامش نیست؛ نتیجه فرسودگی است، گاهی لبخند، رضایت نیست؛ راهی برای ادامه دادن است و گاهی آدم میگوید «خوبم» چون توضیح دادنِ اینکه چرا خوب نیست، از خودش هم خستهکنندهتر شده است.
اما میان تمام این تلخیها، یک چیز را هم نباید فراموش کنیم. اینکه هنوز صبح میشود، هنوز معلمی سر کلاس میرود و با وجود همه خستگیها به دانشجویش میگوید: میشود، هنوز مادری برای فرزندانش امید میسازد، حتی زمانی خودش از آینده میترسد، کسی کتابی میخرد، درختی میکارد، خانهای را آباد میکند، مقالهای مینویسد، هنری را ادامه میدهد، عاشق میشود و دوست میدارد.
شاید امید این روزها دیگر آن تصویر خوشرنگ و پر سر و صدایی نباشد که از آیندهای روشن برایمان حرف بزند؛ گاهی بسیار کوچکتر از این حرفهاست.مثلاً اینکه امروز، با تمام خستگی، از تخت بلند شوی، کاری را تمام کنی، به کسی که دوستش داری زنگ بزنی، چند صفحه بخوانی، گیاهی را آب بدهی، یا فقط تصمیم بگیری که هنوز خودت را کامل تسلیمِ روزگار نکردهای. شاید ما قرار نیست یک تنه جهان را نجات بدهیم، اما شاید بتوانیم اجازه ندهیم جهان، تمامِ زیباییهای درونمان را از ما بگیرد.
پاییز برای من امسال فصلِ برگریزان نیست که فصلِ متوجه شدن است؛ متوجه شدنِ اینکه چقدر خستهایم، دلمان تغییر میخواهد، بعضی چیزها دیگر قابل عادیسازی نیستند و در کنار همه اینها، متوجه شدنِ چیزهای کوچکی که هنوز زندهاند؛ همان امیدهای کوچکی که زیر خاکستر روزمرگی پنهان ماندهاند. شاید لازم باشد این پاییز، پیش از شادباش آمدنش، کمی به خودمان نگاه کنیم و بپرسیم از وقتی آخرین پاییز آمد تا امروز، چه چیزهایی را فقط تحمل کردیم، از دست دادیم یا یاد گرفتیم؟ و مهمتر از همه…در میان تمام این روزهای سخت، هنوز چه چیزی در ما زنده مانده است؟
شاید پاسخ همین سؤال، برای شروع یک فصل تازه کافی باشد، نه یک شروع بزرگ، معجزه یا قدمی؛ چون شاید زندگی همیشه با تغییرهای بزرگ نجات پیدا نمیکند؛ گاهی با همان لحظهای شروع میشود که بالاخره چیزی را میبینیم که مدتها جلوی چشممان بوده و من دلم میخواهد پاییز امسال، فصلِ دیدن باشد؛ دیدنِ خودمان، دیدنِ یکدیگر، دیدنِ این سرزمین با همه زخمهایش و دیدنِ همان ذره کور سوی نور امید. و من امسال به جای «پاییز مبارک»، فقط یک آرزو دارم کاش هیچکداممان آنقدر به سختی عادت نکنیم که دیگر یادمان برود، روزی میتوانستیم زندگی را طور دیگری بخواهیم. اگر قرار است این فصل چیزی را با خودش ببرد؛ بگذار کمی از خستگیهایمان را ببرد؛ اما امیدمان را نه. امید را بگذاریم همینجا، لای همین روزهای سخت، مثل برگ کوچکی که هنوز به شاخه مانده است؛ شاید همین که هنوز نریخته، یعنی هنوز تمام نشدهایم.
